بمیرم دخترم از بچگی مظلوم بود!يادته همش ۱۵ سالش بود صبحها مي فرستادمش نون بگيره، هیچی نمی گفت؟
: بله خوب!!اون موقع ها همه دخترها همينطور بودن!چطور؟؟
نه بابا!!ساراي من فرق داشت،هميشه خانوم هميشه مظلوم...
:درسته!!!چطور؟؟؟؟
حالا هم واسه کار شوهرش مجبورشده بره دیار غربت!!اینقدرم که به من وابسته است،قسمتش هميشه دوريه...دانشگاهشم كه يادتونه؟؟...
:بله بله،از دارقوز آباد منتقلش كردين تهران،مجبور بود با تاكسي بره!! حالا كار شوهرشون كجاست؟؟
چي بگم والا!! كجاست اين ايالت آمريكا؟اسمشم سخته لامذهب،كافرنيا؟يه همچين چيزي!
:آخي كاليفرنيا؟؟
آره، آره!بيچاره سارام،خيلي سختي ميكشه، هيچي هم به من نمي گه!پشت تلفن مي فهمم صداش ميلرزه...
:حتماً از غصۀ زياده!! واقعاً چه قسمتي داشت اين دختر بيچاره!
+
تاريخ شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 0:16 توسط خیاط باشی
|