تبليغاتX
::خياط باشي::

خوب اینجا خياط خانه امن من است،هزار و يكمين رشته و علاقه ام خياطي ست، هر چيزي كه ياد مي گيرم را مي نويسم تا ماندگار بماند،هذيانهاي روزانه ام نيز گاهي از ذهنم در ميروند،جاري مي شوند اينجا...چاره اي نيست!

كپي برداري بدون ذكر منبع راهم كه همه گفتند كار جالبي نيست...
صفحه نخست
ايميل
Khayat's Shared Items

 

Add to Google Reader or Homepage

آرشيو
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

آرشيو موضوعي
روز نوشت
آموزش دامن تنگ
آموزشی برای همه
دامن فون
دامن برای افراد با کمر>90
شال حریر
مدل لباس
پرو
انتخاب مدل برای سنین مختلف
طرز ساخت روبان و گل لباس
کت،کله قند ومتر
مدل کت و دامن
انتخاب پارچه
شلوار
آستر کشی
آستین
مینی
بندو بندینک
طرح دامن و عروس
یقه مردانه
فوتهای خیاطی
ملاصدرا نویسی ها
تبدیل چادرمعمولی به چادر ملی
خیاطهای بدقول
دامن نیم کلوش
سفرنامۀ عراق
آموزش دوخت پیژاما
نمونه هایی از کار دست
يقه انگليسي
داستان کوتاه
دوخت مقنعه چانه دار
شب نوشت
كوتاه كردن شلوار
مادرانه
پاپیون روی لباس
کتاب نوشت

پيوندها
لانگ شات | چهار ستاره مانده به صبح | محمد رضا زماني | ييلاق ذهن | سيد مهدي حسيني | خانه اي از شن و مه  | گاهنامه | آبي كوچك آرامش | سورئاليست | زهرا  | در مكاني خلوت | اي هفت سالگي | فلك را سقف بشكافيم | سوبان | آيينه و مهتاب | عسل و شكر  | باغ بي برگي | خوابي در هياهو | جادوهاي رنگين كمان | حجم سبز |  | سردبير: خودم | دنياي کوچک | شلم شوربا | آشپز مدرن | خاطره | از اون بالا | راه نو | دوران ما  | مدل ها | گالري ها | اشك و لبخند | سايت دوخت | لباس ايراني | مريم آي | يک ليوان چاي داغ | بگذاريم و بگذريم | هگمتان | شادي تا بي نهايت | روزهاي بلند | باران تابستاني | ما مي گوييم | كلبه دنج  | بارش  | خوابگرد | يادداشت‌هاي يک دختر ترشيده | داستانک | کتاب در خانه |

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM




 
 

 

رو می‌کنم به شیوا :« ببخشید شما هسته‌هاش رو کجا می‌ریزید؟» رویا زودتر جواب می‌ده: « من که می‌ندازم پشت همین صندلی» بعد تا میام تعجب کنم شیوا می‌گه: «منم همینطور!» من؟؟ هسته تنها گوجه سبزی که خوردم رو یک جای مطمئن کنار لپم جاسازی می‌کنم٬ به پیشنهاد شیوا باقی‌مونده کلوچه‌ها رو می‌خورم تا هسته‌ها رو بریزم تو پاکت کلوچه... نتیجه این می‌شه که اون دونفر هی خرت و خرت گوجه سبز خوردن٬ من دوتا!

 

خوب الان که فکر می‌کنم می‌بینم رویا راست می‌گه٬ من واقعاً از اوناشم!

 

پ.ن. بقیه مطالب: رویا٬ شیوا.

 

+ تاريخ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:50 توسط خیاط باشی  | 

 

نمایشگاه امسال خیلی از پارسال منظم‌تر است هنوز از آنتن خبری نیست ولی حداقل چیدمان غرفه‌ها تا حدودی بر اساس حروف الفباست.(رویا پاشو بیا٬ خوبه!)

 

توصیه زمانی:

بهترین ساعت 12 تا 4 است و بهترین راه مترو٬ ایستگاه شهید بهشتی که پیاده شوید راست از توی مصلی سر درمی‌آورید(رویا ببین چه راحته؟پاشو بیا!)

 

توصیه خوراکی:

من که غذایم  یک نعلبکی گوشت بخارپز است و یک بطری کوچک آب! برای آخر کار هم یک بسته تخمه سوسولی کافی‌ست٬ سیب‌زمینی دست کسی ندیدم ولی ساندویچ زیاد بود...(رویا من برات غذا میارم٬بیا!)

 

توصیه آغاز گشت‌زنی:

بهترین محل برای شروع گشت ناشران داخلی حروف آخر است٬ نشرهای نی٬ ماهی٬ چشمه٬ قطره٬ ثالث و... چون سر همه‌شان نشر است آن آخرها هستند(غیر از افق)٬ پس از الف شروع نکنید که به تور کتاب‌های مذهبی می‌خورید...

 

توصیه دونفره:

قرار مدارها را قبل از ورود به مصلی بگذارید٬ به محض ورود حساب اس‌ام‌اس‌ها و زنگ‌ها با خداست٬ خدا را هم که می‌شناسید٬ شیرین روابط دونفره را به گند می‌کشد٬ تا آخر که دستتان به هم برسد استخوان‌های هم را خرد کنید. (دو نقطه چشمک به خدا)

 

توصیه دستشوئی:

به وفور هست٬ تا امروز هم تمیز بود٬ البته دستمال نداشت!

