خیلی عاشقم امشب
حیف آن چشمهای مشتاق من
حیف آن تو که نیستی...
+
تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:41 توسط خیاط باشی
|
این یک حقیقت است که کمی دیر تصمیم به افشای آن گرفتم٬ من در واقع هیچوقت دلگیر نبودم٬ نه آنقدر که به خاطرش وبلاگ بنویسم٬ که اگر بخواهی دلگیر باشی حتماً و همیشه لابهلای زندگیات دلیلی برایش پیدا میکنی...
دلگیری من فرق داشت٬ من آنروز که وبلاگ ساختم خیلی هم خوشحال بودم٬ در واقع من فقط یک لبتاپ خریده بودم با مارک دل٬ هیجانزده بودم از اینکه دوسیر کامپیوتر را روی پایم میگذارم و مینویسم٬ راستش عشق به نوشتن هم از کلیدهای نرم همین لبتاپ جرقه زد... بعد به خاطر این حس خوب تصمیم گرفتم زیادتر بنویسم... همه جریان در یکروز اتفاق افتاد٬ انگار که کفش بخری و تمام روز دلت بخواهد بروی بیرون...جایش مهم نیست٬ هست؟ من دلم میخواست لبتاپم را روی پایم بگذارم و تند تند تایپ کنم٬ اینطور شد که نوشتنم شروع شد... نامم را گذاشتم Dellgir یعنی کسی که لبتاپ Dell گرفته٬ من حتی چک نکردم ببینم دلگیر با یک ال هم ثبت شده یا نه! بعدترها باور کردم که باید از چیزی دلگیر باشم٬ سعی کردم ولی چیز خیلی مهمی پیدا نشد! راستش هنوز برای وارد شدن به وبلاگ حرف اول را با شیفت مینویسم٬ شاید لازم است شما هم بدانید من خوشحالتر از این حرفهایم که با یک دلگیری کوچک وبلاگنویسی را شروع کرده باشم٬ شاید باید زودتر میگفتم تا بقیه هم موقع وارد کردن آدرس حرف اول را با شیفت بنویسید که فراموششان نشود ماجرا در حد خرید یک کفش نوست٬ فقط جور دیگر باید دید...
پ.ن.یک اعتراف دیگر مانده که باشد برای بعد...
+
تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:18 توسط خیاط باشی
|
: خوندی داستان جدیدش رو؟
- نوچ.
: بخون قشنگه.
- عمراْ!
: پس هی سرما بخور!
+
تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:51 توسط خیاط باشی
|
۱. یک راهحل پسندیده برای زودتر خوابیدن پیدا کردم٬ ابتدا یک مقاله انگلیسی تخصصی پیدا کنید و با کمک دیکشنری( ترجیحاً لانگمن) تمام لغات آنرا پیدا کنید٬ سپس جملات مثال دیکشنری را حفظ نموده و با خود تکرار کنید٬ اگر تلفط لغتی را نمیدانید به سیدی رجوع و تلفظ آن کلمه و جملههای مثالش را به خاطر بسپارید٬ چنانچه در حین جستجو به کلمات زیبا و کاربردی جدیدی برخوردید آنکلمه و جملات مربوطش را نیز دنبال کنید... شرط لازم این است که مقاله کار درسی شما نباشد٬ تکلیف کلاس هم نباشد٬ فقط آنرا پیدا کرده باشید...بعد از این مراحل اگر دیوانه نشدید حتماً میخوابید.
2. دچار یک نوع سرماخوردگی خاص شدم که ویروسش شبها فعال میشود٬ حدود ساعت 10 تا 3. خانم روانشناس معتقدند سرماخوردگی ویروسی نیست و یک بیماری عاطفیست٬ پس باید بگویم من از ساعت 10 شب تا 3 صبح به طور عاطفی سرما خوردهام!
3. کتابهای نمایشگاه روی تخت٬ از هر کدام یک داستان٬ وسطشان یک ورق یا مداد٬ نصف شب از صدای افتادنشان از خواب بپری٬ یا از تیزی نوک یک مداد توی کمرت...روزهای خوب و خوشیست٬ یادم باشد.
4.دفعه اول که "نزدیکی" را خواندم به نظرم جالب نیامد! فکر میکنم آن زمان عاشق بودم و از خواندن چنین اعترافاتی احساس عدم امنیت کردم... این جمله را ببینید: « ما خودمان میدانیم چه دوست داریم و گاهی اوقات خطاها و کجرویهایمان آشکار کننده خواستههای ماست.» فوقالعاده نیست؟ یا اینیکی: « آخر من مگر دیوانهام که به چنین چیزهایی حسادت کنم؟ به هر نوع بیهودگی و عیاشی!» به هر نوع! به نظرم ورژن مردانه دفترچه ممنوع است٬ پوستکندهتر...
5. یک وقتی باید از بعضی کامنتگذارها تشکر کرد٬ نه؟ مثل همین آقای پاپتی که پستهای ما را حفظ میکنند٬ بعد وقتی یکجایی مینویسیم مانتو دوختیم بلافاصله کامنت میگذارند هی هی مگه نگفتی مانتو دوختن صرف نمیکنه؟؟؟ بعد من فکر میکنم چقدر ضایع! یعنی اینم گفتم؟ به هر حال خوشحالیم از زحمت حضور و دقت بالای شما.
