خیلی عاشقم امشب
حیف آن چشمهای مشتاق من
حیف آن تو که نیستی...
+
تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:41 توسط خیاط باشی
|
تعلیق یعنی آویزان ماندن خواننده تا انتهای داستان؟؟ پس رحم و مروتتان کجا رفته؟ انسانیت چه میشود؟
+
تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:26 توسط خیاط باشی
|
جلوی آینه ایستاده لباسهایش را میپوشد٬ میپرسد: خیلی آدم گ*هیام٬نه؟ دستهایم را دور بالش حلقه میکنم٬ خنکی ملافههای سفید میرسد به زیر پوستم٬ دلم نمیخواهد حرف بزنم٬ از توی آینه نگاهش میکنم... کتش را میپوشد و کنار تخت مینشیند :نه؟ با صدای گرفته جواب میدهم نه! بلند میشود که برود دستش را میگیرم٬ آرام زمزمه میکنم این گناه نیست٬ کثافتکاری نیست٬ بیچارگیه! ما فقط بیچارهایم...
پ.ن.عنوان از وسط یک پست رویا!
+
تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:25 توسط خیاط باشی
|
این یک حقیقت است که کمی دیر تصمیم به افشای آن گرفتم٬ من در واقع هیچوقت دلگیر نبودم٬ نه آنقدر که به خاطرش وبلاگ بنویسم٬ که اگر بخواهی دلگیر باشی حتماً و همیشه لابهلای زندگیات دلیلی برایش پیدا میکنی...
دلگیری من فرق داشت٬ من آنروز که وبلاگ ساختم خیلی هم خوشحال بودم٬ در واقع من فقط یک لبتاپ خریده بودم با مارک دل٬ هیجانزده بودم از اینکه دوسیر کامپیوتر را روی پایم میگذارم و مینویسم٬ راستش عشق به نوشتن هم از کلیدهای نرم همین لبتاپ جرقه زد... بعد به خاطر این حس خوب تصمیم گرفتم زیادتر بنویسم... همه جریان در یکروز اتفاق افتاد٬ انگار که کفش بخری و تمام روز دلت بخواهد بروی بیرون...جایش مهم نیست٬ هست؟ من دلم میخواست لبتاپم را روی پایم بگذارم و تند تند تایپ کنم٬ اینطور شد که نوشتنم شروع شد... نامم را گذاشتم Dellgir یعنی کسی که لبتاپ Dell گرفته٬ من حتی چک نکردم ببینم دلگیر با یک ال هم ثبت شده یا نه! بعدترها باور کردم که باید از چیزی دلگیر باشم٬ سعی کردم ولی چیز خیلی مهمی پیدا نشد! راستش هنوز برای وارد شدن به وبلاگ حرف اول را با شیفت مینویسم٬ شاید لازم است شما هم بدانید من خوشحالتر از این حرفهایم که با یک دلگیری کوچک وبلاگنویسی را شروع کرده باشم٬ شاید باید زودتر میگفتم تا بقیه هم موقع وارد کردن آدرس حرف اول را با شیفت بنویسید که فراموششان نشود ماجرا در حد خرید یک کفش نوست٬ فقط جور دیگر باید دید...
پ.ن.یک اعتراف دیگر مانده که باشد برای بعد...
+
تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:18 توسط خیاط باشی
|
: خوندی داستان جدیدش رو؟
- نوچ.
: بخون قشنگه.
- عمراْ!
: پس هی سرما بخور!
+
تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:51 توسط خیاط باشی
|
۱. یک راهحل پسندیده برای زودتر خوابیدن پیدا کردم٬ ابتدا یک مقاله انگلیسی تخصصی پیدا کنید و با کمک دیکشنری( ترجیحاً لانگمن) تمام لغات آنرا پیدا کنید٬ سپس جملات مثال دیکشنری را حفظ نموده و با خود تکرار کنید٬ اگر تلفط لغتی را نمیدانید به سیدی رجوع و تلفظ آن کلمه و جملههای مثالش را به خاطر بسپارید٬ چنانچه در حین جستجو به کلمات زیبا و کاربردی جدیدی برخوردید آنکلمه و جملات مربوطش را نیز دنبال کنید... شرط لازم این است که مقاله کار درسی شما نباشد٬ تکلیف کلاس هم نباشد٬ فقط آنرا پیدا کرده باشید...بعد از این مراحل اگر دیوانه نشدید حتماً میخوابید.
