تبليغاتX
::خياط باشي::

خوب اینجا خياط خانه امن من است،هزار و يكمين رشته و علاقه ام خياطي ست، هر چيزي كه ياد مي گيرم را مي نويسم تا ماندگار بماند،هذيانهاي روزانه ام نيز گاهي از ذهنم در ميروند،جاري مي شوند اينجا...چاره اي نيست!

كپي برداري بدون ذكر منبع راهم كه همه گفتند كار جالبي نيست...
صفحه نخست
ايميل

 

Add to Google Reader or Homepage

آرشيو
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

آرشيو موضوعي
روز نوشت
آموزش دامن تنگ
آموزشی برای همه
دامن فون
دامن برای افراد با کمر>90
شال حریر
مدل لباس
پرو
انتخاب مدل برای سنین مختلف
طرز ساخت روبان و گل لباس
کت،کله قند ومتر
مدل کت و دامن
انتخاب پارچه
شلوار
آستر کشی
آستین
مینی
بندو بندینک
طرح دامن و عروس
یقه مردانه
فوتهای خیاطی
ملاصدرا نویسی ها
تبدیل چادرمعمولی به چادر ملی
خیاطهای بدقول
دامن نیم کلوش
سفرنامۀ عراق
آموزش دوخت پیژاما
نمونه هایی از کار دست
يقه انگليسي
داستان کوتاه
دوخت مقنعه چانه دار
شب نوشت
كوتاه كردن شلوار
مادرانه
پاپیون روی لباس
کتاب نوشت

پيوندها
لانگ شات | چهار ستاره مانده به صبح | محمد رضا زماني | فلك را سقف بشكافيم | ييلاق ذهن | سيد مهدي حسيني | خانه اي از شن و مه  | گاهنامه | آبي كوچك آرامش | زهرا  | در مكاني خلوت | اي هفت سالگي | سوبان | آيينه و مهتاب | عسل و شكر  | سورئاليست | باغ بي برگي | خوابي در هياهو | جادوهاي رنگين كمان | حجم سبز |  | سردبير: خودم | دنياي کوچک | شلم شوربا | آشپز مدرن | خاطره | از اون بالا | راه نو | گوربان  | مدل ها | گالري ها | اشك و لبخند | مريم آي | يک ليوان چاي داغ | ترناس | بگذاريم و بگذريم | خیاطی و طراحی لباس | سايت دوخت | لباس ايراني | هگمتان | شادي تا بي نهايت | روزهاي بلند | باران تابستاني | ما مي گوييم | كلبه دنج  | بارش  | خوابگرد | يادداشت‌هاي يک دختر ترشيده | داستانک | کتاب در خانه | کاهو سکنجبین | لیست وبلاگ‌های به‌روز شده |
پینگ

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM




 
 

 

ناخمن از لبخند زدن آدل هم لذت می‌برد، لبخندهایی که معمولا با اخم همراه بود، انگار که شادی شکل خوشایندی از افسردگی باشد.

                                                                   ناخمن-لئونارد مایکلز

 

+ تاريخ جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 19:55 توسط خیاط باشی  | 

 

با چهره‌ای نگران و درهم می‌پرسد «این بود؟؟» سرم را تکان می‌دهم که آره٬ بعد همان‌طور که توی چشم‌هایش دنبال تأیید می‌گردم٬ می‌پرسم«چیه؟چشه؟» اخم‌هایش باز نمی‌شود٬ حرف می‌زند و معنی تمام حرف‌هایش یعنی خوب نیست. شانه‌ام را بالا می‌اندازم می‌گویم «همینه دیگه! تازه این نرمالشونه بقیه رو ببینی چی می‌گی!» جواب نمی‌دهد٬ من هم طوری لبخند می‌زنم انگار نظرش مهم نیست.

