ماهی سیاه هیجانزده است٬ دائم خودش را به شیشه آکواریوم میکوبد٬ تمام طول و عرض را شنا میکند٬ روزی چند بار میافتد دنبال ماهی قرمز٬ آنقدر میچرخد و تاب میخورد تا لبهایش را ببوسد...ماهی قرمز فرار میکند٬ همان لحظه که لبهایشان روی هم میافتد ماهی قرمز سرش را برمیگرداند... ماهی سیاه کلافه میشود٬ میرود کف آکواریوم سرش را میکوبد به سنگها٬ چند ساعت همان پایین میچرخد و با ماهیهای دیگر درددل میکند٬ بعد بالا میآید٬ از حبابهای روی آب میخورد٬ سرش را از آب بیرون میآورد٬ به گمانم لبخند هم میزند... ماهی قرمز همیشه روی یک مدار شنا میکند٬ حتی بالا و پایین هم نمیرود٬ یکنواخت و آرام٬ بیتفاوت نسبت به ماهیها٬ حبابها٬ شعاعهای نور...هیچ چیز را نمیبیند٬ به گمانم لبخند هم نمیزند...
یک روز ماهی قرمز خودش را روی آب میبیند٬ آب آکواریوم پایین آمده٬ ماهی قرمز ناخواسته حباب میخورد٬ نا خواسته سرش از آب بیرون میآید٬ نا خواسته میخندد٬ دلش بوسه میخواهد٬ برمیگردد به محدوده شنای خودش و منتظر ماهی سیاه میماند٬ ماهی سیاه نمیآید٬ ماهی قرمز بیتاب میشود٬ سرش را به سنگهای کف آکواریوم میکوبد٬ با ماهیهای دیگر حرف میزند٬ ماهیهای دیگر از مرگ یک ماهیکوچک سیاه خبر میدهند٬ یک ماهی بیقرار...
پ.ن. 
+
تاريخ دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 20:35 توسط خیاط باشی
|