2. دچار یک نوع سرماخوردگی خاص شدم که ویروسش شبها فعال میشود٬ حدود ساعت 10 تا 3. خانم روانشناس معتقدند سرماخوردگی ویروسی نیست و یک بیماری عاطفیست٬ پس باید بگویم من از ساعت 10 شب تا 3 صبح به طور عاطفی سرما خوردهام!
3. کتابهای نمایشگاه روی تخت٬ از هر کدام یک داستان٬ وسطشان یک ورق یا مداد٬ نصف شب از صدای افتادنشان از خواب بپری٬ یا از تیزی نوک یک مداد توی کمرت...روزهای خوب و خوشیست٬ یادم باشد.
4.دفعه اول که "نزدیکی" را خواندم به نظرم جالب نیامد! فکر میکنم آن زمان عاشق بودم و از خواندن چنین اعترافاتی احساس عدم امنیت کردم... این جمله را ببینید: « ما خودمان میدانیم چه دوست داریم و گاهی اوقات خطاها و کجرویهایمان آشکار کننده خواستههای ماست.» فوقالعاده نیست؟ یا اینیکی: « آخر من مگر دیوانهام که به چنین چیزهایی حسادت کنم؟ به هر نوع بیهودگی و عیاشی!» به هر نوع! به نظرم ورژن مردانه دفترچه ممنوع است٬ پوستکندهتر...
5. یک وقتی باید از بعضی کامنتگذارها تشکر کرد٬ نه؟ مثل همین آقای پاپتی که پستهای ما را حفظ میکنند٬ بعد وقتی یکجایی مینویسیم مانتو دوختیم بلافاصله کامنت میگذارند هی هی مگه نگفتی مانتو دوختن صرف نمیکنه؟؟؟ بعد من فکر میکنم چقدر ضایع! یعنی اینم گفتم؟ به هر حال خوشحالیم از زحمت حضور و دقت بالای شما.
6. مشکل از ماست که فرصتی برای بد بودن به آدمها نمیدهیم٬ فرصتی برای آن روی شیطانی... خدا ساختهایم و به هیچ قیمتی هم باور نمیکنیم خدای ما اشتباه کند... اینکه بپذیریم هر آدمی در درونش شیطانی دارد بیش از همه باعث آرامش خودمان خواهد بود... پس تو ای خیاطباشی کچل! به شیطان درون انسانها هم احترام بگذار!
+
تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:10 توسط خیاط باشی
|
بچههایم دائم صندوق اسباببازیهایشان را میگردند٬ یکی از آنها را به طرفی میاندازند٬ یکی را بیرون میکشند و آنهایی را نگه میدارند که برایشان جالب است. من همین حالت را در مقابل کتاب٬ موسیقی٬ عکسها و روزنامهها دارم. آیا ما همین کار را با مردم هم میتوانیم بکنیم؟
نزدیکی- حنیف قریشی
+
تاريخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:13 توسط خیاط باشی
|
کلاس تنظیم خانواده گوگلریدر
یک جلسه کلاس تنظیم (رایگان) برای کسانی که تازه با مفاهیم گوگل ریدر٬ فید٬ شرد آیتمز و... آشنا شدهاند٬ محض منفجر نشدن شرد آیتمز ما و هاید نشدن خودشان...ساعت و نحوه ثبت نام متعاقباً اعلام میگردد.
همچنین برای اطلاع وآسایش ساکنان گوگلریدر اسامی شیاران شناخته شده را طی پستی اعلام خواهیم کرد لذا خواهشمندیم کسانی که از محل اختفای این افراد اطلاع دارند با مأمورین ما همکاری نمایند.
باتشکر
خیاط باشی
+
تاريخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:51 توسط خیاط باشی
|
پیشرفت عقلی نیاز به قدری بیحیایی دارد.