6. مشکل از ماست که فرصتی برای بد بودن به آدمها نمیدهیم٬ فرصتی برای آن روی شیطانی... خدا ساختهایم و به هیچ قیمتی هم باور نمیکنیم خدای ما اشتباه کند... اینکه بپذیریم هر آدمی در درونش شیطانی دارد بیش از همه باعث آرامش خودمان خواهد بود... پس تو ای خیاطباشی کچل! به شیطان درون انسانها هم احترام بگذار!
+
تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:10 توسط خیاط باشی
|
کلاس تنظیم خانواده گوگلریدر
یک جلسه کلاس تنظیم (رایگان) برای کسانی که تازه با مفاهیم گوگل ریدر٬ فید٬ شرد آیتمز و... آشنا شدهاند٬ محض منفجر نشدن شرد آیتمز ما و هاید نشدن خودشان...ساعت و نحوه ثبت نام متعاقباً اعلام میگردد.
همچنین برای اطلاع وآسایش ساکنان گوگلریدر اسامی شیاران شناخته شده را طی پستی اعلام خواهیم کرد لذا خواهشمندیم کسانی که از محل اختفای این افراد اطلاع دارند با مأمورین ما همکاری نمایند.
باتشکر
خیاط باشی
+
تاريخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:51 توسط خیاط باشی
|
یک برنامه رادیویی بود به گمانم٬ 5-6 سال پیش٬ شاید هم یک میزگرد مشاوره تلویزیونی بود همین پارسال! احتمال دارد بخشی از یک کتاب هم باشد٬ دقیق یادم نیست٬ یک نفر میپرسید آقا من شبها خوابم نمیبرد و چند ساعت توی رختخواب میلولم تا بخوابم٬ چه کار کنم؟ جناب مشاور رادیویی یا تلویزیونی یا نویسنده کتاب پیشنهاد کردند از رختخواب بیرون بیا و خودت را به کاری مشغول کن و درست لحظهای که از خواب خفه شدی برو بخواب! (نقل به مضمون)
من از ساعت 7 که رسیدم خانه 10 بار از خواب خفه شدم و پریدم توی تخت ولی بعد از یک ربع احساس کردم اصلاً خوابم نمیآید و دوباره ازجا بلند شدم تا خودم را مشغول کنم٬ بار اول دو تا سینک ظرف شستم٬ بار دوم آب هویج گرفتم(4 کیلو)٬ بار سوم دوباره ظرف شستم٬ بار چهارم شام و برنامههایش٬ بار پنجم نشستم به کتاب خواندن(یعنی که ظرفها به قوت خودشان باقیاند)٬ بار ششم موسیقی گوش دادم٬ بار هفتم دیکشنری خواندم٬ بار هشتم فوتبال تماشا کردم٬ بار نهم باز کتاب خواندم و الان که بار دهم است ته گوگل ریدر را بالا آوردم٬ چشمانم از شدت خواب باز نمیشوند و مطمئنم بازگشت به رختخواب بیفایدهست!
من فهمیدهام ذهن من از آدمها و حرفها و افکارشان یک بکآپ گرفته و آنرا در جایی زیر تخت یا بالشم پنهان کرده٬ میدانم که این بکآپ یک کلید دارد و به محض فرود سرم روی بالش تمام خاطرات و درگیریهای روزانه را میریزد به جانم... (برای تقویت نظریهام امشب روی کاناپه میخوابم!)
خیلی دلم میخواهد اینبار که برمیگردم بیهوا خوابم ببرد٬ از آن خوابهایی که نفهمم کی خوابم برد...خیلی بیشتر دلم میخواهد خواب نبینم! امروز صبح که بیدار شدم به اندازه یک لشگر فامیل و دوست و آشنا را توی خواب دیده بودم و تا چند ساعت روحم برنمیگشت به بدنم٬ گیر افتاده بود بین احوالپرسیها و ... تا ظهر درگیر بودم اسمشان را به یاد بیاورم...
بیزحمت یک نفر آن آقای مشاور را پیدا کند٬ بپرسد دکمه این بکآپ کجاست؟ فکر کنم با آدرسی که دادم کار مشکلی نباشد.
+
تاريخ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:24 توسط خیاط باشی
|
توی مترو٬ جلو اینهمه آدم تخمه بشکنیم؟
+
چقدر وسوسهم میکنی که من هم این مسنجر لعنتی را پاک کنم...
+
تو هم دوز بهمنیت بالا بود امشب٬ به حساب جفتمون!
+
تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:33 توسط خیاط باشی
|
در راستای دعوت زنان و مادران به خواندن کتاب دفترچه ممنوع و طبیعتاً پیشنهاد این کتاب به مادر عزیزِ جان٬ حضرت پدر پیامک فرستادهاند: دست از سر زن من بردار٬ خودت به درک!
+
تاريخ سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:46 توسط خیاط باشی
|
رنج میبرم از اینهمه بیمهری خودم٬ از اینکه نامت را از تمام صفحات پاک کردهام٬ از اینکه دلم نمیخواهد نوشتههایت را بخوانم٬ باورم نمیشود این منم که هرجا نامی از تو میبینم با دستپاچگی Mark all as read را کلیک میکنم٬ مبادا که چشمم به چشمت بیفتد٬ مبادا یادم بیاید که چه ناجوانمردانه تنهایم گذاشتی٬ بیدلیل... بیمهری من را تو با اصرار خواستی٬ تو یک شبه تمام نقش مرا پاک کردی٬ من هیچکس را اینقدر ناگهانی تنها نگذاشتم... شک ندارم که تو هم نوشتههایم را نمیخوانی٬ پس با خیال راحت مینویسم٬ دلم برایت تنگ شده مهربان و امشب بیشتر...