***

توی راه حرف‌هایم را جمع و جور می‌کنم٬ یک طوری از سر سادگی می‌گویم «ما با هم خیلی فرق داریم٬ می‌دونستی؟ یعنی اصلاً هم تفاهم نداریم...» می‌ایستد و من را که چند قدم جلوتر رفتم نگاه می‌کند٬ «خوب که چی؟؟» تا می‌آیم جوابی دست و پا کنم می‌گوید «هان؟که چی؟ یعنی حالا طلاق می‌خوای؟؟» خنده‌ام می‌گیرد٬ اول لبخند و بعد انگار همه چیز را فهمیده باشم قهقهه می‌‌زنم! 

***

فرق یعنی فاصله٬ طی شدنی‌ست.

نشد هم نشد٬ خورشید و زمین سر جایشان بمانند بهتر است...

 

 

+ تاريخ پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:8 توسط خیاط باشی  | 

 

با تو که حرف می‌زنم دلم برای همه‌چیز و همه‌کس تنگ می‌شود٬ برای همه خوبی‌های بی‌دلیل٬ مهربانی‌های فراموش شده و همه آن‌چه به زبان نمی‌آید... گذاشته‌ام لذت با تو بودن خوب به تنم بنشیند٬ شیرینی‌اش را مزمزه کنم٬ بعد... به اندازه تمام روزهایی که نیستی وقت هست برای از تو نوشتن.

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:10 توسط خیاط باشی  | 

 

فعالیت امروزم فوق‌العاده بود٬ باید بنویسم تا الگوی روزهای بعدم باشد. صبح با سرعت هرچه تمام‌تر خودم را به مزون رساندم تا تلافی این روزها ولگردی را درآورم. چند سری ریشه‌گیری و بعد نشستم به درآوردن گلهای پارچه. از قضا برق رفت و آه از نهاد همه برآمد. چرخ‌کاری و اتوکاری تعطیل شد و از آن‌جا که روز قبل اکثر برش‌ها زده شده و امروز روز پرو رسانی بود همگی روی صندلی لم دادیم و بحث کردیم که چه ساعتی برق می‌رفت بهتر بود. دوساعت پرسه زدیم و حدود ساعت یک٬ از قضا برق آمد. بلافاصله شروع به کار کردیم تا 2. نیم ساعت ناهار خوردیم و برگشتیم سر کار و از قضا همان ساعت دوباره برق رفت٬ این‌بار جیغ کشیدیم! من نشستم به کوک زدن کمر دامن‌ها و ریحانه به فنر کشی ژپون٬ مثل همیشه بی حرف! ریحانه با چشمش روی میز را می‌گردد و من می‌گویم چیه؟ او فقط می‌گوید بشکاف و من از روی میز برایش می‌برم...  از گرما کلافه شده‌ایم و از این‌که همه کارها نصفه نصفه رها شده‌اند! بعد از دوساعت برق از راه می‌رسد و ما این‌بار دستپاچه و با حرص می‌پریم سر چرخ ها و اتو...

درخانه:

همه لباس‌هایی که این‌ دوروز جلوی در کمد تلنبار شده‌اند را مرتب می‌کنم٬ نیم ساعت روی تخت دراز می‌کشم٬ شوایک می‌خوانم٬ کامپیوتر را روشن می‌کنم٬ صفحه‌ها را باز می‌کنم تا به نخوانده های این چند روز برسم. تصمیم می‌گیرم اول این قسمت دکتر قریب را تماشا کنم و بعد در همان مرحله تصمیم‌گیری از قضا برق می‌رود...

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:7 توسط خیاط باشی  | 

 

جسی از مرگ پاپ ژان بیست و سوم ناراحت بود٬ واقعاً هم ناراحت بود و دلش می‌خواست سرش را روی شانه کسی بگذارد و گریه کند٬ لینی به موقع به دادش رسید و آرامش کرد. باید این کتاب را بخوانی تا بفهمی که عاشقت نیستم! این‌که راحت اجازه می‌دهم روی تنم بالا و پایین بروی از عشق نیست. تو به طور اتفاقی٬ هر بار٬ وقتی می‌رسی که پاپ مرده‌است. می‌خواهم بدانی عاشقت نشدم و این‌که هر صبح تلفن می‌زنم و حالت را می‌پرسم کاملاً عادی‌ست٬ حتی وقتی می‌پرسم حمام رفتی یا نه٬ خیال برت ندارد که عاشقت شده‌ام٬ من فقط کمی وسواس دارم و به این سادگی‌ها عاشق نمی‌شوم.