نزدیکی- حنیف قریشی
+
تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:23 توسط خیاط باشی
|
خدا جان امروز یک کیلو از خوشمزهترین نعمتهایت را دور ریختم٬ مرا ببخش٬ راستش این یک کیلو نعمت داشت به قیمت تباه شدن پنج شش کیلو از نعمات دیگرت تمام میشد٬ تصمیم گرفتم باقی باقالیها را توی سطل بریزم بلکه هم از نعشگیمان کم شود و هم کمی نبات بماند برای دردهای واجبتر...
+
تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:15 توسط خیاط باشی
|
همهچیخوان٬ کلاً هیچینخوان٬ جاست مذهبی خوان٬ جاست طنزخوان٬ مجلهخوان٬...اینها دستهبندی من است از همانها که دو دقیقه سرانه مطالعه را رقم زدهاند. کتاب خواندن به صبر است٬ باید از خیلی وقتها پیش تمرین کردهباشی که با خواندن 10 صفحه کتابی را زمین نگذاری٬ فرق کتاب و مجله را بدانی٬ به دنبال هپیاند و حوادث و جوک کتاب را ورق نزنی... کتاب خواندن به تربیت ذهن است٬ باید تمرین کنی که به مغزت همه نوع خوراک بدهی٬ نه فقط داستان٬ نه فقط مذهب٬ نه جوک و خنده... که حالا در این سن و سال تعریفت از کتاب رمان نباشد٬ مفاتیح و ادعیه نباشد٬ تاریخ و جغرافی و فلسفه هم دوست داشتهباشی٬ کلاً کتاب دوست داشتهباشی...باید در یک دوره زمانی طولانی موضوعات مورد علاقهات را مشخص کنی٬ هویج پخته که زمانی حالت را بههم میزد شاید الان مطبوع باشد٬ هر سال بلکه هر ماه باید ذائقهات را تست کنی... کتاب خواندن به نظم است٬ باید بدانی که یک کتاب درباره ریاضیات رادوست داری٬ پس آن تاریخی را که با خواندنش کهیر میزنی را باید همزمان با ریاضی بخوانی٬ یا داستان طنز٬ یا زندگینامه...باید این ترکیب کتابها را امتحان کنی تا غذای مورد علاقهات جور شود... باید منظم و به ترتیب بخوانی وگرنه یک کتاب فلسفه 100 صفحهای ماهها کنار تختت خاک میخورد درحالیکه داستانهای طنزت تمام شده٬ حالا باید بقیه غذاها را بینمک بخوری٬ نمیخوری و حس کتابخوانیات از بین میرود٬ ... کتاب خواندن را باید تمرین کنی تا پس نزنی٬ حرفهای که شدی دیگر قانونی وجود ندارد...
پ.ن.۱.برای یک نفر که در همان دوقیقه هم هیچ سهمی نداشته توصیهام این است که از داستانهای کوتاه طنز شروع کن٬ نه از کتابهای شریعتی که صد سال قرار داری بخوانی٬ نه از داستانهای عشقی ایرانی٬ برای کتابخوان شدن از یک جای خوب شروع کن که کتابخوان بمانی٬ بعد به همه قرارهایت میرسی...
پ.ن.۲. طبیعتاً پی نوشت این حرفها میشود: ارادتمند استاد.
پ.ن.۳. عنوان دوم: بعد از نمایشگاه با اینهمه کتاب چه کنیم؟
+
تاريخ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:17 توسط خیاط باشی
|
...
: خوب اشتباه گفتی مردها دامادی میکنن نه عروسی.
- به نظر من که همه عروسی میکنن٬ چون هیجانش بیشتره.
: نه! مردها داماد میشن٬ عروس که نمیشن!
- خوب داماد میشن ولی عروسی میکنن.
: ول کن دیگه! جفتش هیجانش زیاده.
...
+
تاريخ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:47 توسط خیاط باشی
|
تصمیم گرفتم چرخ خیاطی و چرخ ریشهگیری پروانهام؟ را یک جایی توی اتاق کتابخانه جا دهم٬ دوست ندارم بابت سر و صدای چرخها با کسی بحث کنم٬ در ضمن بهتر است همه وسائلم کنارم باشند... در مورد مارک چرخها مطمئن نیستم٬ اگر پولم برسد هر دو را ژانومه میخرم...یک میز بزرگ هم لازم دارم برای برش...