 

توصیه بچه:

نبرید آقا! اگر مادر هستید پدرش ببرد، اگر پدر هستید مادرش.(رویا تو هم بچت رو بده مامانش، حله؟)

 

توصیه حمالی:

چرخ هست برای حمل کتاب (رویا می‌تونیم خودمون هم بشینیم روش٬ خسته نمی‌شی بیا!)

 

توصیه اشانتیونی:

نشر قطره نمایشنامه‌های محمود دولت‌آبادی را با هر خرید هدیه می‌دهد. نشر چشمه هم یک آبنبات شیرین‌عسل می‌دهد. (رویا ببین!آبنبات!)

 

بقیه توصیه ها:

نفری ده تومان می‌گیرم به عنوان راهنما٬ برای کسانی که  لیست کتاب دارند ولی فقط دو ساعت وقت دارند بروند نمایشگاه ٬ چنانچه لیستی هم ندارید٬ علاقه‌مندی‌هایتان را بگویید 15 تومان می‌گیرم کتاب‌های مورد علاقه‌تان را سرچ می‌کنم(نشر و قیمت)...این متن را هم که خواندید راهنمایی شدید پس در پست بعدی شماره حسابم را اعلام می‌کنم نفری 1000 تومان واریز کنید;)

(رویا از تو پول نمی‌گیرم٬ میای دیگه؟)

 

پ.ن.۱.ثبت می‌کنم که هنوز از نمایشگاه رفتن با پدرم لذت می‌برم٬ همیشه مزه‌اش فرق می‌کند مخصوصاً آن ساعت‌هایی که گم می‌شوم...

پ.ن.۲.امسال هیچ دغدغه علمی و دانشگاهی نداشتم و حتی یک کتاب دانشگاهی هم ورق نزدم...فقط داستان و ادبیات! و از این جهت خوش گذشت.

 

+ تاريخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 19:3 توسط خیاط باشی  | 

 

خیلی حرف است آدم بتواند شخصیتش را طوری بسازد که اجازه بدهد آدم‌ها در کنارش خوب باشند٬ آرام باشند٬ هی خودشان را به در و دیوار نکوبند٬ نسوزند ...  دیدید گاهی از رفتارتان در برابر یک نفر تعجب می‌کنید؟ خودتان هم باور نمی‌کنید تا این حد شخصیتتان را تنزل داده باشید؟ هی می‌گویید چرا گفتم؟ این من بودم؟ این چه حرفی بود من زدم؟... آدم‌هایی هستند که با رفتارشان گندترین عکس‌العمل‌های ما را باعث می‌شوند٬ با غرورشان ما را وحشی می‌کنند٬ با نا امیدی‌شان ما را مغرور می‌کنند٬ با خساستشان ما را حریص می‌کنند٬ هر لحظه ما را تحریک می‌کنند به بد بودن٬ بی‌آنکه خودشان بفهمند... بعد مقصر می‌شویم ما! هیچ‌کس حتی خودمان نمی‌فهمیم که در رابطه دو نفره در هر سطحی٬ حتی وقتی دو نفر برای ده دقیقه توی اتوبوس جلوی هم می‌نشینند٬ شخصیت طرف مقابل باعث نوسان شخصیت تو می‌شود٬ همان ده دقیقه می‌تواند باعث رفتاری شود که تا یک روز خودمان را سرزنش کنیم... نمی‌گویم ثبات شخصیت ما مهم نیست٬ هست! ولی نمی‌توانیم ادعا کنیم ثابت ثابتیم٬ می‌خواهم بگویم اگر ده دقیقه را دوام آوردیم٬ در یک رابطه چند ماهه و چند ساله نرم نرمک یک سری اخلاق‌هایمان قوز می‌شود یک‌سری چاله٬ ثبات شخصیت بحث من نیست٬ اینکه آدمی باشیم که بقیه را مجبور نکنیم در برابر ما بد شوند خیلی سخت است٬ حرفی نزنیم که دیگری مجبور شود دروغ بگوید٬ کاری نکنیم  که دیگری حسود شود... این‌که اخلاق‌های لجن همدیگر را بالا نیاوریم٬ خودش خیلی تمرین می‌خواهد٬ انگار تمرین کنیم برای خوب بودن دیگران در کنار ما...تمرین همنشینی خوب... اسمش باید همین باشد!

 

 

در همین راستا ما خوش داریم این آقا را کلاً تبلیغ کنیم٬ نه از آن جهت که سوء هاضمه دارد٬ بلکه بیشتر  به خاطر مرام و معرفتش در دوستی و شخصیت استادگونه‌اش که هیچ‌وقت و هیچ‌جا پریشان خاطرت نمی‌کند و مصاحبتش حتی از نوع مجازی تمام نمی‌توانم ها و نا‌امیدی‌ها را پر می‌دهد... اعتراف می‌کنم از دسته آدم‌هایی‌ست که هیچ یک از خصلت‌های بد انسان را تحریک نمی‌کند٬ نه باعث می‌شود من لجباز٬ لجبازی کنم٬ نه ترس‌هایم را بیدار می‌کند٬ نه مغرور می‌شوم٬ نه دروغ می‌گویم! اعتراف می‌کنم که من در برابر این فرد فرشته ‌می‌شوم...

 

 

+ تاريخ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:44 توسط خیاط باشی  | 

 

من چرا اینقدر نمیادم بنویسم؟؟ چرا بعد از ۵ دقیقه پای اینترنت نشستن یک دفعه از جا می‌پرم و همه چیز را خوانده و نخوانده می‌گذارم به امان خدا؟ چرا آیتم‌های گودرم صفر بشو نیست؟؟ چرا با هر سوال خیاطی ذهنم خالی می‌شود؟ من چرا این‌همه نوشته‌هایم را توی بقچه گره زدم؟ من منتظر چی هستم؟

انگار یک چیزی در ناخودآگاهم آرامشم را در دنیای مجازی بر هم زده٬ حرفی٬ حدیثی٬ ترسی... یک جای کار میخ دارد و من نمیادم بنویسم...