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:16 توسط خیاط باشی  | 

خدایا

جون مادرت ممنون. خوب؟ جون مادرت!

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 23:26 توسط خیاط باشی  | 

 

من چه‌جور توضیح بدم امروز رو؟

نه ولش کن به خودش می‌گم!

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:9 توسط خیاط باشی  | 

 

و هلند چه دهنی از ایتالیا و فرانسه صاف می‌کند...

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 1:13 توسط خیاط باشی  | 

 

اما حالا دیگر وضع به قرار آغاز جنگ نبود که همه سربازها در همه ایستگاه‌ها تا خرخره بخورند و بنوشند٬ دخترانی که حلقه‌های گل به گردن و لباس‌های سفید ابلهانه به تن دارند و قیافه‌شان از آن‌هم ابلهانه‌تر است و دسته‌گل‌های مضحکی به دست گرفته‌اند٬ به آن‌ها خوشامد بگویند٬ و بانویی که شوهرش حالا دیگر میهن‌پرست وحشتناکی است و بسیار جمهوری‌خواه است٬ با سخن‌رانی مضحک‌تری مقدمشان را گرامی بدارد.

                                                                                              شوایک- یاروسلاو هاشک

 

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:17 توسط خیاط باشی  | 

 

چند شب پیش متین زنگ زد. من در جواب همه احوالپرسی‌ها و تعارفاتش فقط گفتم بله. گفت سی‌دی خوان کامپیوترش خراب شده٬ هر چه درش را می‌بندد باز می‌شود. پرسیدم: «ریست؟» گفت هم ریست کردم هم خاموش. پرسیدم: «وقتی می‌بندی باز می‌شه؟» گفت بله. گفتم: «خوب نبند!»

و بعد خداحافظی کردیم.

 

دیشب سمیه زنگ زده بود و من برای اولین بار نشناختمش! سمیه که با هر آهنگی حرف بزند آشناست دیشب آن‌قدر افسرده بود که من همان لحظه اول از داشتن دوستی با چنین صدای غمگینی وحشت کردم!

محل کارش را عوض کرده بود و راضی نبود و وظیفه من بود که با مقایسه منطقی راضی‌اش کنم٬ تا حدی موفق شدم٬ کمی خندید ولی نه از آن خنده‌های بی‌صدا که سرخ می‌شد از شدت خنده و تا چند دقیقه نمی‌توانست حرف بزند...

 

تلفن بعدی 7 صبح امروز بود٬ که بیدار شو نویسنده‌ها الان همه بیدارند! می‌خواستم بگویم من را مثل یک خیاط بیدار کردی٬ نویسنده‌ها دیروقت می‌خوابند٬ دیر بیدار می‌شوند... ولی ترجیح دادم حرف نزنم و راحت بخندم به این‌همه صداقت. حرف‌هایش که تمام ‌شد می‌پرسد کاری نداری؟ و خودش جواب می‌دهد تو از اول هم کاری نداشتی٬ خواب بودی! و من باز ‌خندیدم... با تو خندیدنم هم فرق دارد...

 

حالا من بیدارم و این‌جا خاطرات تلفنی می‌نویسم...

