همه چیز از سهمیهبندی بنزین شروع شد٬ همان شبی که مردم ریختند توی پمپ بنزینها و تا سه و چهار صبح توی صف بنزین بودند٬ آن شب مجید هم رفت٬ من اصرار کردم که خانه بماند٬ میدانستم چیزی به او نمیرسد ولی نخواستم به رویش بیاورم٬ گفتم میرود صف طول و دراز ماشینها را که میبیند٬ برمیگردد٬ آخر می شناختمش٬ آدمی نبود که توی صف منتظر بماند٬ اصلاً در جمعهای بیشتر از 3 نفر تاب نمیآورد٬ توی بقالی اگر مشتری منتظر بود راهش را میگرفت میرفت یک مغازه خالی پیدا میکرد٬ برای همین بود که همیشه خرید خانه با من بود٬ یا همین پمپ بنزین اگر بیشتر از 4 تا ماشین توی صف بود٬ میگفت صبح ماشین را خانه میگذارم برو بنزین بزن٬ باد چرخهایش را هم تنظیم کن! اینطور آدمی بود! ولی آن شب رفت و اتفاقاً تا سحر هم پیدایش نشد! من هم بیدارنماندم٬ صبح که دیدم ماشین را گذاشته فهمیدم کاری از پیش نبرده.
از روزهای بعد که پمپ بنزینها خلوتتر شد آخر شب ماشین را میبرد بنزین بزند٬ میگفت حدود دوازده- یک٬ پمپ بنزینها خلوت است٬ من گاهی مینشستم تا بیاید٬ گاهی خوابم میبرد٬ بعضی شبها میپرسیدم دیر آمدی؟ بعضی شبها جواب میداد صف شلوغ بود٬ بعضی شبها جواب نمیداد... خلاصه وضعیت عادی شد تا اینکه چند هفته پیش یک ماشین سمند دوگانهسوز خریدیم٬ ظاهرش که چنگی به دل نمیزند ولی مجید میگوید هزینههای رفت و آمدمان نصف میشود٬ یکبار هم با قلم و کاغذ برایم توضیح داد که چقدر میتوانیم صرفهجویی کنیم. من حرفهایش را بیچون و چرا قبول میکنم٬ درست است که اجتماعی نیست ولی از هزینههای زندگی سر در میآورد. چند هفتهست که عصرها بعد از اداره میرود بنزین میزند٬ دو سه ساعتی معطلی دارد٬ شبها هم آخر وقت میرود توی صف گاز! میگوید مخزن گاز و باک بنزین هردو باید پر باشند٬ یکوقت دستگاه گازرسانی ماشین ایراد پیدا کرد مجبور نشویم کنار خیابان پیت تکان بدهیم٬ من این حرفهایش را قبول دارم٬ از مکانیکی و ماشین سردر میآورد...خواهرم همیشه میپرسد شما چقدر سهمیه دارید؟ اینهمه که بنزین دارید چرا خانه ما نمیآيی؟ من جوابش را نمیدهم! از بچگی کمی حسود بود٬ به اینکه ما اینقدر سرمان توی حساب و کتاب است حسودی میکند٬ حتی شوهر خواهرم هم هر بار مرا میبیند سرش را تکان میدهد! یکبار میگفت شبها با مجید برو پمپ بنزین!! او هم به اجتماعی شدن مجید حسودی میکند...
خوب که فکر میکنم میبینم سهمیهبندی بنزین برای ما خیلی هم بد نشد٬ رفتار مجید همیشه من را آزار میداد٬ درست است که دیر به دیر به گردش میرویم و دائم باید صرفهجویی کنیم ولی از اینکه مجید را اینطور میبینم احساس غرور میکنم! همین امروز عصر که برای بنزین زدن رفت خیلی احساس دلتنگی کردم٬ دلم خواست با بچهها میرفتیم خانه خواهرم! باور نمیکنید ولی مجید انگار به همه احساسات من آگاه باشد سوئیچ را جا گذاشته بود...
+
تاريخ جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 0:50 توسط خیاط باشی
|