+
تاريخ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:21 توسط خیاط باشی
|
زُلمه!
پ.ن. زل+م+ه٬ به ضم ز٬ فتح ل٬ کسر م و به معنای دلم میخواهد زل بزنم به این صفحه و حرفهایم را نگویم...
+
تاريخ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:53 توسط خیاط باشی
|

رو میکنم به شیوا :« ببخشید شما هستههاش رو کجا میریزید؟» رویا زودتر جواب میده: « من که میندازم پشت همین صندلی» بعد تا میام تعجب کنم شیوا میگه: «منم همینطور!» من؟؟ هسته تنها گوجه سبزی که خوردم رو یک جای مطمئن کنار لپم جاسازی میکنم٬ به پیشنهاد شیوا باقیمونده کلوچهها رو میخورم تا هستهها رو بریزم تو پاکت کلوچه... نتیجه این میشه که اون دونفر هی خرت و خرت گوجه سبز خوردن٬ من دوتا!
خوب الان که فکر میکنم میبینم رویا راست میگه٬ من واقعاً از اوناشم!
پ.ن. بقیه مطالب: رویا٬ شیوا.
+
تاريخ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:50 توسط خیاط باشی
|
مثل آدمهایی که دست یا پایشان قطع شدهاست و تا مدتها پایی که نیست درد میکند٬ دستی که نیست میسوزد... دلتنگی میشود جای خالی یک نفر که نیست.درد دارد٬ سوز دارد و اشک.
+
تاريخ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:21 توسط خیاط باشی
|
نمایشگاه امسال خیلی از پارسال منظمتر است هنوز از آنتن خبری نیست ولی حداقل چیدمان غرفهها تا حدودی بر اساس حروف الفباست.(رویا پاشو بیا٬ خوبه!)
توصیه زمانی:
بهترین ساعت 12 تا 4 است و بهترین راه مترو٬ ایستگاه شهید بهشتی که پیاده شوید راست از توی مصلی سر درمیآورید(رویا ببین چه راحته؟پاشو بیا!)
توصیه خوراکی:
من که غذایم یک نعلبکی گوشت بخارپز است و یک بطری کوچک آب! برای آخر کار هم یک بسته تخمه سوسولی کافیست٬ سیبزمینی دست کسی ندیدم ولی ساندویچ زیاد بود...(رویا من برات غذا میارم٬بیا!)
توصیه آغاز گشتزنی:
بهترین محل برای شروع گشت ناشران داخلی حروف آخر است٬ نشرهای نی٬ ماهی٬ چشمه٬ قطره٬ ثالث و... چون سر همهشان نشر است آن آخرها هستند(غیر از افق)٬ پس از الف شروع نکنید که به تور کتابهای مذهبی میخورید...
توصیه دونفره:
قرار مدارها را قبل از ورود به مصلی بگذارید٬ به محض ورود حساب اساماسها و زنگها با خداست٬ خدا را هم که میشناسید٬ شیرین روابط دونفره را به گند میکشد٬ تا آخر که دستتان به هم برسد استخوانهای هم را خرد کنید. (دو نقطه چشمک به خدا)
توصیه دستشوئی:
به وفور هست٬ تا امروز هم تمیز بود٬ البته دستمال نداشت!
توصیه بچه:
نبرید آقا! اگر مادر هستید پدرش ببرد، اگر پدر هستید مادرش.(رویا تو هم بچت رو بده مامانش، حله؟)
توصیه حمالی:
چرخ هست برای حمل کتاب (رویا میتونیم خودمون هم بشینیم روش٬ خسته نمیشی بیا!)
توصیه اشانتیونی:
نشر قطره نمایشنامههای محمود دولتآبادی را با هر خرید هدیه میدهد. نشر چشمه هم یک آبنبات شیرینعسل میدهد. (رویا ببین!آبنبات!)