+
تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:40 توسط خیاط باشی
الهی یاد لطف تو سوز پریشانی دلم را آرام میبخشد٬
و یاد خطاها و گناهان دیدهام را گریان میسازد٬
ای خدا از خطاهایم...
نه اینطور نه
ای خدا من را ببخش٬ واقعاً ببخش!
از جانب خود مرا نشاط و آرامش عطا کن.
حواست باشد که نشاط و آرامشی که میدهی مرغوب باشد٬ از همانها که خودت داری٬ نه از این جنسهای زمینی...
میدانی خدای مهربان من٬ امشب بعد از مدتها هوس کردم روی زمین کنار بقیع بنشینم و تا طلوع خورشید آسمان را نگاه کنم٬ دلم ناگهان تنگ شد برای کربلا و نجف٬ بی هیچ فکر قبلی! دلم برای تو هم تنگ شده٬ کجایی اینروزهای دلتنگی من؟ خیلی حرف دارم...خیلی... من که تو را ناراحت نکردم؟ حرف بدی نزدهام؟ فقط مدتی نبودی٬ بودی ولی ننوشتم از تو...حالا بیپرده مینویسم دوستت دارم٬ مهم نیست این پست فرق داشته باشد٬ اصلاً مهم نیست همه بخوانند که من چقدر دلتنگ شدم برای یک لحظه با تو بودن... امشب دلم خواسته بنویسم از تو٬ بگویمت که بیا با هم باشیم٬ من یکطرفه با آنکه آگاهم به بیوفایی خودم از تو خواهش میکنم مرا ببخشی و برگردی کنارم...
پ.ن.۳ خط اول+ خط۶ از مناجات منظومه حضرت علی.
+
تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:39 توسط خیاط باشی
صبح کاملاً پشیمون از قراری که با جانی گذاشتم رفتم سینما، هر چه اصرار کردم بریم دایره زنگی که بخندیم راضی نشدند، رفتیم زن دوم که بیشتر فکر کنیم! غیر از لوس بازی های یک ربع اول فیلم بقیه ش خوب بود، واقعیت بود، حداقل تا یکی دو ساعت بعد حرفی برای گفتن داشتیم٬ خانم نیکی کریمی هم خوش سلیقه (ترکیب شال و مانتو و آریشش فوقالعاده بود!) بهانه داده بود دست ما!
با جانی و خواهرش که تا 5/3 حرف زدیم٬ بعد رفتم مهمانی خانه عمه جان٬ به ریحانه اساماس زدم که عروسی نمیآم چون مهمونیام٬ بعد به عمه جان گفتم که عروسی دعوتم باید برم٬ به...به بقیه هم یه چیزایی گفتم! در عوض نشستم یک ساعت با زهره تلفنی حرف زدم٬ بهش گفتم خودت رو نباز٬ تو مسئول برداشت غلط دیگران نیستی٬ لازم نیست دائم به بقیه شرافتت رو ثابت کنی٬ از همین حرفها...
دارم خودم رو مجبور میکنم به حرف زدن٬ خیلی وقته حرف نزدم٬ ممکنه دیگه نتونم٬ ممکنه یادم بره...پس نه ملزمم به آموزش خیاطی نه به نوشتن داستان٬ دلم میخواهد روزمره بنویسم٬ زیاد!
با رویا که حرف میزنم از زندگی بیشتر خوشم میآید٬ امیدوار میشوم به دنیا که هنوز آدمهای مثل او دارد٬ کمتر تلفنی حرف میزنیم٬ شبها گفتگوی اینترنتی(چت) داریم٬ یکبار رویا میآید من نیستم٬ من میآیم رویا نیست٬ عادت نداریم قرار بگذاریم سر یک ساعت٬ چند شب که به هم نمیرسیم آخر رویا آفلاین میگذارد: «چرا خودت رو با من هماهنگ نمیکنی؟؟» از این لحن حرف زدنش خیلی خوشم میآید! من بعد از نیم ساعت لینک بازی و داستان خواندن خوابم میگیرد٬ رویا میگوید: «چی؟؟خوابت میآد؟؟ توهنوز این عادتت رو ترک نکردی؟؟» من از خنده میمیرم وقتی اینطور حرف میزند! همه چیز را یک جور دیگر میبیند٬ انگار یک جای دیگر نشسته٬ روی پله بالایی یا سر دیوار روبرویی٬ رویا کنار من نیست٬ یک جایی روی پشت بام است٬ یک چیزهایی را میبیند که هیچکس نمیبیند٬ همینش مرا جذب میکند!
وقتی حرف میزنیم تند تند اسم کتابها و نویسندههایی را میگوید که من هیچ کدامشان را نمیشناسم٬ هی لینک داستان کوتاه و پست طولانی میفرستد... من داد میزنم:«رویاااا بسه٬ اینا رو من نخوندم٬ هول میشم!»
- «هول میشی؟ مگه خواستگارن؟؟ کتابن!!»