 

+ تاريخ شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:21 توسط خیاط باشی  | 

 

دوستی دارم که هر بار تلفن می‌زند٬ هربار! بعد از سلام می‌پرسد :«چته؟؟» و این سوال را با چنان تعجبی می‌پرسد که من یک لحظه شک می‌کنم به حال خودم! حقیقت این‌ است که من همیشه حالم خوب است٬ حتی خیلی وقت‌ها که زنگ می‌زند در اوج شادی و خنده‌ام! فکر می‌کنم حالت حرف زدنم یا صدایم انتقال دهنده ذوقم نیست یا آن دوست من پیش زمینه فکری‌اش ایراد دارد...حالا همین حس را دارم٬ نمی‌فهمم زمینه فکری شما این است که من ناراحت باشم و افسرده و یا کلمات من عاجزند از انتقال زندگی شیرین این‌طرف مانیتور... دوست دارم اینطور بنویسم و میان سطرهایم بشکن و بارو نباشد٬ این سبک نوشتن من است٬ دوست دارم نظراتتان را بخوانم٬ نیاز هم دارم به حرف‌های شیرینتان٬ ولی این‌که بعد از هر سلام بپرسید: «چته؟؟؟» و من موظف شوم به اصلاح برداشت‌ها و قضاوت‌های شما٬ آزار دهنده است و من قرار ندارم خودم را آزار دهم...

 

 

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 12:13 توسط خیاط باشی 

 

هر روز بیشتر شیفته شخصیت خودم می‌شوم...

 

پ.ن.اینو باید می‌گفتم!

 

 

+ تاريخ چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 20:15 توسط خیاط باشی 

 

« امید یعنی بازگذاشتن در. اینطوری چیزهای خوب می‌توانند وارد شوند٬شاید تو اصلاً حواست هم نباشد.»*

 

ما لنگه‌های در را باز کردیم٬ پرده‌ها را کنار زدیم٬‌پنجره‌ها همه باز...خودمان هم چهازانو زدیم وسط چارچوب٬ دریغ از یک اپسیلون چیز خوب!

 

 

 

 *"خوبی خدا" نوشته "ماری جوری کمپر"

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 21:41 توسط خیاط باشی 

 

آدمها، یا توی خیابان پشت ترافیک مانده‌اند، یا از در و دیوار خانه‌شان آویزانند، دسته اول اسم آشفتگی‌شان را گذاشتند خرید عید٬ دسته دوم به آویزان ماندنشان می‌گویند خانه‌تکانی!

 روزهای آخره...

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 15:29 توسط خیاط باشی  | 

 

سلام

تمام درفت‌های وبلاگ و دفترسبز را خالی کردم اینجا که فکرم آزاد باشد٬ مانده دو سه تا داستان و یکی دوتا پست آموزشی که احتیاج به ادیت دارد! نظرات هر 7 تا پست را هم اینجا بنویسید،شماره گذاشتم برای راحتی شما.

 

 

پ.ن.خوبم!

 

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:10 توسط خیاط باشی  | 

 

درس معادلات دیفرانسیل 3 واحدی ترم دوم فقط برای این ارائه می‌شد که سال اول دانشگاه از خودت بپرسی این درسها به چه کار من می‌آید؟؟ حالا بعد از n سال٬ روزی 100 بار معادلات پاس می‌کنم!!

 

تعداد آدمهای سردرگم ودرگیر هر روز بیشتر می شود، قبل‌تر ها فکر می‌کردم این رابطه‌های مبهم و بی‌نام٬ مختص سالهای نوجوانی‌ست٬ حالا می‌بینم اتفاقاً برعکس! درد٬ درد 25 سال به بالاست!17، 18 ساله‌ها دقیق‌تر می‌دانند چه می‌خواهند! حداقل دو طرف قضیه خبر دارند که ماجرا صرفاً دختر و پسر بازی‌ست٬ قصد ازدواج دارند٬ دوستند یا چی؟

بزرگ‌تر که می شوی٬ ساعتها٬ روزها٬ ماه‌ها با یک نفر حرف می‌زنی٬ راه‌ می‌روی٬ می‌خندی٬ گریه می‌کنی...آخر سر هم دستگیرت نمی‌شود دوستید؟ همکارید؟ دوستت دارد؟ دوستت خواهد داشت؟ می توانی دوستش بداری؟ هی چرتکه می‌اندازی! حرفهای مهربانش را از حرفهای پراز زخمش کم می‌کنی٬ نگاههای از سر ذوقش را در لبخندهای موذیانه‌اش ضرب می‌کنی٬ نیش و کنایه‌هایش را تقسیم می‌کنی٬ هزار بار استخاره می‌کنی که جوابش را بدهم؟ تا سرکوچه کنارش قدم بزنم؟ این جمله که گفت یعنی دوست دارد حضور مرا؟ این جمله که نگفت یعنی از من متنفر است؟ این نیم ساعتی که با هم بودیم زیاد بود؟ کم بود؟...اصلاً الان خوشحالم؟ یا دلم شکسته؟

آدم بزرگ که می‌شوی٬گند می‌زنی به هر چه عشق اساطیری‌ست٬ به همه آنچه در منظومه‌های عاشقانه خوانده‌ای٬ هیچ گیاه عشقی در قلبت جوانه نزده٬ هیچ رویای جدیدی به شبهایت اضافه نشده٬ زندگی‌ات شیرینتر نشده٬ دوستی پیدا نکرده‌ای ...فقط هر روز یک دفتر پر از معادلات دیفرانسیل حل می‌کنی و هرشب از خودت می‌پرسی این آدمها به چه کار من می‌آیند؟؟

 

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:0 توسط خیاط باشی 

 

بهتر است دو دستتان را زیر چانه بگذارید به طوری که پوست دو طرف صورتتان کشیده شود٬ هیچ کس دقیق نمی فهمد این لبخند است یا سر خوردن دستهای عرق کرده شما روی چانه...