بقیه توصیه ها:
نفری ده تومان میگیرم به عنوان راهنما٬ برای کسانی که لیست کتاب دارند ولی فقط دو ساعت وقت دارند بروند نمایشگاه ٬ چنانچه لیستی هم ندارید٬ علاقهمندیهایتان را بگویید 15 تومان میگیرم کتابهای مورد علاقهتان را سرچ میکنم(نشر و قیمت)...این متن را هم که خواندید راهنمایی شدید پس در پست بعدی شماره حسابم را اعلام میکنم نفری 1000 تومان واریز کنید;)
(رویا از تو پول نمیگیرم٬ میای دیگه؟)
پ.ن.۱.ثبت میکنم که هنوز از نمایشگاه رفتن با پدرم لذت میبرم٬ همیشه مزهاش فرق میکند مخصوصاً آن ساعتهایی که گم میشوم...
پ.ن.۲.امسال هیچ دغدغه علمی و دانشگاهی نداشتم و حتی یک کتاب دانشگاهی هم ورق نزدم...فقط داستان و ادبیات! و از این جهت خوش گذشت.
+
تاريخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 19:3 توسط خیاط باشی
|
تو این آهنگ "من اگه نباشم" آقایان(؟) کامران و هومن٬ آخرش معلوم میکنه من باشم؟ نباشم؟ اصولاً کی باشه بهتره؟
+
تاريخ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:53 توسط خیاط باشی
|
من روی دستشوئی رفتن شخصیتهای داستانم حساسم٬ حداقل هر دو ساعت یکبار همهشان را میفرستم...
+
تاريخ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:21 توسط خیاط باشی
|
یک برنامه رادیویی بود به گمانم٬ 5-6 سال پیش٬ شاید هم یک میزگرد مشاوره تلویزیونی بود همین پارسال! احتمال دارد بخشی از یک کتاب هم باشد٬ دقیق یادم نیست٬ یک نفر میپرسید آقا من شبها خوابم نمیبرد و چند ساعت توی رختخواب میلولم تا بخوابم٬ چه کار کنم؟ جناب مشاور رادیویی یا تلویزیونی یا نویسنده کتاب پیشنهاد کردند از رختخواب بیرون بیا و خودت را به کاری مشغول کن و درست لحظهای که از خواب خفه شدی برو بخواب! (نقل به مضمون)
من از ساعت 7 که رسیدم خانه 10 بار از خواب خفه شدم و پریدم توی تخت ولی بعد از یک ربع احساس کردم اصلاً خوابم نمیآید و دوباره ازجا بلند شدم تا خودم را مشغول کنم٬ بار اول دو تا سینک ظرف شستم٬ بار دوم آب هویج گرفتم(4 کیلو)٬ بار سوم دوباره ظرف شستم٬ بار چهارم شام و برنامههایش٬ بار پنجم نشستم به کتاب خواندن(یعنی که ظرفها به قوت خودشان باقیاند)٬ بار ششم موسیقی گوش دادم٬ بار هفتم دیکشنری خواندم٬ بار هشتم فوتبال تماشا کردم٬ بار نهم باز کتاب خواندم و الان که بار دهم است ته گوگل ریدر را بالا آوردم٬ چشمانم از شدت خواب باز نمیشوند و مطمئنم بازگشت به رختخواب بیفایدهست!
من فهمیدهام ذهن من از آدمها و حرفها و افکارشان یک بکآپ گرفته و آنرا در جایی زیر تخت یا بالشم پنهان کرده٬ میدانم که این بکآپ یک کلید دارد و به محض فرود سرم روی بالش تمام خاطرات و درگیریهای روزانه را میریزد به جانم... (برای تقویت نظریهام امشب روی کاناپه میخوابم!)
خیلی دلم میخواهد اینبار که برمیگردم بیهوا خوابم ببرد٬ از آن خوابهایی که نفهمم کی خوابم برد...خیلی بیشتر دلم میخواهد خواب نبینم! امروز صبح که بیدار شدم به اندازه یک لشگر فامیل و دوست و آشنا را توی خواب دیده بودم و تا چند ساعت روحم برنمیگشت به بدنم٬ گیر افتاده بود بین احوالپرسیها و ... تا ظهر درگیر بودم اسمشان را به یاد بیاورم...