هیچوقت آن جنبه لوس و ننر شخصیتت را تقویت نمیکند٬ با رویا که حرف میزنی باید متعادل باشی٬ بین جملههایش هیچ تعارف و چاپلوسی نیست٬ احتیاجی هم به این چیزها ندارد... حرفهایش آرامت میکند٬ شک نمیاندازد به دلت٬ نظرش را به صراحت میگوید٬ نظر مخالفش هم آزار دهنده نیست!
یک عادت خندهدار دیگرش این است که وقتی از کسی خوشش نیاید و تو در حرفهایت صد بار اسم آن آدم را بیاوری٬ رویا بعد هر صد بار میگوید:« من از این آدم خوشم نمیآد!» من واقعاً میخندم نه لبخند و نیشخند٬ خنده از ته دل! رویا طور دیگری مرا میخنداند٬ یک طور دیگر مرا به زندگی امیدوار میکند٬ ما هر بار که حرف میزنیم عهد میبندیم نویسنده شویم٬ جملات زیبای هم را تکرار میکنیم٬ جملات ناامید کننده و غیر منطقی را از دفترهایمان خط میزنیم٬ آدمهای مزاحم را از زندگیمان حذف میکنیم٬ با هم متولد میشویم٬ با درد٬ با شادی...گاهی فکر میکنم همه بایددر زندگیشان یک رویا داشته باشند٬ یک رویا که دنیا را از روی پشت بامش ببیند...
+
تاريخ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:23 توسط خیاط باشی
|
روز اول:
: هوای خوبیه٬نه؟
- خیلی!
: بارون رو دوست داری؟
- کم!
: میای قدم بزنیم؟
- آره٬ بدم نمیاد...
قدم٬ خداحافظی٬ خانه!
روز دوم:
: چرا هیچی نمیگی؟
- من که دارم حرف میزنم!
: چرا خودتو میزنی به اون راه؟ چرا میخوای اذیت کنی؟
- کی؟؟من؟؟
: آره! پس کی میخوای جواب بدی؟؟
- به چی؟؟؟
: مسخره! از خود راضی!! تا کی میخوای منو به بازی بگیری؟؟
- (سکوت)
- (فک افتاده)
- (فشار به مغز و صدجا)
- (وبالاخره) به جان خودم نمیفهمم چی میگی؟ سوالت رو متوجه نشدم لابد! می خوای دوباره بپرسی؟
: دیروز اینهمه راه رفتیم نفهمیدی؟؟
- نه!!(خود خنگبینی مفرط)
: عادت دارید ناز کنید!!خوب حالا یه جور دیگه میگم!کی با مامانم بیام؟؟
- جانم؟؟؟؟
: باز داری خودتو میزنی به اون راه؟؟؟
- نه!!!!
: یعنی من باید مستقیم بپرسم "با من ازدواج میکنی؟" از رفتارم مشخص نیست؟؟
- چراااا!! من خنگم! شما مواظب شأن تون باشید!!
+
تاريخ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 0:28 توسط خیاط باشی
|
مشت اول و دوم خیلی سنگین است٬ نه اینکه هوش و حواست به جاست٬ دیدن ضارب هم ضربه را دردناکتر میکند. شاید با خیال انتقام آرام شوی! مشت سوم و چهارم را که میخوری٬ گیجی٬ ولی باز دلت میخواهد بدانی چه کسی زد؟ دلیلش چه بود؟ با خیال قسمت و حکمت آرام میشوی. از ضربه پنجم به بعد دیگر هیچ چیز مهم نیست٬ دیگر نمیخواهی بدانی چرا؟ کی؟... سکوت میکنی٬ غرق میشوی توی خودت٬ به دنبال استحقاقت میگردی٬ چیزی درون تو باید پاسخگو باشد٬ گناهانت را مرور میکنی٬ اشتباهاتت را ... با هیچ خیالی آرام نمیشوی...
اینها را گفتم که بدانی من خیلی وقت است دو رقمی مشت میخورم٬ لازم نیست اینجا بنشینی قصه ببافی که اشتباه شد و چرا و چه! برو بگذار به زخمهایم برسم...
+
تاريخ سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 22:35 توسط خیاط باشی
هنوز هم میگویم تو بخند٬ زمین و زمان بنالد باز باکی نیست... به خیالت وقت میخواهد صدا زدن عشق بافته در تار و پودم؟ سخت است عاشقانه نویسی برای تو؟ گیرم زبان و چشم و گوشم پاک شده باشد از یادت٬ قلبم به نام تو نباشد٬ مهرت که به این سادگیها از دلم نمیرود عزیز دل...
+
تاريخ یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 12:51 توسط خیاط باشی
روز را اگر با دو آدم مسئلهسازِ متضاد گذراندی٬ اگر از صبح نصف تهران را گشت زدی و با دوبرابر ظرفیت چشم و گوشهایت زمین و زمان را رصد کردی٬ شب به دوتا آهنگ شش و هشت رضایت بده! رحم کن به مغزت...
+
تاريخ پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:4 توسط خیاط باشی
|
همانروز که گلهای پامچال را توی باغچه کاشتم٬ یک قیچی باغبانی هم دستم گرفتم و شاخههای زائد درخت انجیر را بریدم٬ بعد وقتی نگاهم به بندهای پیچیده دور قوزک پایم افتاد٬ با همان قیچی توی دستم همهشان را قطع کردم٬ مثل همیشه در یک لحظه٬ بدون فکر٬ ...تصور کنید صحنه خنثی کردن یک بمب ساعتی را٬ آن لحظه که سیم زمانسنج را قطع میکنند... آنروز من٬ درست مثل یک بمب ساعتی خنثی شدم...آرام گرفتم...؟
زمان در من متوقف شدهاست٬ به تاریخ تولد گلهای پامچال در باغچه!
