جلوی آینه ایستاده لباسهایش را میپوشد٬ میپرسد: خیلی آدم گ*هیام٬نه؟ دستهایم را دور بالش حلقه میکنم٬ خنکی ملافههای سفید میرسد به زیر پوستم٬ دلم نمیخواهد حرف بزنم٬ از توی آینه نگاهش میکنم... کتش را میپوشد و کنار تخت مینشیند :نه؟ با صدای گرفته جواب میدهم نه! بلند میشود که برود دستش را میگیرم٬ آرام زمزمه میکنم این گناه نیست٬ کثافتکاری نیست٬ بیچارگیه! ما فقط بیچارهایم...
پ.ن.عنوان از وسط یک پست رویا!
+
تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:25 توسط خیاط باشی
|