« حالا این مرض ای که شما می گویید در باب بهانه شدن همه چیز و همه کس برای نوشتن در وبلاگ، یک نوع کمی متفاوت اش در ما مدتی است ریشه کرد که ربط دادن هر مبحث ای است به پدیده ی وبلاگ! یعنی شور قضیه را وقتی در می آوریم که که داریم بائودولینوی آقای امبرتواکو را می خوانیم و هی فکر می کنیم این آقای بائودولینو عجب وبلاگ نویس یکه بوده برای خودش، بالقوه! (ماجرای پروست و این ها را که یادتان هست؟!) بعد گاهی فکر می کنیم اصلن یک روزی ممکن است کلن این دنیای مجازی بشود مستر و این دنیای بی خاصیت واقعی بشود اسلیو. بعد یک وقت هایی در روز کانکت بشویم به دنیای واقعی. مثلن چراغ مسنجرمان را هم خاموش کنیم تا مجبور نشویم با همه سلام علیک کنیم. بعد لابد یک وقت هایی از سر شلوغی سر، مثلن یک هفته می گذرد که سری به دنیای واقعی نزدیم ببینیم کسی کارمان داشته یا نه. حال همسایه مان خوب است یا نه. گرسنه شده ایم یا خواب مان آمده یا نه. بعد هم هیچ بعید نیست که دچار افسرده گی واقعی بشویم (در مقابل افسردگی وبلاگی) و زندگی واقعی مان را کلن تمام کنیم و برای همیشه بمانیم در همین وبلاگستان.»

 خوب دستتان را از زیر چانه بردارید!پرگراف بالا یک کامنت بود که آقای سر هرمس مارانا در وبلاگ خانم مسعوده در رابطه با...با...بایش را یادم نمی آید، گذاشته! خوب گفته...

 

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:44 توسط خیاط باشی  | 

 

ما از این پس خود را ملزم می‌کنیم به رعایت  قوانین وب‌نویسی، علی‌الخصوص نیم‌فاصله‌ها!

 

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:51 توسط خیاط باشی  | 

 

فکر کن! دیگه شماره استاد راهنما نمی افته رو گوشی م!!!من دیگه از این زندگی چی می خوام؟؟؟نه واقعاً!! از من خوشبخت تر هم کسی هست؟؟

 

 

پ.ن.1. فیس مربوطه [پارتی]

+ تاريخ سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:56 توسط خیاط باشی  | 

 

برنامه ام این است،

  1. شمارۀ همۀ آدمهای تاریک را از گوشی ام پاک کنم، همچنین اس ام اس ها را.
  2. مقاله ام را بنویسم.
  3. رزومه ام را کامل کنم.
  4. قالب وبلاگ را عوض کنم.
  5. نیشم را ببندم.
  6. سخنرانی نکنم.
  7. هرگز روی سرچ میل جیمیل کلیک نکنم.
  8. سعی کنم در طول یا عرض این ماه آدمهای زیادی را ببینم فرصت نیست!
  9. قضاوت نکنم.
  10. از اینکه بقیه از من بیزار یا دلگیر شوند نترسم، قانونش این است.
  11. جملات یادگاری یا قصار نگویم.
  12. از همۀ استعدادم استفاده کنم تا حرفهایم پر از محبت و آرامش باشد، خالی از کنایه و زخم...

 

+ تاريخ سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 6:52 توسط خیاط باشی  | 

 

...مگر یک دختر از زندگی چه نصیبی می برد؟ هیچ چیز، فقط یک مهمانی و یک رقص.

 

 

 

یک مهمانی یک رقص، مجموعه داستان نوشته آیزاک باشویس سینگر

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:57 توسط خیاط باشی  | 

 

بعد از غیبت چندین ماهه امروز شرفیاب شدیم مزون، همان ساعت اول اشرف السادات اسپوزا ۲۰۰۸ را جلویم گذاشتند و امر کردند این را ببین و بعد شروع کن به کار! چرا که لازم است در زیبایی این مدلها غرق باشی و کار کنی، سمت راستی یک کتابچۀ گلچین است، با طرحهای فوق العاده زیبا!!هیچ راهی برای توصیفش ندارم جز اینکه گاه به گاه از صفحاتش عکس بگیرم، رنگ و طرح پارچه ها، بک گراند صفحات، شعرهای ایتالیایی و انگلیسی زیبای کنار مدلها...این ژورنال بین تمام ژورنالهایی که داریم منحصر به فرد است و هیچ بعید نیست به خاطر این مدلها نه یکبار بلکه پنج شش بار عروس شویم!

 

 

 

پ.ن.۱.همچنان در برابر بازی کتابهای نیمه تمام مقاومت می کنم، فرشاد و رؤیای عزیز از دعوتتان ممنون.پ.ن.۲.نظرات در مورد پستهای پایین، بالا،چپ و راست را با شرمندگی تمام پاک می کنم.پ.ن.۳. من دوباره خیاط شدم! دلم برای بوی پارچه های نو تنگ شده بود، برای آن فضای صمیمی که ... این را باید در یک پست مفصل بنویسم!در حد یک تز!;)پ.ن.4. با بیماری وبلاگ سیفون بدبختی( به قول کیوان) مبارزه می کنیم، یعنی که خوب و خوشیم! پ.ن.۵. جمله آخر(متن) را جدی نگیرید، هنوز غرقم...

