امروز از روزهای خوب خداست،آفتاب از پنجره ها ریخته روی فرش
همه جا روشن است
من از صبح با مامان و یک خانم محترم در حال تمیز کردن خانه ایم، من خیلی واردم در مرتب کردن و جارو گذاشتن!
ای نور دل و دیده و جانم،چونی؟
وی آرزوی هر دو جهانم چونی؟
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی؟
این شعر را اینجا که می آیم بیشتر میخوانم ،با آهنگ کشنده اش...با قلم نوشتم آنروزها که جوان تر بودم و زندگی شیرین تر از الان بود!!به کمد چسباندم تا یادم بماند...
فردا میهمانها می رسند و میهمانی را دوست دارم ،خیلی!
بابا عکسهای کودکی امیر را بزرگ کرده تا به دیوار بزند،مثل نمایشگاه،غم انگیز است ولی من استقبال میکنم،باید یادمان نرود......
شبها خواب کودکی مان را میبینم،صبح که بیدار میشوم انگار از بازی با بچه ها برگشتم،ولی چیزی یادم نمی ماند...دلم برای ایزابل تنگ شده،بدجنس گفتم حالا که با ما نمیایی حداقل یک بوس ....کره خر!حالا فردا تلافی میکنم!!همش میترسم بمیرد حالا که دلم برایش تنگ است یا ما بمیریم او تنها بماند و رویایم خراب شود...رویای دیگران!
+
تاريخ پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 12:21 توسط خیاط باشی