 

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 9:57 توسط خیاط باشی  | 

 

لازم است آدم‌های دوروبرم را جابه‌جا کنم٬ بعضی‌ها بیش از حد نزدیک شد‌ه‌اند که لایق نیستند٬ بعضی‌ها دور مانده‌اند که حقشان نیست...بعضی‌ها رهگذرند جا و مکان ندارند٬ قدم می‌زنند توی دل٬ روی اعصاب٬ پشت سر...یا باید یک‌جا میخشان کنم یا سیم‌خاردار بکشم که نزدیک من نیایند٬ یای سخت‌ترش این است که تمرین کنم باشند و قدم بزنند و به هیچم نباشد.

همه لزوماً حضورشان تأثیر ندارد و رفتنشان هم توی دلت را حفره نمی‌کند٬ ولی گاهی آدم‌های قشنگی وارد زندگی‌ات می‌شوند٬ بزرگ و تأثیرگذار٬ لازم است صندلی بیاوری٬ جلوی چشمت یا توی دلت جایشان دهی٬ آرایش بقیه را عوض کنی٬ مرزها و سیم‌ها را از نو بکشی٬ مگس‌‌ها را بکشی٬ کثافت‌های وجودت را دور بریزی٬ فرش پهن کنی... بعضی حضورها همه چیز را زیر و رو می‌کند و من دلم همیشه از این حضورهای پر هیاهو می‌خواهد٬ تا همه چیزم دوباره نو شود٬ تا مسخ شوم و همه دیوارها را خراب کنم٬ رنگ بپاشم به هرچه درونم بی‌رنگ مانده و تمام بندهایی که از جنس محبت نیست را بی هیچ ملاحظه‌ای ببرم...

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 2:22 توسط خیاط باشی  | 

 

طوری از خرک دررفته‌بودم که خیال می‌کردم دست هیچ تنابنده‌ای بهم نمی‌رسه. تا این که یک شب زیر طاقیای میدون اون ناشی‌گری مهلک پیش اومد و رک‌وراست نشونم داد که درختا نمی‌تونن تا آسمون قد بکشن؛ آره رفیق٬ ایکاروس پراشو سوزوند!* آدم می‌خواد غول باشه اما هیچ گهی‌ام نیست٬ واسه همین نباید خودمونو دست قضا و قدر بدیم٬ بهتره هم صبح٬ هم شب یک جفت کشیده به خودمون بزنیم تا یادمون نره که احتیاط مادر عقله٬ و آدم از چیز خوبم ممکنه زیادیش بکنه. پشت هر عیاشی و عربده مستانه خماری اخلاقی می‌رسه. این قانون طبیعته دوست عزیز من.

 

                                                                                       شوایک- یاروسلاو هاشک

 

Ikaros از اساطیر یونان؛ پس از آن‌که همراه پدرش با بال‌هایی که از پر و موم درست شده‌بود از جزیره کرت گریخت٬ هشدار پدر را پشت گوش انداخت و بلند پروازی کرد. موم از گرمای آفتاب آب شد٬ پرها سوخت و ایکاروس به دریا افتاد.

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:8 توسط خیاط باشی  | 

 

هنوز در جستجوی کبریتم که به تلفن زنگ می‌زند٬ پله‌ها را با روشنی موبایل پایین می‌روم٬ چند بار پایم سر می‌خورد٬ توی هر پاگرد دعا می‌کنم کسی از واحدش بیرون نیامده باشد. در را که باز می‌کنم نور موبایل خاموش می‌شود. دستی سنگین می‌خواباند توی گوشم؛ روسری‌ات کو؟

 

+ تاريخ جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 23:44 توسط خیاط باشی  | 

 

من و تو با طوطی٬ دو شباهت داریم

هر دو در تقلیدیم٬ هر دو در تکراریم

فرق داریم ولی در کردار

او به زندان قفس٬ بال و پر می‌کوبد

ما از او قدری آزادتریم

با قفس می‌پرّیم.

