که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
امروز روز انرژی منفی بود از صبح!الان سرپا شدم و کمی خندیدم...امروز را آمدیم ویلا و تا جمعه اینجاییم،گفتم که مراسم داریم،همه مراسم دارند ما هم داریم،همه ویلا دارند ما هم داریم،ما هر چیزی که همه دارند داریم،با کمی تفاوت!!آدم باید نیمه روشن را ببیند....
چهار ساعت داشتم یک اکانت جدید میساختم برای این وبلاگ همش پرید!حالا مهم نیست چه فرقی می کند،باید یک سر وبلاگی زیبا هم بسازم برای این خانه جدید و راحت،عجیب راحت است اینجا!!امروز میرویم خرید،یک شال مشکی میخواهم و یک کفش!البته من کفش آدیداس میخواهم مامان میگوید یک کفش پاشنه دار زنانه بخر،نمیگوید با کفش زنانه چه جوری بدوم؟؟و آخر کفش زنانه را با شلوار لی آبی میپوشند؟؟خرید برای من یک خوشحالی موقت است،دوست دارم کفش و لباس نو خریدن را،برای همین زیاد خرید نمیکنم که دلم را نزند....خیلی ها هر چه دلشان میخواهد را میخرند،فرت!!ولی من نه،منتظر میمانم لباسم تمام شود کفشم نیست شود...مامان که قدر مرا نمیداند!!اشرف السادات به من میگوید برای تو این بی ذوقیها زود است،برو بیرون تماشا کن مدهای جدید را!!!من نمیفهمم یعنی چه!!آدم چیزی لازم ندارد برود مغازه ها را نگاه کند که چه؟؟دلش بخواهد یا میتواند بخرد یا نمیتواند که هر دو حالتش بد است!!!
من آرامم،زندگی ام خوب است و مطمئنم که خوشبختم،خوشبخت تر از خیلی آدمها!!
کولِ کول!
+
تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 13:42 توسط خیاط باشی