سلام
خواستم به یک نفر بگویم که شاید من یک ماه دیگربروم سفر،یعنی اگر خدای بالای سرم تصمیم بگیرد؟بخواهد ما یه سر برویم کربلا و برگردیم...از همین حرفها!خواستم به یک نفر زنگ بزنم هیچکس پیدا نشد،خواستم جایی بنویسم که امروز رفتم برای کارهای گذرنامه...خوب بعضی وقتها هیچ کس پیدا نمی شود...این بعضی وقتها گاهی ماهها طول می کشد...مهم نیست،هست؟مهم اینست که من خانه ای درختی برای خودم ساختم دور از چشم همه،اینجا دوستانی مجازی دارم،اعصاب خرد کن ترین هنر دنیا را یادشان می دهم و گاهی حرفهای بیهودۀ روزانه ام را می شنوند...زندگی شیرین است...
با همۀ نا شکری ها و کفر گویی های این ماههای تلخ حس می کنم ته دلم خوشحال است از این سفر ناخواسته،ذوق دارم که شاید به لطف آنهمه قدیس آن دیار، معجزه نه، تحولی رخ بدهد و من تازه ای از من متولد شود،پاک،بی رنگ تعلقی و بدون اعتیاد...اعتیاد اعتیاد است حتما که نباید دود و دم داشته باشد،به هزار چیز می توان معتاد شدو من هر روز یک راه برای ترک امتحان می کنم،خون بازی را که دیدم گفتم شاید خاله ای،خانه ای،سفری یا حتی یک دوست دلسوزبتواند آزادم کند،خانه و خاله و دوست دلسوز را پیدا نکردم،شاید،فقط شاید این سفر راهی باشد!!می گویم شاید برای اینکه چند وقتی ست زندگی با نشانه ها و ستاره ها را کنار گذاشته ام! به زودی یکسال می شود که با واقعیت دنیا زندگی می کنم نه با نشانه های ملکوت...خدا خودش با خبر است که من دیگر منتظر معجزه نیستم...
بگذریم.راستی یک چیز دیگر هم دلم می خواهد بگویم ،گوشی ام را ارتقا دادم،از 7610 به W710!نه اینکه بد باشد ولی پیر شده بود،دکمه هایش جا نمی رفت!حالا دلم نمی آید بفروشمش ،خداییش این دو سال هیچ کس به اندازه این گوشی همراه من نبود!!
همین دیگر،شرمنده وقت عزیزتان را گرفتیم،حالا بهترم...فردا دوباره خیاط می شوم!
يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري؟
نه ري را جان
نامه ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بي حرفي از ابهام و آينه
ار نو برايت مي نويسم
حال همۀ ما خوب است
اما
تو باور نکن...
+
تاريخ دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 19:10 توسط خیاط باشی
|