این یک حقیقت است که کمی دیر تصمیم به افشای آن گرفتم٬ من در واقع هیچوقت دلگیر نبودم٬ نه آنقدر که به خاطرش وبلاگ بنویسم٬ که اگر بخواهی دلگیر باشی حتماً و همیشه لابهلای زندگیات دلیلی برایش پیدا میکنی...
دلگیری من فرق داشت٬ من آنروز که وبلاگ ساختم خیلی هم خوشحال بودم٬ در واقع من فقط یک لبتاپ خریده بودم با مارک دل٬ هیجانزده بودم از اینکه دوسیر کامپیوتر را روی پایم میگذارم و مینویسم٬ راستش عشق به نوشتن هم از کلیدهای نرم همین لبتاپ جرقه زد... بعد به خاطر این حس خوب تصمیم گرفتم زیادتر بنویسم... همه جریان در یکروز اتفاق افتاد٬ انگار که کفش بخری و تمام روز دلت بخواهد بروی بیرون...جایش مهم نیست٬ هست؟ من دلم میخواست لبتاپم را روی پایم بگذارم و تند تند تایپ کنم٬ اینطور شد که نوشتنم شروع شد... نامم را گذاشتم Dellgir یعنی کسی که لبتاپ Dell گرفته٬ من حتی چک نکردم ببینم دلگیر با یک ال هم ثبت شده یا نه! بعدترها باور کردم که باید از چیزی دلگیر باشم٬ سعی کردم ولی چیز خیلی مهمی پیدا نشد! راستش هنوز برای وارد شدن به وبلاگ حرف اول را با شیفت مینویسم٬ شاید لازم است شما هم بدانید من خوشحالتر از این حرفهایم که با یک دلگیری کوچک وبلاگنویسی را شروع کرده باشم٬ شاید باید زودتر میگفتم تا بقیه هم موقع وارد کردن آدرس حرف اول را با شیفت بنویسید که فراموششان نشود ماجرا در حد خرید یک کفش نوست٬ فقط جور دیگر باید دید...
پ.ن.یک اعتراف دیگر مانده که باشد برای بعد...
+
تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:18 توسط خیاط باشی
|