                                           

                                                      مجتبی کاشانی

 

+ تاريخ جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:14 توسط خیاط باشی 

 

دیشب خوابت را دیدم٬ هردو بی‌نهایت شاد بودیم. یک چیزی توی دل من می‌گفت نه! آن‌قدر گفت تا بیدار شدم. توی دل تو هم گفت؟

 

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 23:58 توسط خیاط باشی  | 

 

گمان می‌کنم این هیچ خوب نباشد که انسان٬ آنقدر دوام بیاورد که بی‌رؤیا بماند. مرگ به‌هنگام یعنی مرگی پر از حسرت و رؤیا و آرزو...                          نادر ابراهیمی- آتش بدون دود

از همه آن‌چه به من آموختی ممنونم مرد بزرگ.

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 22:15 توسط خیاط باشی  | 

زیر پوستم می‌خواند٬

Pleasure and pain sometimes the same
I'm not ashamed there's no name for the game

...

Dj Bobo-Everybody

 

پ.ن.خیلی سخته لینک دانلود آهنگ رو بذارم این‌جا! واقعاً سخته.

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 10:35 توسط خیاط باشی  | 

 

به قول کیوان٬ این وقت‌ها آدم در می‌ماند چه بگوید٬ چه بنویسد٬ صورت امر ناخوشایند است به قدر کافی٬ دلداری و جملات حکیمانه ناخوشایندتر! خداست دیگر٬ بازی می‌کند با ما! واقعش یک بازی تلخ و شیرین ا‌ست که حالا به تلخی‌اش رسیده٬ تاس بعدی را که بریزی همه چیز برمی‌گردد منتها مات می‌شویم مکث می‌کنیم توی ریختن تاس...

طرف بازی هم که خدا باشد اولین چیزی که به ذهنمان می‌رسد تنبیه و انتقام است٬ زیر و رو می‌کنیم گناهان ریز و درشت را تا چیزی در خور تنبیهی این‌چنین پیدا کنیم... واقعش این نیست٬ بهانه می‌دهیم دست خودمان که خدا را محکوم کنیم یا تبرئه... تمامش بازی‌ست! نوبتت که رسید تاس بریز٬ مکث نکن٬ خیال نباف!

حریفت خداست٬ در شأن حریفت بازی کن...

 

 

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 23:12 توسط خیاط باشی  | 

 

 

 

                                           

 

نمی‌فهمم این‌جا غریبه شده یا گودر با این پدیده شر وسواس انداخته به جان ما! قبل‌ترها پست نوشتن این‌قدر پس و پیش کردن لازم نداشت٬ کلمه‌ها راحت و سبک از توی مغزت جاری می‌شدند روی این صفحه٬ 4 تا ویرگول و نقطه می‌پاشیدی بینشان٬ نیم‌فاصله‌ای و گاهی سه نقطه برای ابهام بیشتر...

حالا 4 ساعت است نشستم ذهنم را شخم می‌زنم٬ بیل بیل کلمه می‌ریزم توی این صفحه٬ تا فقط بگویم :

من برای این مرغ مینایی که امروز تمام دفتر را قدم زد و حتی یک‌بار به سمت پنجره‌ی باز اتاق جست نزد گریه کردم٬ گریه کردم چون خودم را دیدم که صبح به صبح به پنجره‌های باز به شیشه‌های تمیز با حسرت خیره می‌شوم و نمی‌فهمم کجا آزادترم؟ چون احساس کردم مینا هم هر روز صبح با باز شدن هر پنجره شک و دلهره می‌ریزد به جانش که خدایا من پرنده آمدم این‌جا؟ پس بالم کجاست؟ پروازم کو؟ مینای این‌جا باشم یا پشت دیوارها؟ کجا بخوانم؟ چشمان زیبای من برای همین خانه بس است؟ خدایا آسمانم کدام است؟ اوجم؟...هی خدا! حواست هست؟ منم٬ این‌جا پشت این پنجره...

 

 

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 1:17 توسط خیاط باشی  | 

 

گفت آدم تصمیم نمی‌گیره نویسنده باشه، آدم نویسنده هست! بعدش پرسید تو واقعاً این‌قدر خنگی یا خودت رو گول می‌زنی؟ منم گفتم نمی‌دونم٬ واقعاً هم نمی‌دونستم...