این حرفها برای توجیه نبودنم کافی ست؟
+
تاريخ جمعه دوم فروردین 1387ساعت 23:17 توسط خیاط باشی
|
مجنونم و دلزده از ليليها
خيلي دلم گرفته از خيليها
آهنگ چاووشی یا عنوان این پست رؤیا ٬ نباید ورد زبان من باشد ولی هست! از همه کس و همه چیز شاکیام اینروزها! به جمله دوم نرسیده داد میزنم٬ بحث میکنم٬ دلیل و برهان ردیف میکنم...
یکروزهایی بالاخره با نقاط کور زندگیات روبرو میشوی٬ همان نق زدنهای مدامِ بقیه که خیال میکردی در کلاس شخصیتی تو جایی ندارد٬ همانها افتاده به جانت و هیچ هم مایل نیستی بقیه بفهمند تو الان با همین لبخند گشاد روی صورتت٬ در لجن اعتقادات و سنتهای مسخره دست و پا میزنی... یک روزهایی دست میکشی از اینکه مدام تکرار کنی من فرق میکنم٬ من روشنفکرم٬ اطرافیانم مرا درک میکنند... میپذیری که این مسیر خوش و خرم تو هم مثل همه مسیرها چاه دارد٬ دیوار دارد٬ اصلاً شاید تا آخرش همینطور دیوار باشد!
+
تاريخ دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:15 توسط خیاط باشی
|
از آفتهای دوریست٬ وقتی کسی را نمیبینی٬ حرف نمیزنی٬ چشمهایش را نمیخوانی... مینشینی به خیالبافی و دستکاری خاطرات! وجودش را به گند میکشی٬ محبتهایش را لاک میگیری٬ کاری میکنی که هیچ عزیزم و جانمی یادت نماند... یا برعکس! صفحات ناهمخوانش را پاره میکنی٬ سعی میکنی به یاد نیاوری چقدر مثل تو نبود٬ چقدر دوستت نداشت٬ چقدر دوستی نکرد...آدمها اینطور در تنهایی با شخصیت هم بازی میکنند٬ رفتارشان هم بر اساس خیالبافیشان متغیر است! آنوقت است که تو نمیفهمی برای چه مورد بیمهری عزیزترینت قرار گرفتی یا چرا ناگهان یک نفر از خیلی دور شیفتهات شدهاست! از خطای خیالپردازی ودستبردن توی خاطرات که چشمپوشی کنی٬ نتیجه میشود هزار فرصت از دست رفته برای بازگشت٬ هزار بازگشت بی نتیجه بر اثر خیال!
پ.ن.چاره هم دارد ٬ بماند برای بعد...
+
تاريخ جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 1:45 توسط خیاط باشی
|

Designed By: Neda.H
من این بچه کچلهام!
+
تاريخ جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 1:36 توسط خیاط باشی
|
این بازیهای وبلاگی جدید زیاد با حال و هوای وحشی من سازگار نیست٬ نه آدموار کتاب میخوانم که نیمه تمامهایش را بفهمم نه موسیقی گوش کردنم به بقیه میماند... کتابی را که شروع کنم به خواندن با زجر و گریه هم شده تمام میکنم!!( غیر از کتابهای درسی دانشگاه!)٬ آهنگ و موسیقی منتخب هم ندارم٬ سیستمم اینطور است که اگر از آهنگی خوشم بیاید آنقدر گوش میدهم تا حالم به هم بخورد! پس اصولاً همه آهنگهایی که ازشان متنفرم روزی عاشقشان بودم و همه آهنگهای مورد علاقه الانم را یک ماه بعد دوست ندارم( حساب شعر و موسیقی حرفهای و خواننده جدا باشد٬ خوب؟)
خلاصه اینکه من از این بازیها معافم! اگر فوتبال٬ زو٬ بالا بلندی٬ دستش ده(دست رشته!) و کلاً بازیهایی از این دست در وبلاگستان راه افتاد٬ حتماً شرکت میکنم٬ دعوتم کنید!
+
تاريخ چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 1:51 توسط خیاط باشی
|
دیشب تهران را به مقصد سوئیس ترک کردم، صبح رسیدم اینجا، عصر هم که یک چرت نیمساعته زدم٬ باز سوئیس بودم! حالا نشستم به جستجو در اینترنت حداقل کمی اطلاعات ابتدائی و منظره برای خواب امشب دست و پا کنم٬ حقیقتش دیشب و امروز خیلی خوش گذشت٬ واقعاً کشور زیبایی ست٬ هیچ بعید نیست بمانم!
+
تاريخ یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:40 توسط خیاط باشی
|
چیزی نمانده به پایان نمایش٬ من تمام حرکاتت را زیر نظر گرفتهام٬ توی جاده نگاهم به همه ماشینها هست٬ چشم از خطهای سفید بر نمیدارم٬ دیشب تا ساعت سه تمام نفسهای مادر را شمردم٬ صدبار لوله بخاری را چک کردم٬...اما تقریباً مطمئنم تو از جایی که فکر نمیکنم ضربهات را میزنی٬ تو خدای فرصتطلبی هستی!! همین روزهاست که بغضم بترکد٬ همین روزها که درهای آسمان به رویم باز شده٬ همین روزهای سراسر خوشبختی...پس زود باش! من منتظرم!
