مجید که به مزون می آید خیلی خوشحال می شوم!از درو دیوار بالا می رود با چرخها بازی می کند همه چیز را زیر و رو می کند،امروز از پشت پرده خانمها یی که لباس پرو می کردند را دید می زد!!!دلم می خواهد ساعتها با او بازی کنم و به حرفهای شیرینش گوش بدهم!امروز شادم،یک عالمه عکس از ژورنال گرفتم که به زودی می گذارم.
پ.ن.مریم عزیز من لحظات با تو بودن را دوست دارم!با اینکه دوست خوبی برایم نبودی،با اینکه من دوست خوبی نیستم،با اینکه هیچ وقتی برای من نداری...با همۀ اینها عاشق روزهای با تو بودنم،نمی فهمم چرا!!غرورم اجازه نمی دهد بیش از این از تو بخواهم با هم باشیم...
+
تاريخ دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 20:38 توسط خیاط باشی
|