درس معادلات دیفرانسیل 3 واحدی ترم دوم فقط برای این ارائه میشد که سال اول دانشگاه از خودت بپرسی این درسها به چه کار من میآید؟؟ حالا بعد از n سال٬ روزی 100 بار معادلات پاس میکنم!!
تعداد آدمهای سردرگم ودرگیر هر روز بیشتر می شود، قبلتر ها فکر میکردم این رابطههای مبهم و بینام٬ مختص سالهای نوجوانیست٬ حالا میبینم اتفاقاً برعکس! درد٬ درد 25 سال به بالاست!17، 18 سالهها دقیقتر میدانند چه میخواهند! حداقل دو طرف قضیه خبر دارند که ماجرا صرفاً دختر و پسر بازیست٬ قصد ازدواج دارند٬ دوستند یا چی؟
بزرگتر که می شوی٬ ساعتها٬ روزها٬ ماهها با یک نفر حرف میزنی٬ راه میروی٬ میخندی٬ گریه میکنی...آخر سر هم دستگیرت نمیشود دوستید؟ همکارید؟ دوستت دارد؟ دوستت خواهد داشت؟ می توانی دوستش بداری؟ هی چرتکه میاندازی! حرفهای مهربانش را از حرفهای پراز زخمش کم میکنی٬ نگاههای از سر ذوقش را در لبخندهای موذیانهاش ضرب میکنی٬ نیش و کنایههایش را تقسیم میکنی٬ هزار بار استخاره میکنی که جوابش را بدهم؟ تا سرکوچه کنارش قدم بزنم؟ این جمله که گفت یعنی دوست دارد حضور مرا؟ این جمله که نگفت یعنی از من متنفر است؟ این نیم ساعتی که با هم بودیم زیاد بود؟ کم بود؟...اصلاً الان خوشحالم؟ یا دلم شکسته؟
آدم بزرگ که میشوی٬گند میزنی به هر چه عشق اساطیریست٬ به همه آنچه در منظومههای عاشقانه خواندهای٬ هیچ گیاه عشقی در قلبت جوانه نزده٬ هیچ رویای جدیدی به شبهایت اضافه نشده٬ زندگیات شیرینتر نشده٬ دوستی پیدا نکردهای ...فقط هر روز یک دفتر پر از معادلات دیفرانسیل حل میکنی و هرشب از خودت میپرسی این آدمها به چه کار من میآیند؟؟
+
تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:0 توسط خیاط باشی