بیزحمت یک نفر آن آقای مشاور را پیدا کند٬ بپرسد دکمه این بکآپ کجاست؟ فکر کنم با آدرسی که دادم کار مشکلی نباشد.
+
تاريخ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:24 توسط خیاط باشی
|
چند سال پیش٬
زندگی٬ درخت٬ گل٬ قاصدک٬ پروانه...
بعد یک روز یادم نیست خم شدم بندهای کفشم را ببندم٬ یا حواسم رفت به قارقار یک کلاغ٬
بیابان٬ ریگ٬ عقرب٬ چاه٬ عطش...
زمین برگشت یا دورهاش گذشت؟
+
تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:50 توسط خیاط باشی
|
توی مترو٬ جلو اینهمه آدم تخمه بشکنیم؟
+
چقدر وسوسهم میکنی که من هم این مسنجر لعنتی را پاک کنم...
+
تو هم دوز بهمنیت بالا بود امشب٬ به حساب جفتمون!
+
تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:33 توسط خیاط باشی
|
خودم به تازگی کشف کردهام که چندتایی از مینیمالهای معروف خدا در سوره طلاق آمده است٬ اصلاً هم ربطی به طلاق و جدایی ندارد.
پ.ن. یعنی انتظار دارید کشفم را مفت و مجانی بنویسم؟زحمت بکشید قرآن خاک خورده سر طاقچه را باز کنید بلکه ما هم به مراتب بالاتری از بهشت دست پیدا کنیم با این تبلیغ.
+
تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:12 توسط خیاط باشی
|
اول یک پست خیاطی برای اینکه کسی این میان فراموش نکند ما خیاط هم هستیم:
دو پهلوی کمر دامن را برای کسانی که دوست داشتهباشند کش میدوزیم٬ مثل همان کاری که با شلوارهای گشاد میکردیم٬ منتها اینجا کمی زحمت میکشیم و این کش را داخل کمر میدوزیم تا پیدا نباشد٬ مثل شکل قبل از اینکه دوخت دوم کمر را بدوزیم:

لازم به ذکر است که 5 سانت کش کافیست و برندارید دور تا دور کمر دامن را کش بکشید:

برای افراد مسن و کسانی که سایزشان دائماً در حال تغییر است این نوع کمر راحتتر است و لازم نیست هر ماه دامن به دست بروند سراغ خیاط که تنگش کن٬ گشادش کن...
یک نکته مهم را بگویم امیدوارم لازم نباشد تکرار کنم٬ بنده از مزون یک نخ هم خانه نمیآورم(غیر از آنها که آویزان رخت و لباسم بشوند) و هنوز برای کسی غیر از خودم و خانوادهام لباس ندوختم(آنهم با کلی نظارت)٬ غیر از اینها دوست ندارم از این فضای مجازی برای مزون سفارش بگیرم٬ اصلاً دوست ندارم این خیاطی با آن خیاطی در هم شود... پس خواهش میکنم دیگر ایمیل و کامنت نگذارید که آدرس بدهید یا لباس ما را بدوزید یا هر چی٬ دوست ندارم!
+
تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:5 توسط خیاط باشی
|
در راستای دعوت زنان و مادران به خواندن کتاب دفترچه ممنوع و طبیعتاً پیشنهاد این کتاب به مادر عزیزِ جان٬ حضرت پدر پیامک فرستادهاند: دست از سر زن من بردار٬ خودت به درک!