  

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:45 توسط خیاط باشی  | 

 

من خسته‌ام مامان٬ یه کم بخوابیم؟

 

 

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 1:32 توسط خیاط باشی  | 

 

می‌بینم که می‌‌شکنی. آن روز که می‌فهمی بیش از همه آدم‌های زندگی‌ام عاشق تو بودم، آن روز به جای این‌که به خود ببالی خرد می‌شوی، قلبت تیر خواهد کشید، زانوانت خم خواهد شد و سراسیمه به دنبال جایی می‌گردی تا تمام تصورات باطلت را بالا بیاوری... آن روز دیگر برای همه چیز دیر شده .

 

+ تاريخ شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 20:40 توسط خیاط باشی  | 

 

نیروی مقاومت یک انسان درست همان‌قدر است که از او انتظار مقاومت دارند.

    

 

                                                                                   نادر ابراهیمی- آتش بدون دود

 

 

پ.ن. شاید دورترها یا همین دوروبر کسی مخفیانه به من امیدوار است.

 

+ تاريخ جمعه دهم خرداد 1387ساعت 17:1 توسط خیاط باشی  | 

 

تازگی‌ها زیاد دست دست می‌کنم٬ آدم‌های آزاردهنده زندگی‌ام را فوراً پس نمی‌زنم٬ شیفت دیلیتشان نمی‌کنم٬ صبر می‌کنم٬ مهلت می‌دهم تا شاید حرف‌هایشان را پس بگیرند... چند وقتی‌ست بیش از حد تحملم به پایشان می‌نشینم٬ تاآنجا که به خودم ضرر می‌رسانند...می‌دانم نباید اجازه بدهم کسی با رفتارش مرا آزار دهد٬ یا کسی که هیچ نسبت و رابطه‌ای با من ندارد درباره من قضاوت کند و بر همان اساس به من توهین کند...ولی من گاهی نمی‌توانم توی دهان آدم‌ها بزنم٬ تا امروز این را ضعف می‌دانستم ولی امروز که با مریم حرف زدم یادم آورد که این ضعف نیست٬ قوت هم نیست٬ این یک رفتار است٬ راست می‌گفت مریم٬ من از درون هیچ‌کس خبر ندارم٬ وقتی یک‌نفر به من فحش می‌دهد شاید روز خوبی نداشته٬ کسی چه می‌داند؟ شاید هزار و یک درد دارد که خودش هم نمی‌داند٬ چرا من باید به خاطر یک حرف نابه‌جا حکم به حذف یک آدم از زندگی‌ام بدهم؟ مگر من اشتباه نمی‌کنم؟ یک سال٬ دوسال٬ بلکه یک عمر بد قضاوت نمی‌کنم؟ مگر من پشیمان نمی‌شوم؟ چرا ساده‌ترین راه برای آسایش خودم را انتخاب کنم؟ این‌همه آدم متفاوت٬ چه دلیلی دارد که همه‌شان به دلخواه من رفتار کنند؟ من رنج می‌کشم از تمام حرف‌های او؟ مهم نیست! تمرین می‌کنم که حرف‌های سخت بشنوم! من از آدم دروغگو متنفرم؟ اصلاً مهم نیست! تمرین می‌کنم با دروغگوها هم زندگی کنم... آدم‌ها آدمند٬ من چه هدفی دارم جز دوستی و زندگی با همین آدم‌های قشنگ؟

 

یادم بماند؛

کنار گذاشتن تمام یک آدم به خاطر رنجش‌ از یک بعد شخصیتی‌اش ساده‌ترین راه ممکن است که من نباید آن‌را انتخاب ‌کنم٬ از تمام یک آدم هم که متنفر باشم باز باید بگردم تا ویژگی خوشایند خودم را از درونش کشف کنم.

یادم بماند؛

مرزهای من به جاست ولی حق حذف همسایه با من نیست.

