تبليغاتX
::خياط باشي::

خوب اینجا خياط خانه امن من است،هزار و يكمين رشته و علاقه ام خياطي ست، هر چيزي كه ياد مي گيرم را مي نويسم تا ماندگار بماند،هذيانهاي روزانه ام نيز گاهي از ذهنم در ميروند،جاري مي شوند اينجا...چاره اي نيست!

كپي برداري بدون ذكر منبع راهم كه همه گفتند كار جالبي نيست...
صفحه نخست
ايميل

 

Add to Google Reader or Homepage

آرشيو
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

آرشيو موضوعي
روز نوشت
آموزش دامن تنگ
آموزشی برای همه
دامن فون
دامن برای افراد با کمر>90
شال حریر
مدل لباس
پرو
انتخاب مدل برای سنین مختلف
طرز ساخت روبان و گل لباس
کت،کله قند ومتر
مدل کت و دامن
انتخاب پارچه
شلوار
آستر کشی
آستین
مینی
بندو بندینک
طرح دامن و عروس
یقه مردانه
فوتهای خیاطی
ملاصدرا نویسی ها
تبدیل چادرمعمولی به چادر ملی
خیاطهای بدقول
دامن نیم کلوش
سفرنامۀ عراق
آموزش دوخت پیژاما
نمونه هایی از کار دست
يقه انگليسي
داستان کوتاه
دوخت مقنعه چانه دار
شب نوشت
كوتاه كردن شلوار
مادرانه
پاپیون روی لباس
کتاب نوشت

پيوندها
لانگ شات | چهار ستاره مانده به صبح | محمد رضا زماني | فلك را سقف بشكافيم | ييلاق ذهن | سيد مهدي حسيني | خانه اي از شن و مه  | گاهنامه | آبي كوچك آرامش | زهرا  | در مكاني خلوت | اي هفت سالگي | سوبان | آيينه و مهتاب | عسل و شكر  | سورئاليست | باغ بي برگي | خوابي در هياهو | جادوهاي رنگين كمان | حجم سبز |  | سردبير: خودم | دنياي کوچک | شلم شوربا | آشپز مدرن | خاطره | از اون بالا | راه نو | گوربان  | مدل ها | گالري ها | اشك و لبخند | مريم آي | يک ليوان چاي داغ | ترناس | بگذاريم و بگذريم | خیاطی و طراحی لباس | سايت دوخت | لباس ايراني | هگمتان | شادي تا بي نهايت | روزهاي بلند | باران تابستاني | ما مي گوييم | كلبه دنج  | بارش  | خوابگرد | يادداشت‌هاي يک دختر ترشيده | داستانک | کتاب در خانه | کاهو سکنجبین | لیست وبلاگ‌های به‌روز شده |
پینگ

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM




 
 

 

همه چیز از سهمیه‌بندی بنزین شروع شد٬ همان شبی که مردم ریختند توی پمپ بنزین‌ها و تا سه و چهار صبح توی صف بنزین بودند٬ آن شب مجید هم رفت٬ من اصرار کردم که خانه بماند٬ می‌دانستم چیزی به او نمی‌رسد ولی نخواستم به رویش بیاورم٬ گفتم می‌رود صف طول و دراز ماشین‌ها را که می‌بیند٬ برمی‌گردد٬ آخر می شناختمش٬ آدمی نبود که توی صف منتظر بماند٬ اصلاً در جمع‌های بیشتر از 3 نفر تاب نمی‌آورد٬ توی بقالی اگر مشتری منتظر بود راهش را می‌گرفت می‌رفت یک مغازه خالی پیدا می‌کرد٬ برای همین بود که همیشه خرید خانه با من بود٬ یا همین پمپ بنزین اگر بیشتر از 4 تا ماشین توی صف بود٬ می‌گفت صبح ماشین را خانه می‌گذارم برو بنزین بزن٬ باد چرخ‌هایش را هم تنظیم کن! این‌طور آدمی بود! ولی آن شب رفت و اتفاقاً تا سحر هم پیدایش نشد! من هم بیدارنماندم٬ صبح که دیدم ماشین را گذاشته فهمیدم کاری از پیش نبرده.

از روزهای بعد که پمپ بنزین‌ها خلوت‌تر شد آخر شب‌ ماشین را می‌برد بنزین بزند٬ می‌گفت حدود دوازده- یک٬ پمپ بنزین‌ها خلوت است٬ من گاهی می‌نشستم تا بیاید٬ گاهی خوابم می‌برد٬ بعضی شب‌ها می‌پرسیدم دیر آمدی؟ بعضی شب‌ها جواب می‌داد صف شلوغ بود٬ بعضی شب‌ها جواب نمی‌داد... خلاصه وضعیت عادی شد تا اینکه چند هفته پیش یک ماشین سمند دوگانه‌سوز خریدیم٬ ظاهرش که چنگی به دل نمی‌زند ولی مجید می‌گوید هزینه‌های رفت و آمدمان نصف می‌شود٬ یک‌بار هم با قلم و کاغذ برایم توضیح داد که چقدر می‌توانیم صرفه‌جویی کنیم. من حرف‌هایش را بی‌چون و چرا قبول می‌کنم٬ درست است که اجتماعی نیست ولی از هزینه‌های زندگی سر در می‌آورد. چند هفته‌ست که عصرها بعد از اداره می‌رود بنزین می‌زند٬ دو سه ساعتی معطلی دارد٬ شب‌ها هم آخر وقت می‌رود توی صف گاز! می‌گوید مخزن گاز و باک بنزین هردو باید پر باشند٬ یک‌وقت دستگاه گاز‌رسانی ماشین ایراد پیدا کرد مجبور نشویم کنار خیابان پیت تکان بدهیم٬ من این حرف‌هایش را قبول دارم٬ از مکانیکی و ماشین سردر می‌آورد...خواهرم همیشه می‌پرسد شما چقدر سهمیه دارید؟ این‌همه که بنزین دارید چرا خانه ما نمی‌آيی؟ من جوابش را نمی‌دهم! از بچگی کمی حسود بود٬ به این‌که ما اینقدر سرمان توی حساب و کتاب است حسودی می‌کند٬ حتی شوهر خواهرم هم هر بار مرا می‌بیند سرش را تکان می‌دهد! یک‌بار می‌گفت شب‌ها با مجید برو پمپ بنزین!! او هم به اجتماعی شدن مجید حسودی می‌کند...

خوب که فکر می‌کنم می‌بینم سهمیه‌بندی بنزین برای ما خیلی هم بد نشد٬ رفتار مجید همیشه من را آزار می‌داد٬ درست است که دیر به دیر به گردش می‌رویم و دائم باید صرفه‌جویی کنیم ولی از این‌که مجید را این‌طور می‌بینم احساس غرور می‌کنم! همین امروز عصر که برای بنزین زدن رفت خیلی احساس دلتنگی کردم٬ دلم خواست با بچه‌ها می‌رفتیم خانه خواهرم! باور نمی‌کنید ولی مجید انگار به همه احساسات من آگاه باشد سوئیچ را جا گذاشته بود...

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 0:50 توسط خیاط باشی  |