+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 23:58 توسط خیاط باشی  | 

 

مثل کوفتِ درد گرفته!

 

 

پ.ن.۱. یا بالعکس.

پ.ن.۲.

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 17:31 توسط خیاط باشی  | 

 
 
 
 
 
 
 
پ.ن.همینطوری!
+ تاريخ پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 22:11 توسط خیاط باشی  | 

 

باید یک پست درست درمان بنویسم، حواسم هست!!ولی این پست آن پست نیست!

خانم فاطمه به همراه دخترانشان وبلاگ می نویسند و من نرسیدم تبریک بگویم به ایشان. این آقا امروزدوباره به دنیا آمدند. شیوای عزیز فردا به دنیا می آید. رؤیای جان هفتۀ پیش دنیا آمد و باز فرصت نکردم برای خوبیها و مهربانی اش چیزی بنویسم(باید برایت تعریف کنم که از وقتی عکست را فرستادی بیشتر دوستت دارم! نمی دانم چرا!!) آقای پاپتی شما چرا نمی نویسید؟؟ تازه رتبۀ اول کامنت گذاری را هم از دست داده اید، من نگران شما هستم!! می خواهم بگویم همه جا را خوانده ام حواسم به همه دوستان و آشنایان هست، می دانم نیلوفر یک هفته ست غیبش زده، شن و مه پانزده روز از آخرین شاهکارش می گذرد. منتظر خبرهای خوب از طرف مانا، شیرینی از طرف این جناب هستیم، برای به روز شدن اینجا هم باید جشنی بگیریم ...باز هم هست!اگر یادم آمد تا آخر امروز می نویسم بی خبریهایم را...راستی از ۱۱ ژانویه تا ۳ فوریه می شود چند روز؟؟برای این اختلاف هم نگرانم! دامون تو هم یک مقدار بخند، میشه؟

 

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 15:21 توسط خیاط باشی  | 

 

شرممان می آید بگوییم از آن نمایش مضحک (دفاع) سربلند بیرون آمدیم!! همه چیز خیلی خیلی ساده تر از آنچه پیش بینی می کردیم پیش رفت. در واقع امروز آخرین روز تحصیل ما در دانشگاه و هر مرکز آموزشی بود، هیچ تصمیمی برادامۀ تحصیل نداریم الی لابد!! تعارف هم نداریم، این الی الابد دقیقاً معنی همان الی الابد را می دهد و نه حتی یک سال زودتر...

زین پس کتاب می خوانیم، مهمانی می رویم، خیاطی می کنیم، کتاب می خوانیم، داستان می نویسیم، فیلم می بینیم و باز کتاب می خوانیم تا بمیریم، تصمیم داریم شیرین زندگی کنیم بی هیچ استرس و نگرانی...

 

پ.ن. این پست نثر جالبی ندارد چون بی نهایت خسته ام. ولی در نهایت هوشیاری نوشته شده است.

 

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 17:32 توسط خیاط باشی  | 

 

رؤیا مثلاً من تولد تو رو یادم رفته!

 

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 21:31 توسط خیاط باشی  | 

 

بعضی کارها را بعد از یکبار توصیه یکبار انجام می دی و بعد تصمیم می گیری تا آخر عمر دائم انجامش بدی، بعضی کارها رو بعد از یکبار توصیه یکبار انجام می دی و تصمیم می گیری دیگه هیچ وقت سراغش نری، بعضی کارها را بعد از n بار از این و آن شنیدن یکبار محض تفنن امتحان می کنی و بعدش هم تصمیم خاصی نمی گیری، ترجیح میدی ببینی چی پیش میاد... بعضی کارها هستن بعد از n+1 بار توصیه حتی  یکبار هم سراغش نمی ری، مثل توصیه های هفتۀ اول مهر، اینکه درس هر روز رو همان روز بخونید، یا اینکه هر روز که می رسید خونه جورابهاتون رو بشویید...می خوام بدونم کسی هست تاحالا این کارها رو انجام داده باشه؟؟

+ تاريخ سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 20:38 توسط خیاط باشی  | 

 

شستن کاسه های با گل برجسته و کنگره دار سخت تر است، مخصوصاً وقتی داخلش ماست بریزی، توی جا ظرفی که گذاشتی تازه می بینی رگه های ماست به دیواره اش مانده...

من آن کاسه ام،

 

تو ماستِ من!!

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:47 توسط خیاط باشی  | 

 

بعضی وقتها لازمه بچه ت رو بندازی تو رودخونه...

 

بعداً.ن.ممنون فرشته جان:

ما گرفتیم آنچه را انداختی ....

سطح آب از گاهوارش خوشتر است
دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است

رودها از خود نه طغیان میکنند
آنچه میگوئیم ما، آن میکنند

ما، بدریا حکم طوفان میدهیم
ما، بسیل و موج فرمان می‌دهیم
...
                                                          پروین اعتصامی

+ تاريخ شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 12:11 توسط خیاط باشی  | 

 

کار پایان نامه رسیده به پس دوزی و جادکمه زدن و دکمه دوختن...همان کارهایی که تمام نمی شود و با صد بار جابه جا کردن خستگی را به جانت می گذارند...

