تبليغاتX
::خياط باشي::

خوب اینجا خياط خانه امن من است،هزار و يكمين رشته و علاقه ام خياطي ست، هر چيزي كه ياد مي گيرم را مي نويسم تا ماندگار بماند،هذيانهاي روزانه ام نيز گاهي از ذهنم در ميروند،جاري مي شوند اينجا...چاره اي نيست!

كپي برداري بدون ذكر منبع راهم كه همه گفتند كار جالبي نيست...
صفحه نخست
ايميل

 

Add to Google Reader or Homepage

آرشيو
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

آرشيو موضوعي
روز نوشت
آموزش دامن تنگ
آموزشی برای همه
دامن فون
دامن برای افراد با کمر>90
شال حریر
مدل لباس
پرو
انتخاب مدل برای سنین مختلف
طرز ساخت روبان و گل لباس
کت،کله قند ومتر
مدل کت و دامن
انتخاب پارچه
شلوار
آستر کشی
آستین
مینی
بندو بندینک
طرح دامن و عروس
یقه مردانه
فوتهای خیاطی
ملاصدرا نویسی ها
تبدیل چادرمعمولی به چادر ملی
خیاطهای بدقول
دامن نیم کلوش
سفرنامۀ عراق
آموزش دوخت پیژاما
نمونه هایی از کار دست
يقه انگليسي
داستان کوتاه
دوخت مقنعه چانه دار
شب نوشت
كوتاه كردن شلوار
مادرانه
پاپیون روی لباس
کتاب نوشت

پيوندها
لانگ شات | چهار ستاره مانده به صبح | محمد رضا زماني | فلك را سقف بشكافيم | ييلاق ذهن | سيد مهدي حسيني | خانه اي از شن و مه  | گاهنامه | آبي كوچك آرامش | زهرا  | در مكاني خلوت | اي هفت سالگي | سوبان | آيينه و مهتاب | عسل و شكر  | سورئاليست | باغ بي برگي | خوابي در هياهو | جادوهاي رنگين كمان | حجم سبز |  | سردبير: خودم | دنياي کوچک | شلم شوربا | آشپز مدرن | خاطره | از اون بالا | راه نو | گوربان  | مدل ها | گالري ها | اشك و لبخند | مريم آي | يک ليوان چاي داغ | ترناس | بگذاريم و بگذريم | خیاطی و طراحی لباس | سايت دوخت | لباس ايراني | هگمتان | شادي تا بي نهايت | روزهاي بلند | باران تابستاني | ما مي گوييم | كلبه دنج  | بارش  | خوابگرد | يادداشت‌هاي يک دختر ترشيده | داستانک | کتاب در خانه | کاهو سکنجبین | لیست وبلاگ‌های به‌روز شده |
پینگ

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM




 
 

 

این وبلاگستان واقعاً جای خوبی‌ست٬ حرف هم ندارد! می‌خواهم وقتم را صرفش کنم هر چقدر هم محدود باشد! مهم نیست هر چند وقت یک‌بار یک‌نفر کک می‌اندازد به جان من که هی دخترک معتاد شده‌ای به وبلاگ؟؟ بعد در جوابش شک کنم که این وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی واقعیت زندگی‌ست؟ یا که خیال می‌بافم برای عده‌ای بیکارتر از خودم؟ بعد شروع کنم به دسته‌بندی ویزیتورها و توجیه حضورشان...و بین توجیهات خودم گره بخورم...

این وبلاگستان بعضی وقت‌ها خودش اتومات یادآوری می‌کند که من زنده‌ام! وقتی یک هفته‌ای بحث جنصی‌نویسی چنان داغ می‌شود که تو با همه بی‌تفاوتی‌ات فکر می‌کنی به این موضوع و برای خودت حداقل٬ مسئله را حل می‌کنی...یا خانم پونه در قالب بازی تلنگر می‌زند که جدی بگیر این‌جا را٬ همه چیز را با یک کلمه مجاز و خیال در هم نپیچ! مثل سطل آب سرد است که هوشیارت کند... بله بله وبلاگستان یک مکان جدی‌ست٬ ویزیتورها را جدی بگیرید هرچند با سرچ کت و دامن به اینجا رسیده باشند٬ دسته‌بندی‌شان کنید٬ برای هر دسته پست بنویسید٬ با وسواس و دقت بنویسید انگار که هر پست در روزنامه چاپ می‌شود٬ به همه چیز به عنوان موضوع پست بعدی نگاه کنید٬ صد بار بنویسید٬ صد بار مرور کنید٬ ویراستاری کنید... قرار نیست اینترنت و وبلاگ تا ابد برای عده‌ای غریبه بماند٬ همه آدم‌هایی که با سرچ دامن عروس به این‌جا می‌رسند در آینده‌ای دور یا نزدیک به وبلاگ شما برمی‌گردند! همین‌ها مخاطبند٬ مهم این ‌است که همین آدم‌ها لذت ببرند٬ گیرم تو را نشناسند٬ پولی ندهند بابت لذتشان٬ تو داستان بنویسی آن‌ها ایمیل بزنند و سایزشان را بگویند٬ کامنت بگذارند که به ما سر بزن! این‌ها اگر همان کتابخوان‌های واقعی باشند یک‌روز برمی‌گردند به اینترنت و سرچ می‌کنند داستان کوتاه٬ داستان‌های کوتاه تو... برای من که قرار است چهل سال دوم زندگی‌ام را نویسنده باشم این‌جا یک مکان کاملاً جدی‌ست و شاید آن‌ دو ساعتی که نیمه‌شب برایش می‌گذارم کم هم باشد... کسی چه می‌داند چهل سال بعد وضعیت کتاب و نشر و نویسندگی چه می‌شود؟ یک‌روز شاید قانون بشود که هر نویسنده‌ای باید یک سایت داشته‌باشد و تمام مطالبش را توی سایت قرار دهد بعد بر اساس میزان رأی خوانندگان مجوز می‌دهیم٬ بعد همه داستان‌ها رنک دارند٬ معتبرترین رنک... پولسازی از راه نویسندگی یک پیشامد کاملاً تصادفی‌ست٬ بحث ندارد که نویسنده باید شغل داشته باشد٬ شاید بعدها ثابت کردم شرط لازمش این است که خیاط باشد...

خلاصه این‌که من دیگر دنبال میخ کار نیستم٬ هرجا بود کشیدمش بیرون! به جهنم که ساعت‌ها وقت می‌گذارم برای یک پست! اسمش را اعتیاد بگذارند یا هر چیز دیگر٬ برای من یک برنامه‌ریزی بلند مدت است٬ برای وقتی که معلوم نیست قانون چه باشد! برای وقتی که مجوز را مستقیم از خواننده‌ها دریافت کنم و منتظر دستور و فرمان هیچ‌کس نمانم...فقط من سوالم این است که آیا ممکن است یک نفر داستان یک نفر دیگر را بدزدد؟ داستان‌ها را چطور داغ بزنیم؟

 

 

پ.ن. رویا شما کی این‌همه از پی‌دی‌اف خوانی بدت آمد؟ پس این آدمی که نصفه شب نسخه پی‌دی‌اف و لینک داستان می‌دهد به ما که به زور و ضرب ونمی‌دانم از کجا بچپانیم توی سرمان٬ تو نیستی؟ خوب چاره‌اش خرید یک پرینتر است! یک منگنه هم می‌گذاری کنار دستت تند تند داستان و کتاب چاپ می‌کنی! ما که بودجه‌مان به اتاقی از آن خود نرسید بیا یک پرینتر بخریم وبلاگ چاپ کنیم;)

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:42 توسط خیاط باشی  |