+
تاريخ جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 22:0 توسط خیاط باشی
بنایی تمام شد.
پ.ن.برای مریم: قرار است یک زبانی٬ حرفی یا کلمهای برای تشکر از تو پیدا کنم، خودت قبول داری که سخت است٬نه؟ما هنوز به هم عادت نکردهایم! هنوز احساس میکنم یک نفر دیگر ۵ ساعت تمام کنارم نشست و همه کدهای از یاد رفته را برایم تکرار کرد....تو از این اخلاقهای خوب نداشتی٬ از این مهربانیهای بیحساب! قبول کن که به یاد آوردن دوستیهایمان از یادآوری هزار خط کد و تگ سخت تر است...اینها را بگذار به حساب تعریف! اینکه من کمکم ...چقدر فراموش کردن سخت است خدا:(
+
تاريخ چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:45 توسط خیاط باشی
|
دو ساعتی هست که شدیداْ در حال مطالعه سورس وبلاگها و تمپلیتهای مختلف هستم! نتیجه کار این وبلاگ تستی ست! خودم که احساس می کنم جدای از نتیجه٬ سطح معلوماتم بینهایت افزایش پیدا کرده ولی رویا دست گذاشته روی دو نقطه ریسه و به استعداد من میخندد!
+
تاريخ دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 0:22 توسط خیاط باشی
|
شما آقای درخشان برعکس 6 7٬ سال پیش هیچ ( با تأکید بیشتر هیچ!) طرفداری ندارید٬ چوب دو سر طلا شاید اصطلاح بهتری باشد... برایم جالب است بدانم به چه دلخوشی٬ تحت حمایت کدام فرد٬ اینقدر پرانرژی و با حرارت کما فیالسابق به نوشتن ادامه میدهید؟ بنده اصلاً قصد تهمت زدن و یا تکرار حرفهای سایرین را ندارم٬ فقط بی اندازه مشتاقم بدانم شما که به قول خودتان خدایی دست و پاگیرتان نیست٬ اثری از دوست و رفیق شفیق هم دوروبرتان نمی بینم٬ از چه نیرویی مدد می جویید برای پیش رفتن؟ چه طور از اینهمه تحلیل و فحش و ناسزا جان سالم به در میبرید؟ میخواهم بگویم اگر خدای دیگری جستهاید دست مارا هم بگیرید٬ ما را که به یک فحش یا تهمت از تمامی اهداف وآرزوهای ریز و درشتمان دست می کشیم٬ مایی که دنبال بهانهایم که از کوره در برویم و در وبلاگمان را تخته کنیم...من از یک موضع خیاطانه سؤال میکنم٬ کاری به مواضع سیاسی شما ندارم! وبلاگ شما را با علاقه دنبال میکنم٬ اولین وبلاگی که خواندم٬ اولین روش ساخت وبلاگ...آنروزها مورد حمایت خیلیها بودید٬ حالا پشتوانهتان کیست که اینقدر بی محابا به همه چیز حملهور میشوید؟ اگر پاسختان هیچکس و هیچچیز است٬ به عقیده منِ خیاط، پشتکار شما تحسین برانگیز است!
+
تاريخ شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 21:22 توسط خیاط باشی
|
سه روزه یه فحش جدید ساخته: «کثافتِ مرض!». هر بار میخوام دعواش کنم خندهم میگیره! یه جورایی دور از ذهنه، انگار وقتی انتظارش رو نداری تموم میشه،...کثافتِ مرض!! 
+
تاريخ شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 1:4 توسط خیاط باشی
|
شاید روزی ۱۰ بار سوزن زیر ناخنم برود، یا توی شستم! معمولاً هیچ عکس العملی نشان نمی دهم، شاید نیم نگاهی بیندازم که خون نیاید، انگار رگهای آن دور و بر هم خودشان را جمع و جور کرده باشند...بعضی روزها، فقط بعضی روزها، بین یکی از همین ده بار سوزش ها، دلم می خواهد یک نفر دستهایش را باز کند...خوب... زیاد هم مهم نیست...
+
تاريخ دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:2 توسط خیاط باشی
|
ژل مو خریدم، با اسانس هلو، از نارگیل خوشم نمی آمد! فقط یک پالتو از تو عقبترم، دوست ورفیقم آماده است، اتفاقاً پیشنهاد خانه و اتاق هم داده است... نه که چیزی دست من باشد، همه چیز خودبه خود پیش می رود! من فقط تماشا می کنم این یکی شدن نشانه ها را...
بعضی فیلم و سریالها را دوست دارم تو هم ببینی، آخرش که می رسد فکر می کنم تو هم بودی وقتی شروع شد؟؟می دانم نبودی! دلم می خواهد فکر کنم!(خوش دارم خیال کنم) بعد یادم بیاید آخرین سریالهایی که با هم دیدیم...یادم هم نمی آید! مهم هم نیست، دلم می خواهد برگردم عقب، دور...
بی تابی آن روزهای تو...شیرین بود،نه؟تو هم فهمیده بودی؟ یعنی اینقدر قابل پیش بینی ست؟ اینقدر ساده و دم دست؟ هنوز باور نکردم پسر...هیجان زده ام! حتی نمی توانم جلوی دهنم را بگیرم،...
