تبليغاتX
::خياط باشي::

خوب اینجا خياط خانه امن من است،هزار و يكمين رشته و علاقه ام خياطي ست، هر چيزي كه ياد مي گيرم را مي نويسم تا ماندگار بماند،هذيانهاي روزانه ام نيز گاهي از ذهنم در ميروند،جاري مي شوند اينجا...چاره اي نيست!

كپي برداري بدون ذكر منبع راهم كه همه گفتند كار جالبي نيست...
صفحه نخست
ايميل
Khayat's Shared Items

 

Add to Google Reader or Homepage

آرشيو
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

آرشيو موضوعي
روز نوشت
آموزش دامن تنگ
آموزشی برای همه
دامن فون
دامن برای افراد با کمر>90
شال حریر
مدل لباس
پرو
انتخاب مدل برای سنین مختلف
طرز ساخت روبان و گل لباس
کت،کله قند ومتر
مدل کت و دامن
انتخاب پارچه
شلوار
آستر کشی
آستین
مینی
بندو بندینک
طرح دامن و عروس
یقه مردانه
فوتهای خیاطی
ملاصدرا نویسی ها
تبدیل چادرمعمولی به چادر ملی
خیاطهای بدقول
دامن نیم کلوش
سفرنامۀ عراق
آموزش دوخت پیژاما
نمونه هایی از کار دست
يقه انگليسي
داستان کوتاه
دوخت مقنعه چانه دار
شب نوشت
كوتاه كردن شلوار
مادرانه
پاپیون روی لباس
کتاب نوشت

پيوندها
لانگ شات | چهار ستاره مانده به صبح | محمد رضا زماني | ييلاق ذهن | سيد مهدي حسيني | خانه اي از شن و مه  | گاهنامه | آبي كوچك آرامش | سورئاليست | زهرا  | در مكاني خلوت | اي هفت سالگي | فلك را سقف بشكافيم | سوبان | آيينه و مهتاب | عسل و شكر  | باغ بي برگي | خوابي در هياهو | جادوهاي رنگين كمان | حجم سبز |  | سردبير: خودم | دنياي کوچک | شلم شوربا | آشپز مدرن | خاطره | از اون بالا | راه نو | دوران ما  | مدل ها | گالري ها | اشك و لبخند | سايت دوخت | لباس ايراني | مريم آي | يک ليوان چاي داغ | بگذاريم و بگذريم | هگمتان | شادي تا بي نهايت | روزهاي بلند | باران تابستاني | ما مي گوييم | كلبه دنج  | بارش  | خوابگرد | يادداشت‌هاي يک دختر ترشيده | داستانک | کتاب در خانه |

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM




 
 

 

مریم اس‌ام‌اس فرستاده: «ویارت بهتره؟ لگد هم می‌زنه؟» جواب دادم لگد را بیرونی‌ها می‌زنند٬ این بینوا که هنوز دست و پایی ندارد برای آزار من!

از فامیل پدری فقط به مریم گفته‌ام٬ نه از آن جهت که هفت سال در دانشکده پزشکی پرسه زده٬ بیشتر برای اینکه خبر دادنش شوقی در دلم می‌انداخت٬ می‌دانستم حالم را زیاد می‌پرسد...

 

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:48 توسط خیاط باشی 

 

بمیرم دخترم از بچگی مظلوم بود!يادته همش ۱۵ سالش بود صبحها مي فرستادمش نون بگيره، هیچی نمی گفت؟

: بله خوب!!اون موقع ها همه دخترها همينطور بودن!چطور؟؟

نه بابا!!ساراي من فرق داشت،هميشه خانوم هميشه مظلوم...

:درسته!!!چطور؟؟؟؟

حالا هم واسه کار شوهرش مجبورشده بره دیار غربت!!اینقدرم که به من وابسته است،قسمتش هميشه دوريه...دانشگاهشم كه يادتونه؟؟...

:بله بله،از دارقوز آباد منتقلش كردين تهران،مجبور بود با تاكسي بره!! حالا كار شوهرشون كجاست؟؟

چي بگم والا!! كجاست اين ايالت آمريكا؟اسمشم سخته لامذهب،كافرنيا؟يه همچين چيزي!

:آخي كاليفرنيا؟؟

آره، آره!بيچاره سارام،خيلي سختي ميكشه، هيچي هم به من نمي گه!پشت تلفن مي فهمم صداش ميلرزه...

:حتماً از غصۀ زياده!! واقعاً چه قسمتي داشت اين دختر بيچاره!

 

+ تاريخ شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 0:16 توسط خیاط باشی  | 

 

: ببین دخترم درسته پسر خالته،محرمه، ولي ديگه شلوارتو برو تو اتاق عوض كن!

- هان؟؟چرا؟؟؟

 

 

+ تاريخ جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 23:17 توسط خیاط باشی  | 

- ببین عزیزم!هر دوست داشتنی به ازدواج ختم نمیشه!

: می دونم! بایدپسر باشه!!

- نه منظورم این نبود ...

 

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 22:38 توسط خیاط باشی  |