تکیه زده به چارچوب در، تمام چارچوبها یی که من امروز ازشان گذشتم، دست به سینه، برای من دو نقطه دی می خندد!خدا را می گویم...می گویم عزیز دل، مهربان، عاشق، خداجان!حرف حسابت چیست؟؟دردت چیست که سه هفته مرا دور می چرخانی؟؟ بگو شاید بدون این برنامه ها هم فهمیدم...
هوم؟؟نمی فهمم؟؟خودم هم می دانم...هر کار دوست داری بکن، دور دورِ توست...
بگذریم! اصل حرفم این نبود،می خواستم تعریف کنم امروز که اشرف السادات آمد خانۀ ما چقدر حضورش آرامم کرد... من بغض کرده رسیدم خانه...هی با خودم فکر می کنم چطور یک نفر آدم معمولی بی هیچ حرف و حدیث پیچیده ای، بی آنکه حرفهای مرا بفهمد...بی هیچی!! مرا آرام می کند،چطور صبر همه چیز را عوض می کند...منِ بی قرار را ...باز یادم رفت اصل حرف را،برایم تعریف می کرد از روزی که نرفتم، مزون چه خبرها بوده...
:فلانی را که یادت هست مادرش مریض شد 10 روز مانده به عروسی...
-آنروز که برای پرو آمد مادرش مشهد بود!
:چند روز بعدش...خدا رو شکر به خیر گذشت...ولی دخترک خیلی شرایط روحی اش بد بود...
-لباس عروس که نمی خواست؟
:نه لباس پاتختی و...لباس عروس فلانی را پوشید...
-اوه فلانی؟خیلی لاغر بود که!
:گشاد کردم برایش...
چقدر لذت بخش است این مکالمات مان که هیچ کس نمی فهمد کی و کجا...هی ذوق می کنم که یادم می آید...
-لباس عروس فلانی دامنش را یادم نمیاد!
:همونکه پفی بود، لوزی گل زدیم...
-هااااان پارچه اش توی ذهنم نقش می بندد...
بعد می گوید سه تا لباس نامزدی داریم، او هم چند روزی ست کار نمی کند...اصل حرف این بود شاید، دردهای او!همانها که نمی تواندبه کسی بگوید،همان قصه های ریحانه و یک صدمش برای من...دلم ریش می شود، بدون اینکه تعریف کند می دانم ...اینها را نگفته خواندم...وگرنه اشرف السادات خانۀ ما چه کار می کرد؟؟هان راستی!کاش ریحانه هم می آمد، با اینکه کم پیش می آید موافق باشیم ولی دوست دارم کنارم بنشیند،یک کاری انجام بدهد من هم کار خودم را، فقط باشد!یک ساعت بگذرد حتی یک کلمه هم بینمان ردوبدل نشود...انگار مسابقه است هرکس زودتر حرف نزد،یا همچین چیزی...
اصل حرفم این ها نبود ها!حاشیه رفتم! می خواستم بگویم کار سخت شده امسال...پیش نمی رود، کسی نیست، خیلی ها را دلت می خواهد نیایند اصلاً، از حرفها و کارها و بیکاریها زودتر می رنجم...
اوه خدایا حالم خوش نیست، اصل اصل حرفم چه بود؟؟
یک چیز دیگر هم یادم آمد!! ولی اینهم اصل نیست! امروز از صبح برای هر کس خواستم تعریف کنم چه گذشت به ما(من)... اس ام اس می زد چه روزی داشته!!شاکر شدیم آخر سر، وضعمان از آن مسافر در راه ماندۀ قطار که تا زانو خیس شده دنبال جاده می گشته که بدتر نبود؟ با اینکه پشت تلفن قهقهه می زدم ولی الهی بمیرم برای امروزش!
پ.ن.۱.به خواب احتیاج دارم!ا
پ.ن.۲.این پست احتمال پاک شدنش می رود،اگر نظرتان را دوست دارید اینجا نگذارید!
+
تاريخ چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 23:53 توسط خیاط باشی
|