+
تاريخ سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:46 توسط خیاط باشی
|
خیلی حرف است آدم بتواند شخصیتش را طوری بسازد که اجازه بدهد آدمها در کنارش خوب باشند٬ آرام باشند٬ هی خودشان را به در و دیوار نکوبند٬ نسوزند ... دیدید گاهی از رفتارتان در برابر یک نفر تعجب میکنید؟ خودتان هم باور نمیکنید تا این حد شخصیتتان را تنزل داده باشید؟ هی میگویید چرا گفتم؟ این من بودم؟ این چه حرفی بود من زدم؟... آدمهایی هستند که با رفتارشان گندترین عکسالعملهای ما را باعث میشوند٬ با غرورشان ما را وحشی میکنند٬ با نا امیدیشان ما را مغرور میکنند٬ با خساستشان ما را حریص میکنند٬ هر لحظه ما را تحریک میکنند به بد بودن٬ بیآنکه خودشان بفهمند... بعد مقصر میشویم ما! هیچکس حتی خودمان نمیفهمیم که در رابطه دو نفره در هر سطحی٬ حتی وقتی دو نفر برای ده دقیقه توی اتوبوس جلوی هم مینشینند٬ شخصیت طرف مقابل باعث نوسان شخصیت تو میشود٬ همان ده دقیقه میتواند باعث رفتاری شود که تا یک روز خودمان را سرزنش کنیم... نمیگویم ثبات شخصیت ما مهم نیست٬ هست! ولی نمیتوانیم ادعا کنیم ثابت ثابتیم٬ میخواهم بگویم اگر ده دقیقه را دوام آوردیم٬ در یک رابطه چند ماهه و چند ساله نرم نرمک یک سری اخلاقهایمان قوز میشود یکسری چاله٬ ثبات شخصیت بحث من نیست٬ اینکه آدمی باشیم که بقیه را مجبور نکنیم در برابر ما بد شوند خیلی سخت است٬ حرفی نزنیم که دیگری مجبور شود دروغ بگوید٬ کاری نکنیم که دیگری حسود شود... اینکه اخلاقهای لجن همدیگر را بالا نیاوریم٬ خودش خیلی تمرین میخواهد٬ انگار تمرین کنیم برای خوب بودن دیگران در کنار ما...تمرین همنشینی خوب... اسمش باید همین باشد!
در همین راستا ما خوش داریم این آقا را کلاً تبلیغ کنیم٬ نه از آن جهت که سوء هاضمه دارد٬ بلکه بیشتر به خاطر مرام و معرفتش در دوستی و شخصیت استادگونهاش که هیچوقت و هیچجا پریشان خاطرت نمیکند و مصاحبتش حتی از نوع مجازی تمام نمیتوانم ها و ناامیدیها را پر میدهد... اعتراف میکنم از دسته آدمهاییست که هیچ یک از خصلتهای بد انسان را تحریک نمیکند٬ نه باعث میشود من لجباز٬ لجبازی کنم٬ نه ترسهایم را بیدار میکند٬ نه مغرور میشوم٬ نه دروغ میگویم! اعتراف میکنم که من در برابر این فرد فرشته میشوم...
+
تاريخ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:44 توسط خیاط باشی
|
سلام
ببین خدا جان، تو خودت اگر یک شلوار لی نو بخری هی دلت نمیخواهد بدوی سر کوچه ماست بگیری یا الکی بروی مهمانی؟
دیدی که من 4 شنبه یک شلوار لی چروک خیلی قشنگ خریدم و چقدر خوشحال بودم؟ دیدی هفته پیش با چه زحمتی یک مانتو دوختم و فقط دکمههایش مانده که بدوزم؟ حالا به نظر تو منصفانه است این دو روزی که دلم پر میزد با این مانتو شلوار نو بیرون بروم٬ مرا به تخت میخ کنی؟ من که همه قرصهایم را سر وقت خوردم٬ غذایم هم آبگوشت و کته ماست بود٬ فقط چهارشنبه ظهر کمی قیمه بادمجان خوردم که زیاد هم نبود٬ ولی این سومین روز است که توی رختخواب ماندهام به خاطر چهار تا لپه اضافی! به قول خانم دینی دبیرستان دور از حکمت نیست؟ تو که مثل ما لجباز نیستی٬ پس اجازه بده من این شلوار لی نو را بپوشم و بروم بیرون٬ حاضرم دو دوره تمام و کمال آبلهمرغان+ یک دوره اریون+ هر چنددوره تو خواستی آنفولانزا را تحمل کنم ولی دیگر تا آخر عمر معدهدرد نگیرم٬ قول میدهم دختر خوبی باشم٬ با این شلوار نو جاهای بد نروم!
