پلکهایم را که بر هم می گذارم،
اشک که از بین مژه گانم می چکد،
آن لحظه ها،بی آنکه که کسی بفهمد،
به تو می اندیشم!
چه حسرتی بر دلمان ماند...
خودت را مجازات کردی به تنهایی ابدی،و من محکوم شدم به حبس در قلبی که از آنِ تو نیست!!چه سرنوشت سنگین و سختی برای دو عاشق بی گناه!!
گفتم گناه!تو که باور نداری بوسه های عاشقانه مان گناه بود؟؟دنیا بیش از لذت آن بوسه ها،آن نفسها ی گرم،آن خیره های پر تپش برای من و تو هدیه ای نداشت،هدیه اش هم همراه با حسرت بود، تکرار نشدن!
می دانی عزیز دلم،من داستان علی ومهتاب را باور دارم،من دیدم که خشت من و تو را باب جون از کنار هم برداشت،من باور دارم که دنیای دیگری هست تا من و تو دست هم را بگیریم،بی آنکه زمین و زمان زیر و رو شود...
حتما می دانی که من از عشق زیبا و مقدسم ذره ای دلگیر نیستم؟خاطره ات را در ذهنم نگه می دارم،تا یادم بماند سالهایی را که با هم روی ابرها زندگی کردیم...سالهای عاشقی...
خدا نگهدارت مهربان بزرگوار،دیدارمان به دنیایی غیر از این.
پ.ن.احتمالا حذفش کنم!
+
تاريخ شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:50 توسط خیاط باشی
|