یک بار دبیرستان دو روز تمام با مریم حرف نزدم٬ چون بدون اینکه به من خبر بدهد غایب شده بود! حتی نمیدانست چرا قهرم تا دلیل بیاورد، بعد برایم توضیح داد که خیلی مریض بوده و هیچ فرصت نداشته زنگ بزند.من قانع نشدم اما! گفتم من یک زنگ تمام به در کلاس نگاه کردم ٬ زنگ تفریح خجالت کشیدم که نمیدانم تو کجایی...همینها را گفتم و فکر می کنم مریم قبول کرد که حق با من است. گیرم ظاهری.
عصر یاد آنروزها افتادم٬ یاد همه دوست داشتنهای وحشیانهام٬ بعید میدانم کسی میان بداخلاقیها و سردیهای من حدسش به دوست داشتن برسد. یعنی خیال کند من با این دیوانهبازیها منظورم دوست داشتن بود.
ولی بود.
حالا هم دلم میخواهد همان باشم٬ مرز میان عشق و تنفرم یک مو باشد٬ و روزی هزار بار از روی آن مو بیفتم. دوست ندارم این دوستداشتنهای فازی را. که هی متنفر نشوم٬ که مدام صبر کنم تا دیگران توضیح بدهند٬ دلم را له کنند و مهربان بمانم٬ بعد یادم برود و ببخشم.
مریم تو میدانی من کجا بیرحمیهایم را جا گذاشتم؟
+
تاريخ
2008/9/13ساعت 0:53 توسط خیاط باشی
|