از همه صفحه های پایان نامه مضحک تر صفحه د، مربوط به "تقدیم به" می باشد،این خزعبلات به درد نخور را تقدیم می کنی به همه کسانی که جانشان بالا آمد تا تو این مدرک آبکی را بگیری!نیشم باز است وقتی اینقدر ادبیات خرج دروغهایم می کنم!  صفحه ج اگر اشتباه نکنم مربوط به سپاسگذاری است، یعنی باید بنویسی :با تشکر از اساتیدی که در طول این تحقیق همواره هیچ گ*هی نخوردند، یک دنیا بغل برای استاد عزیزو گرانقدر فلان که راهنماییهای صمیمانه اش هیچ دردی از من دوا نکردو تذکرات بی ربطش هیچ وقت راهگشا نبود!و آه یادم نبود! همواره، تا ابد، شاید هم تا دم گور سپاسگذار آن کلاس گذاشتنها و تلفن جواب ندادنهای استاد مشاور عزیز خواهم بود. امیدوارم در تمام مراحل زندگی مثل من زجر کش شوید،بلکه هم بمیرید تا جامعۀ علمی کشور از گزندتان مصون بماند!

 

آخیــــش!

 

پ.ن.۱.مندرجات این صفحات نباید از یک صفحه تجاوز کند وگرنه باز جا داشت تشکر کنم، از امور پژوهشی، مسئول آموزش، هماهنگ کنندۀ کلاس و پروژکتورو همه کسانی که به نوعی ما را در این مسیر دق دادند...

 

پ.ن.۲. اگر اینروزها اینقدر قشنگ نبود، اگر همه جا سفید نبود من الان اینقدر آرام نبودم. خیلی خوش گذشت قدم زدن در برف، آنهم خیابان انقلاب!هیچ جنی جلوی مغازه ها توقف نمی کرد غیر از من!

 

پ.ن.۳. من خودم هم اگر مجبور نبودم برای دفاعم نمی رفتم!! دعوت چیه!! تازه حالا حالا ها نیست! (شاید یک ماه دیگه!)

 

پ.ن.۴.مهم:همینجا اعلام میکنم، اگر روزی، ساعتی، لحظه ای، حتی اگر از دهانم پرید که مایلم ادامۀ تحصیل دهم، حتی به روش مجازی غیر حضوری پیام نور آزاد خصوصی غیرانتفاعی!به هر صورتی!!همه گی حکم تیر دارید!حکم تیر در جا!حتی اگر حواسم نبوده باشد و جمله را از جایی بخوانم...یا هر چی!!مستقیم به سرم شلیک کنید، من حوصلۀ کثافت کاریه بیمارستان و زخمی شدن رو ندارم!

 پ.ن.۵.اون خط آخر رو جدی نگفتم، اغراق داشت!الان عذاب وجدان میکشتم!

+ تاريخ پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 22:56 توسط خیاط باشی  | 

 

اون: فردا میای بریم بیرون؟

این: آررررره!! کجا بریم؟ببین ما تیوب نداریم،این زیرپایی های ماشینت ...

اون: نــــــــــه!!!! منظورم قدم زدن بود، کافی شاپ و این حرفها...

این: آهان!اونطوری؟

...

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 14:15 توسط خیاط باشی  | 

 

                                      

 

با آن لپهای گل انداخته خودش را پرت کرد روی برفها، مثل آدمهای مست می خندید، آنقدر که از خنده اش خنده ام گرفت، بعد بلند شد و نفس زنان گفت: "تا حالا کسی با من برف بازی نکرده بود!" لبخندم خشکید اما زود خودم را جمع و جور کردم، سریع توی ذهنم برگشتم به عقب، یعنی  10 سال است که برف بازی نکرده ایم؟؟یادمان رفته؟؟ بچه های همسن وسالش که این روزها همه حواسشان به آب دماغشان است که پایین نیاید! پاستوریزه شده اند!

با هیجانی ساختگی می گویم، خوب! آماده شو! گوله برفهایت را آماده کن تا دوباره شروع کنیم، اینقدر هم روی زمین ولو نشو، سر پا بایست که بتوانی فرار کنی!گوله هایت را با دستکش گرد کن،فشار بده تا محکم شود، ازآن خط هم جلوتر نیا!شروع می کنیم، یک، دو،سه...

همه تیرهایش خطا می رود، تلو تلو می خورد و میخندد، همینکه  یک گوله به تنش می خورد باز پخش زمین می شود، همانطور که سرش پایین است وحشیانه برفهارا از روی زمین می پاشد به من! داد می زنم نه!!!!!اینجوری نه!!بلند شوووو!!باید گوله برفی بسازی! وسط جیغ و خنده هایش می گوید:" اینقدر اصول یادم نده!برف بازی یه بازیه!اینهمه قانون نداره، بازیه!اسمش روشه!!"

ساکت میشوم! حاضر جوابتر از من است، به گوله هایم دست میکشم تا گرد گرد شوند فکرم جای دیگر است، نیمی از  کودکی هایم از دست رفته و من نفهمیدم؟ قبل تر ها اینهمه بزرگ نبودم،بودم؟

آآآآآی!!! یک گوله برف می خورد توی چشمم!هول میشوم، میخندم! از خنده زانوهایم سست می شود، دستپاچه برفها را به صورتش می پاشم،داد می زند نیا جلوووو...ومن باز می خندم، حس می کنم ته دلم خنک شده ،دلم میخواهد خودم را پرت کنم روی برفها...انگار شادی واقعی لابه لای همین برفها پنهان شده، فقط باید با تمام وجود بازی کرد!

