مادر بزرگ و پدر بزرگ مهمان ما بودند،اخلاقشان پیر شده،ولی قصه هایشان شیرین است،مادر بزرگ من در محله زرتشت نشین بزرگ شده،خودشان هم اجدادشان زرتشتی بودند،با پدر بزرگ هم که حرف می زند به زبان زرتشتی(گوری) حرف می زند،امشب از مدرسه رفتنش می گفت که پاپی سگشان دم در مدرسه می نشسته تا برگردد،از گربه هایشان،از محله،...ما نمی فهمیدیم پدر و پسر خاله ترجمه می کردند...امروز روز خیلی خوبی بود...خدا ؟بله،حضور خدا را می پذیرم در این روزها...
امروز فکر می کردم،این دوستان پر مدعای من کاری به حال من ندارند،هر وقت حال خودشان بگیرد به من هم زنگی می زنند،از بداخلاقی ام شاکی می شوند و می رود تا چند ماه بعد...یکبار نشد یکیشان بیاید دنبال من برویم بیرون،سینما،پارک،قدم...خیلی دلم می خواهد قدم بزنم،در سکوت محض پا به پای کسی و در ذهنمان گفتگو کنیم.........حسرت یک قدم زدن به دلم مانده!فکر کنم یکبار دیگر هم گفتم،پالتو ،موهایم،....
+
تاريخ شنبه سی ام دی 1385ساعت 22:43 توسط خیاط باشی