اهل کجایی که وقتی به آسمان نگاه می کنی
گریه امانت نمی دهد؟!
+
تاريخ شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:15 توسط خیاط باشی
یک فیلم خلوت، پر از عاشقانه های آرام و دیالوگ های زیبا...همینطور مات و مبهوت از پایان دلنشین فیلم کامپیوتر را خاموش می کنم و می روم به سمت آشپزخانه، جملات را مرور می کنم، صحنه ها را،... ساعت یازده ست و من باید ناهار بپزم، سریع در یخچال را باز می کنم تا یادم بیاید برنامه ام چه بود، ظرف برنج از بالاترین طبقه می افتد و دانه های برنج تا شعاع 3 متری از یخچال پخش می شوند، مدتی خیره به این صحنه بدیع... به خودم می آیم، با دستمال برنجهای روی لبۀ یخچال را توی یک بشقاب می ریزم ودر یخچال را آرام می بندم، بعد فکر می کنم با جارو برقی؟جارو دستی؟ دست؟... میروم جارو دستی و خاک انداز را می آورم (با نوک پا)، و نیم ساعته تمام آن شاهکاررا جمع می کنم.
یک ساعت بعد ناهار آماده است، سفره را می اندازم همه یکی یکی سر می رسند، حرف می زنیم، میخندیم، دعوا می کنیم، عصر می روم باشگاه، بازی می کنیم ،ازخستگی وسط زمین چهارزانو می نشینم!بچه ها صدا می زنند پسره! غضنفر، محسن، تقی... می خندند، برگشتنی با مائده صدای ضبط را می گذاریم روی ماکس و قهقهه می زنیم،...
الان بیش از 12 ساعت گذشته،من اینجا نشسته ام با پادرد وحشتناک و به یاد می آورم صبح یک فیلم شلوغ دیدم پر از برنج، با دیالوگهای ساده مثل حرفهای سر سفره ... یک جای فیلم مرد به زن گفت زندگی یک چیزی است و عشق... یادم نمی آید،شاید هم زن به مرد گفت! برای پیدا کردن جملات فیلم باید سری به سطل نان خشکی بزنم یا بین چوبهای جارو، البته اگر همراه ناهار نخورده باشیم وگرنه که کارعاشقانه ها به چاههای فاضلاب می کشد...
مهم نیست اصلاً! به نظر من زندگی همان قابلمۀ برنج بود که افتاد!عشق...
پ.ن.مثل کتابهای دبیرستان با اندکی تخلیص؟ تلخیص؟ولی راست!
+
تاريخ پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 1:10 توسط خیاط باشی
|
هیچ وقت فکر نمی کردم در درون خودم هم اینهمه تناقض پیدا کنم، من که برای جزء ترینهای زندگی ام ساعتها فکر می کنم! مثل این دیوار روبرو ترک خورده ام، یک شکاف عمیق از فرق سر تا نوک پا مرا به دو نیمۀ متناقض تقسیم کرده است و هربار که دو نیمه با هم گلاویز می شوند این منم که می سوزم، خاکستر می شوم...
+
تاريخ چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:3 توسط خیاط باشی
|
تو منطقت می لنگد، احساست کور است، قلبت مهر خورده... بعد من اینهمه وقت و انرژی و احساس گذاشتم برای اثبات خودم، به تو؟؟ ... امروز وقتی به گارد ریل کثیف و کج و معوج کنار اتوبان خیره شده بودم به ذهنم رسید که، واقعاً به جهنم!!به جهنم که صداقتم را باور نمی کنی! گناه من چیست؟ حماقت تو؟
بی اندازه با شکوه است آن لحظاتِ به جهنم و هم خانواده هایش...
+
تاريخ دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 0:8 توسط خیاط باشی
۱. گور پیمایی، یک انرژی خاص می دهد به آدم، دلت می خواهددر همان مسیر برگشت تصادف کنی بمیری، در این حد قوی!! بی خیال همه کرده ها و نکرده ها، همگی می رویم بهشت، بستگی به شهر محل سکونتمان دارد، بهشت زهرا، بهشت رضا، بهشت معصومه، بهشت شیرین، بهشت فرهاد...
۲. یک جای خوب پیدا کرده ام، جایی حوالی میدان ولیعصر! برای کسانی که مسیر رفت و آمدشان آنجاست و مثل من ...حالا باز اگر مغازه بود یک چیز، آدرس دستشویی را که نمی توانم اینجا بنویسم...رؤیا یک پاتوق هم برای تو پیدا کردم...
۴. بلکه هم سیرتر!حالا رؤیا تو هی بگو بدوش!!
۵. نیست دامی جز تأمل وحشیِ اندیشه را "بیدل"
۶. از شواهد و قرائن بر می آمد که من الان باید از خوشی دوبال سفید داشتم، مکانم هم طبق پیش بینی ها جایی میان آسمان دوم و سوم بود (امروز)، اما همچنان روی زمینم! بالم در نمی آید، در عوض دارم پیله می تنم به دور خودم!!...باید شکرگذار بود، با اینهمه بی چشم دویدنها هیچ بعید نیست یک باتلاق غافلگیرمان کند...آسمان دوم و سوم پیش کش...
۷. این بوی عطر لعنتی...
