وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
پ.ن.۱شعرش از از افشین یداللهی ست،شنیدید حتما؟احتمالا دو روز دیگر نوشین می گذارد آهنگش را. ۲.این آقاهه نظر اولی اسمم رو مسخره کرد؟؟ ۳.من چند وقت است دارم آرشیوهای پاپتی را می خوانم تا بفهمم خانم هست یا آقا!لطف کنید اگر چند نفر شاهد عالغ باقل عادق دارید بیاورید من دست بکشم از وبلاگخوانی،از خودم نا امید شدم!! ۴.خدایی هیچوقت برام مهم نبود نویسنده وبلاگ کی هست نمی دونم چرا کلید کردم! ۵.کلاس بدمینتون را تا مهر نمی روم،دلم تنگ می شود!! ۶.چقدر حرف داشتم خوب شد خدا پی نوشت رو آفرید:)
+
تاريخ سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 17:1 توسط خیاط باشی
|