 

+ تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:2 توسط خیاط باشی  | 

 

بهتره توجه خودم رو جلب کنم به این مدل و پارچه‌ش:

                      

برای افراد چاق به عنوان لباس عروسی و برای لاغرها لباس پاتختی و حنابندان و...بی‌ژپون.

 

+ تاريخ دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 17:10 توسط خیاط باشی  | 

 

چه کاری از دستم برمی‌آید؟ تنت سوخته٬ بی پرستار و همدم افتادی روی تخت٬ من این‌همه دور از تو درد و سوزش تنت را تخمین می‌زنم. نگفتم نرو؟ نگفتم تو تحمل تنهایی و دوری و فولادهای داغ داغ را با هم نداری؟ حالا من از این‌جای دور چه طور آرامت باشم؟

 

پ.ن.دو نقطه غم:(

 

 

+ تاريخ یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 23:20 توسط خیاط باشی 

 

امروز به زهرا اس‌ام‌اس زدم که خیلی بی‌معرفتی٬ جواب داد روزگار بی‌معرفتمون کرد... چند وقته هیچ حالی ازم نمی‌پرسه حتی جواب احوالپرسی من رو هم نمی‌ده! هفته پیش طاقت نیاوردم زنگ زدم که کجایی؟ چرا جواب نمی‌دی؟ گفت بعداً توضیح می‌دم٬ گفت ازم ناراحت نباش دلیلم موجهه! وقتی توضیح بدم قانع می‌شی... منتظر بودم توی این‌هفته تماس بگیره ولی خبری نشد٬ امروز هم که اینطوری جواب داد دلم شکست! براش نوشتم اگر نمی‌تونی از عهده کاری بربیای وعده نده٬ حتی به خودت! جواب داد با من این‌طوری حرف نزن٬ من چه وعده‌ای به تو دادم؟ نوشتم وعده دوستی! دیگه هیچی نگفت...

 

پ.ن.دارم فکر می‌کنم ارزشش رو داشت درباره‌ش بنویسم؟ مهمه؟ شاید بعضی وقت‌ها دلم بخواد تو وبلاگم به زبون عامیانه و غلط روزنوشت بنویسم...شاید بعضی وقت‌ها دلم بگیره٬ نه؟

 

 

+ تاريخ یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:22 توسط خیاط باشی  | 

 

: اگه برگشتم می‌تونم بیام خونه‌ت؟

- چرا که نه؟ حتماً بیا!

: همسایه‌ها٬ دوست و آشنا چی می‌گن؟

- از کجا قراره بفهمن؟ حواسم هست.

: پس میام٬ کی بیام بهتره؟

- هروقت دوست داشتی.

:چرا زر می‌زنی پری؟؟؟ خودم می‌دونم که نمی‌شه بیام!

- مگه تو زر نمی‌زنی؟؟ اصلاً امکان داره برگردی؟

: نه ولی دلم می‌خواد خیال کنم برمی‌گردم.

: پس خفه‌شو بذار منم خیال کنم اگر برگشتی میای خونه من.

 

 

+ تاريخ شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:3 توسط خیاط باشی  | 

 

خوب چلسی هم که قهرمان نشد٬ پس بیاین با هم یه مچ بدوزیم:

 

 

اینا هم بقیه عکس‌ها: یک٬ دو.

انتظار که ندارید من با این روحیه داغون توضیح بدم؟ دو تا مستطیل می‌برید که مستطیل نباشه و یه طرفش تیز شمشیری بشه٬ لایی می‌چسبونید می‌دوزید میره! همین. برای آستین‌های نصفه قشنگه و اسمشم الان انتخاب کردم: مچ مدل چلسی.

 

 

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 2:25 توسط خیاط باشی  | 

 

 

وقتش نرسیده هنوز؟

تو از غرورت دست بکشی

و من از تمام آن‌چه تو را آزار می‌دهد؟

 

 

+ تاريخ چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0:30 توسط خیاط باشی  |