                                         

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 16:10 توسط خیاط باشی  | 

 

شخصیت داستانم هم همینطور بود! سرطان داشت، موهایش را قبل از شیمی درمانی نتراشیده بود، هر بار که می خوابید و بیدار می شد یک دسته موی بلند روی بالشش جا می ماند...من می خواستم مثل او نشوم که هر روز مجبورباشم اتاق را جارو بکشم! ابروهایم را ولی دلم نیامد قیچی کنم، اجازه دادم تا هر وقت ریشه دارند بمانند...

پارسال فهمیدم این تیر کشیدن پس سرم درد خاصی نیست، سینوزیت است!!ولی بازامسال خیال برم داشت که تومور دارم، گفتم قبل از شیمی درمانی موهایم را بتراشم که مثل دخترک داستانم هر روز صبح به خاطر یک دسته مو گریه نکنم!

سرم سبک شده یا سبک سرشدم!! فکرهایم به راحتی از سرم فرار می کنند، قبلاً لابه لای هزار شاخه سیم ظرفشویی گیر می کردند...اتفاقاً یک کتاب سلینجر هم دستم بود!با سلاخ خانۀ شمارۀ پنج موازی می خواندم!همه چیز همانطور که من می خواستم پیش می رفت، همین باعث شد کمی مکث کنم و بعد...

یک چیزهایی را نمی شود توضیح داد، صبح که بیدار می شوی یک نفر یک کار را توی گوشت تکرار می کند و تو تا انجامش ندهی رها نمی شوی...مسخ میشوی!من زیاد مسخ می شوم...بعدش هم می آیم اینجا همه چیز را بالا می آورم...

بی خیال...هر چقدر هم توضیح بدهم کسی نمی فهمد...

 

 

پ.ن.من کاملاً خودمم!همانکه همیشه انتظار داشتم باشم...

 

 

+ تاريخ چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 15:13 توسط خیاط باشی  | 

 

وبلاگی  محلی ست برای بیان احساست آنی ام، سیلی از کلمات که تحت تأثیر شادی یا غم جاری می شوند! هیچ وقت از روی یک پست نمی توان فهمید من امروز خوبم یا بد!! گاهی با ذوق و شوق یک پست زیبا می نویسم بعد همه نظر می دهند واااای چقدر غمگینی!!تعجب می کنم!!من حالم بسیار خوب است، شاد و سرحال! نوشته هایم صرفاً تمرین است برای نویسندگی...گاهاً بی ربط به حس و حالم...سعی کنید درک کنید وبلاگ چیست، چرا می نویسیم؟من روزمره گی هایم را نمی نویسم، این عصارۀ احساس را قضاوت نکنید.

پ.ن.مربوط!

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 11:27 توسط خیاط باشی  | 

 

چهل روز نماز، نذر سلامتی ات! بابت آن حضور دست و پاشکسته ات در زندگی ام...بهای لطف و مهربانی پنهانت...

نه نه!چهل روز نماز نذر سلامتی ات، برای دل خودم...فقط برای دل خودم! خواهش می کنم خوب شو!

 

 

پ.ن.فکرهایم!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 15:15 توسط خیاط باشی  | 

 

پُرم از ثبت موقت و عدم نمايش...آن درد اصلی بالا نمی آید لاکردار...

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 15:48 توسط خیاط باشی  | 

 

شرممان بود که چرا در آن نوار ضبط شدۀ سه سالگی، وقتی مادرمان پرسیدند خدا چندتاست؟ما گفتیم دو تا! تا همین چند سال پیش که فهمیدیم خدا بیشتر از این حرفهاست خجالت زده بودیم...

چند شب پیش بحث شستن کعبه با گلاب ایران بود، محض مزاح گفتیم خدا هر شب از راه می رسد، با جورابهایش که از صبح پایش بوده راه می رود توی خانه... برای همین است که  هرسال باید کعبه را با گلاب شست...

با اخم و عصبانیت رو کرده به ما:" خدا پا نداره!!خدا یه نوع جنّه!! نمی فهمید؟؟؟"

ما:

 

من مانده ام با اینهمه خرج و مخارج مدرسۀ غیر انتفاعی و جشن تکلیف و آزادیهای این روزها*...خدا دوتا باشد پا هم داشته باشد باز می شود جلویش خم و راست شد!فکرش را بکن....جنّ!!!!

 

 

 

*:آخه زمان ما جوراب رنگی و کفش سفید گناه کبیره بود!

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 0:1 توسط خیاط باشی  | 

 

قبل ترها آرایشگاه ها سالن نبود، یک تابلوی کوچک بود، یک آرایشگر، همان یک نفر صورتت را بند می انداخت، ابروهایت را بر می داشت، ناخنت را مانیکور می کرد،مش، آرایش...۷ سال توی آرایشگاه می نشستی تا یک چیزهایی ازت کم شود، یک چیزهایی به تو اضافه شود...

حالا نه، توی یک سالن 10 نفر همزمان نشسته اند، فویل به سر،یک نفرصورتت را بند می اندازد، یکی دیگر دستت را نقش می زند...سه چهار نفر مثل پروانه دور وبرت می چرخند...

حالا حساب پول و هزینه اش به کنار!خواستم بگویم انگار آرایشگر قدیمی ات را عوض کرده باشی، چند وقتی است،

 چند نفر،

مثل پروانه ...

 

 

 

 

پ.ن.۱. اوضاع خوبه!اسمشو نبرداره به آخر می رسه!

پ.ن.۲. یه نفر با اسم قلی کامنت می ذاره فلان چیز رو یاد بده، بعد با اسم گلی میل می زنه که چرا جوابمو نمی دی؟بعد که جواب می دم با اسم جلی تشکر می کنه!!فکر نمی کنید مغز من دراین شرایط اینهمه نام رو ساپورت نمی کنه؟؟من دیگه فوقش بتونم از هر کی یه اسم به ذهن بسپارم، بی زحمت تکلیف هویت خودتون رو مشخص کنید!!