۸. شب توی کتاب و لباس و کیف و خودکار غلت می زنم، نمی فهمم نیروی کشش تخت است که همه چیز را جذب می کند یا بی نظمی من!!تازگیها تخت و کمدو جالباسی و کتابخانه ام یکی شده، جدا هم نمی شود!
۹. عصر آقای توی رادیو گفت من یک کودک بیش فعالم!گفت باید از مهمانیهای شلوغ پرهیز کنم، و فضای کافی هم در اختیارم بگذارند...خوب می شوم!
۱۰. "به یک دوشیزه جهت فروشندگی نیازمندیم!!" باید عکس می گرفتم از این آگهی، منتها طول کشید تا ذهنم آنالیز کند...کار به آزمایش و پزشک قانونی هم می کشد آیا؟
+
تاريخ شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 23:15 توسط خیاط باشی
|
چرا همه چیز اینقدر بی رنگ و بو شده؟ از آخرین باری که عاشق شدم چند ماه؟ یا چند سال می گذرد؟ چرا دلم نمی لرزد؟ آنروزها چه بودم که اینقدر ساده و بی تکلف دل می سپردم؟... یا اصلاً این من نیستم که اینهمه بزرگ شدم؟ صدای وزنه و ترازوی بقیه، قصر رؤیاهای مرا روی سرم آوار میکند؟ هربار که سنجیده می شوم... یا اصلاً چرا اینهمه زیاد می بینم؟ چرا احساسات را بو می کشم، چرا اینهمه آدم جلوی من ل.خت می شوند؟ چرا دروغهایشان را باور نمی کنم؟؟ چرا باور نمی کنم دوستم دارند؟؟ از کجا زود می فهمم؟... یا اصلاً من همان پرده ها را بخواهم بهتر نیست؟ همان رنگ و نیرنگها را بخواهم زندگی شیرینتر نمی شود؟ من بین اینهمه عریانی کجا می توانم عاشق شوم؟؟...
فال.نوشت.دست در حلقۀ آن زلف دوتا نتوان کرد...
+
تاريخ شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 1:35 توسط خیاط باشی
|
انصاف نیست که از تو ننویسم "مادر کوچولوی عاشق"! تویی که صفحه های تقویم۷۸ ات پر است از یاد من، بی مهری هایم، بی توجهی هایم...
" همه دورش حلقه زده اند، او بلند بلند می خندد و آدامس می جود، چقدر تنفر انگیز است، چقدر از این رفتارش متنفرم..." و دو روز بعد: " یخها چقدر زود آب می شوند...امروز دوباره دیدمش و نتوانستم جواب سلامش را ندهم..."
امروز هر دو به آن نوشته ها می خندیدیم، به آنهمه حساسیت تو روی رفتارهای من، به آنهمه سرد بودن های من...تو تمام جزئیات یادت هست، من هم! پشیمان نیستی، من هم! هر دو بر این باوریم که تجربه ای تکرار نشدنی بود میان دو دوست و عاشقانه هایی که بین این ورقها و چشمان ما جاری بود،...
حالا تو مادر شده ای، "همه چی تمام"! من به خانه ات می آیم، از دو دنیای متفاوت با چند خال اشتراک حرف می زنیم، می خندیم، خاطره تعریف می کنیم، تو به دخترت شیر می دهی، حمامش می کنی، من لای حوله می گیرمش، دلم می لرزد... شبیه توست ولی من می گویم که نیست، هم اسم من است اما تو می گویی که اسمش را پدرش انتخاب کرده، اصرار می کنی که بازهم بیا، من می گویم امکان ندارد، امشب به این فکر می کنم دفعۀ بعد که آمدم برای دخترت یک جغجغه کادو بیاورم...
نه من تغییر کرده ام نه تو؟ و من هنوز حرف زدنت را، خندیدنت را ع ا شـ قـ م..؟؟
+
تاريخ پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:18 توسط خیاط باشی
|
ایست کرده بودم! حالا چند فریاد در گلویم جا مانده، چند حرف که تا مغز استخوانم را سوزانده...دلم می خواست صاحبان آن حرفها را یکجا به ... به... یادم نمی آید به چی!همانکه قصابها گوشت را به آن می کشند!دلم می خواست صاحبان آن حرفها را اول به حرف بکشم بعد به همان چیز که قصابها گوشت را به آن می کشند،با همان حرفها... می خواستم بگویم از منِ آرامِ بی شیله پیله فریاد نخواه! همان آه های گاه به گاه و بی اختیارمن تمام هوای زندگی ات را می سوزاند...نه ولی بیشتر که فکر میکنم فقط دلم می خواهد حرف بزنم، حرف بزنم تا حرفهایشان را پس بگیرند، شاید دیگر لازم نباشد چیزی را به چیز بکشم!
پ.ن.چقدر این بهمن ماه تولد وبلاگی هاست!!پیشا پس به همه متولدین تبریک می گم(برای آخرین بار)
+
تاريخ سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 22:15 توسط خیاط باشی
|
وجود نازکت
وجود نازکت
وجود نازکت
وجود نازکت
وجود نازکت
آزردۀ گزند
مباد
مباد
مباد
مباد
مباد
پ.ن.هیچکس به خودش نگیرد، این صرفاً دعایی ست به جان خود عزیز و آزرده ام!
+
تاريخ دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 0:25 توسط خیاط باشی
|