مریم اساماس فرستاده: «ویارت بهتره؟ لگد هم میزنه؟» جواب دادم لگد را بیرونیها میزنند٬ این بینوا که هنوز دست و پایی ندارد برای آزار من!
از فامیل پدری فقط به مریم گفتهام٬ نه از آن جهت که هفت سال در دانشکده پزشکی پرسه زده٬ بیشتر برای اینکه خبر دادنش شوقی در دلم میانداخت٬ میدانستم حالم را زیاد میپرسد...
+
تاريخ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:48 توسط خیاط باشی
بمیرم دخترم از بچگی مظلوم بود!يادته همش ۱۵ سالش بود صبحها مي فرستادمش نون بگيره، هیچی نمی گفت؟
: بله خوب!!اون موقع ها همه دخترها همينطور بودن!چطور؟؟
نه بابا!!ساراي من فرق داشت،هميشه خانوم هميشه مظلوم...
:درسته!!!چطور؟؟؟؟
حالا هم واسه کار شوهرش مجبورشده بره دیار غربت!!اینقدرم که به من وابسته است،قسمتش هميشه دوريه...دانشگاهشم كه يادتونه؟؟...
:بله بله،از دارقوز آباد منتقلش كردين تهران،مجبور بود با تاكسي بره!! حالا كار شوهرشون كجاست؟؟
چي بگم والا!! كجاست اين ايالت آمريكا؟اسمشم سخته لامذهب،كافرنيا؟يه همچين چيزي!
:آخي كاليفرنيا؟؟
آره، آره!بيچاره سارام،خيلي سختي ميكشه، هيچي هم به من نمي گه!پشت تلفن مي فهمم صداش ميلرزه...
:حتماً از غصۀ زياده!! واقعاً چه قسمتي داشت اين دختر بيچاره!
+
تاريخ شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 0:16 توسط خیاط باشی
|
: ببین دخترم درسته پسر خالته،محرمه، ولي ديگه شلوارتو برو تو اتاق عوض كن!
- هان؟؟چرا؟؟؟
+
تاريخ جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 23:17 توسط خیاط باشی
|
- ببین عزیزم!هر دوست داشتنی به ازدواج ختم نمیشه!
: می دونم! بایدپسر باشه!!
- نه منظورم این نبود ...
+
تاريخ یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 22:38 توسط خیاط باشی
|