من دارم مي ميرم انگار، فكر مي كنم يك اتفاق بزرگي بايد بيفتد،مثل مردن!شايد هم كوچكتر از مردن...شايد هم كوچك، مثل همان مردن! خلاصه دارم مي ميرم،حس مي كنم مردنم نزديك است...پديدۀ مردن دارد درون من اتفاق مي افتد،مردنم را مي شنوم، مي بينم گاهي، كيفيتش را نه ولي نزديك است...بايد همين باشد!خودش است!چه قدر نزديك شده،نفسش...بعضي روزها گم مي شودولي هست...همه چيز متحول مي شود! همۀ آنچه زماني درونم ريشه داشته اند در اطرافم معلقند...ريشه هايم را ازجا كنده ام...مردن همين است!
چرا بايد توضيح بدهم؟خودم مي فهمم كه دارم مي ميرم!حرفهايم، نگاهم، خوردنم، خوابم، لباسهايم...همه معلقند، من در حال مردنم...من اصلاً مي خواهم مردنم در دستم باشد...آزادي مي خواهم، بيش از اين...همين است مردن...همين خفه شدنها...خودم مي فهمم!
هي!! تو چرا اين وسط زنگ زدي؟وسط مردن من!
پ.ن.اصلاً هم اين نوشته ام غمگينانه نيست،اصلاً هم حرف مرگ نيست، حرف مردن است، هركس هم دونقطه پرانتز باز بزند پاك مي كنم!من كاملاً خوبم!!
+
تاريخ شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 21:38 توسط خیاط باشی
|