پ.ن.۳.فرق مولر و گلداوین؟؟باید تحقیق کنم!اگه یکی بلده جواب بده،این جا، شاید هم این خانم بتونن کمک کنن!

پ.ن.۴.این تشبیه فرآیندها در دو موضوع کاملاً متفاوت یه اسم خیلی خوبی داشت که یادم نمیاد، قیاس یه چیزی؟؟بگین تا بذارم عنوان.

بعداً نوشت: ممنون ئه سرین عزیز، نوک زبونم بود;)

 

+ تاريخ سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 17:7 توسط خیاط باشی  | 

 

با رؤیا که گرم صحبت می شویم، همه چیز انگار از حرکت می ایستد!فقط ماییم که وجود داریم، بلند بلند حرف می زنیم، میخندیم! به جای رستوران می رویم طویله، به جای ساندویچ همبرگر، ساندویچ کاه و یونجه تحویلمان می دهند!!بی توجه می خوریم، برای رؤیا مهم است که هر چه می خورد سس داشته باشد، برای من سس هم مهم نیست! ۱۲۰ بار سس و ساندویچ و کیف و پولمان روی زمین ولو می شود و ماهمچنان حرف می زنیم...بعد هم یک عالمه پیاده روی و ...

 

 

پ.ن. به کی به کی قسم من دارم درس می خونم! نمیرسم به وبلاگ نوشتن و وبلاگ خوندن و آموزش خیاطی!

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 12:4 توسط خیاط باشی  | 

 

من که نمی تونم همۀ شما رو نجات بدم پدر آمرزیده ها!!

 یک نفر ازاین نظر کرده ها که زبون حیوونها رو بلده تا به حال به فکر نیفتاده به مورچه ها بگه حمام و مستراح جای زندگی نیست؟؟ من اگر عارف شم یا هر کسی که بتونه با مورچه ها حرف بزنه اولین کاری که می کنم همین است، همین که برم به همۀ خونه ها و به مورچه های اونجا خبر بدم که جاهایی بهتر از درز سنگهای مستراح هم هست ... شاید هم همشون رو بغل کنم ببرم توی باغچه یا خیابون!

فکرش را بکن، اینهمه ساله که این بیچاره ها غرق می شن بدون اینکه بدونن کجا زندگی کردند!!شاید اگر کسی براشون توضیح می داد که چرا اینقدر خونه شون سیل می یاد یا چرا بچه هاشون دائم سر می خورن، سالها قبل اثاث کشی می کردند به کوچه و خیابون ... هنوز به این فکر نکردم که اگر همه شون خواستند خونه شون رو عوض کنن چه کنم؟ فعلاً ذهنم درگیره ولی باور کنید من بعد از این پایان نامه وظایف خیلی مهمی بر گردنمه!

 

 

پ.ن.یک عالمه حرف دارم ...ولی همه ادبیاتم را خرج نوشتن متن های پروژه کرده ام!اولین بار است که اینطور عامیانه می نویسم واصلاً هم باب میلم نیست...نوشین فصل سومم، فقط یک عالمه تمرکز می خواهم برای نگارش! رؤیا میام! نلی عزیز یادم هست!فرشته جان که سرت رو گذاشتی دم پنجرۀ خیاط خانه ، خیلی لطف داری به من، شرمنده شدم:)

 

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 14:30 توسط خیاط باشی  | 

 

مگر نه این است که ما در مزون لباس عروس و پاتختی و حنا بندان و هزار کوفت و زهرمار دیگر می دوزیم؟خوب اگر یک هفته چند دست از اینها بدوزی و خانوادۀ عروس و داماد شاد و شنگول بیایند برای پرو و از قصه های آشنایی و خرید و مراسم و هزار کوفت و زهرمار دیگر بگویند...هیچ بعید نیست که یک پست بنویسی که تویش ع و ش و ق پشت سرهم قرار بگیرد...

علی ایحال ما نه عروس شدیم، نه عاشقیم، نه کسی عاشق ماست، نه هیچی! فقط این چند وقت لباس عروسی و نامزدی زیاد دوختیم!همین!!

آمدیم به اطلاع دوستان و آشنایان برسانیم که ما(من) دیشب با یک فرشتۀ نگهبان از نوع پایان نامه ننوشته، عهد بستیم که پایان نامه مان را تا آخر آذر به جامعۀ علمی تحویل دهیم، لذا تا پاسی از شب برنامه ریزی کردیم و قرار بر این شد که روزی یک ساعت بیشتر پای این اینترنت بی پدر ومادر وقت نگذرانیم، حتی به قیمت بستن دست و پا به میز تحریر!

 

 

پ.ن.تعطیل نیستم ولی شاید نرسم همه جا سر بزنم و هر روز بنویسم ، به بزرگواری خودتان ببخشید. دعا هم یادتان نرود.

 

+ تاريخ چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 20:10 توسط خیاط باشی  | 

 

یک حس مشترک پیدا کردم بین الان و سالهای دبیرستان، مریم تو باید یادت باشد آن معلمهای جدید راکه برای اولین بار به مدرسۀ ما می آمدند، یادت هست اولین حضورشان در کلاس؟ انتظار داشتند فرشته های معصوم و عاقلی را ببینند که فقط درس و می خوانند و حرف گوش می دهند!!همیشه برای ما سؤال بود که چرا ما نباید طبیعی باشیم؟چرا انتظار دارند ما سر کلاس حرف نزنیم،تقلب نکنیم، دستشان نیندا