تو خودت معده داری؟ معدهات اسید دارد؟ دیدی چه طور تمام بدنم فلج میشود وقتی این اسید زیاد میشود؟
اصلاً بیا روراست باشیم٬ تو خودت دوست پسر داری؟ خوب اگر دوست پسرت یکروز تو را قال بگذارد و برود دردش کجای بدنت را فلج میکند؟ میگرن میگیری؟ خاله میگوید میگرن هم بالا آوردن دارد٬ ولی من فکر نمیکنم به بدی معدهدرد باشد٬ عمه میگوید قلبدرد٬ شوک الکتریکی دارد و از همه دردها بدتر است! تو بگو اینکه دوست پسر آدم یکدفعه بگذارد برود٬ دردش به معده بزند بهتر است یا سر یا قلب؟ خوب مگر من مختار نیستم؟؟ خانم دینی دبیرستان میگفت ما مختاریم! من میخواهم این درد رفتن دوست پسرها بزند به نوک انگشت سبابهام! و میخواهم درد رفتن و آمدن هیچکس به معدهام نزند٬ ترتیبش را میدهی؟
پس من الان با شلوار لی نو بروم برای مانتوی جدیدم دکمه بخرم؟ بروم؟ خوب شدم؟
خیلی دوستت دارم و هزار تا بوس:*:*:*
پ.ن. به لیست دردهای جایگزین دنداندرد را هم اضافه کن ولی فقط دو بار!
+
تاريخ شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:40 توسط خیاط باشی
|
رنج میبرم از اینهمه بیمهری خودم٬ از اینکه نامت را از تمام صفحات پاک کردهام٬ از اینکه دلم نمیخواهد نوشتههایت را بخوانم٬ باورم نمیشود این منم که هرجا نامی از تو میبینم با دستپاچگی Mark all as read را کلیک میکنم٬ مبادا که چشمم به چشمت بیفتد٬ مبادا یادم بیاید که چه ناجوانمردانه تنهایم گذاشتی٬ بیدلیل... بیمهری من را تو با اصرار خواستی٬ تو یک شبه تمام نقش مرا پاک کردی٬ من هیچکس را اینقدر ناگهانی تنها نگذاشتم... شک ندارم که تو هم نوشتههایم را نمیخوانی٬ پس با خیال راحت مینویسم٬ دلم برایت تنگ شده مهربان و امشب بیشتر...
+
تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:40 توسط خیاط باشی
: خودشم یه بار حرف بد زد!
- چی گفت؟ ک داشت؟
: نه! تو یکی از پستهاش٬ یه چیزی رو اشاره کرده بود...
- اگه ک نداشت که حرف بد نیست!
: مگه خر حرف بد بود که منو دعوا کرد؟
- نه! من که نمیگم خر حرف بده! به نظرمن گ*ه هم حرف بد نیست! لازمه!
...
+
تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:2 توسط خیاط باشی
|
زمانی میرسد که انسان دیگر قادر نیست بگوید :«جبران میکنم». چقدر خوب است که انسان قبل از رسیدن به این زمان تأسفانگیز چیزی برای جبران کردن باقی نگذاشته باشد.
آتش بدون دود- نادر ابراهیمی
پ.ن. نظرخواهی برای این پست و پستهای پایین اینجا فعال است.
+
تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:2 توسط خیاط باشی
|
از جلوی مغازههای پردهفروشی رد میشوم٬ تمام تلاشم تصویرسازی خودم است درحالیکه پردههای اتاق خواب خانهام را انتخاب میکنم٬ تصویر از همان اول برفک است...
فکر میکنم اگر روزی کارم به اینجا کشید٬به چرخ زدن توی مغازهها و خرید زرقوبرق... آنقدر انعطاف دارم که خودم را مجبور کنم... تن میدهم به زن بودن...
+
تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:40 توسط خیاط باشی
گمان میکنم این هیچ خوب نباشد که انسان٬ آنقدر دوام بیاورد که بیرؤیا بماند. مرگ بههنگام یعنی مرگی پر از حسرت و رؤیا و آرزو... بیرؤیا مردن یعنی تنهای تنها مردن...
آتش بدون دود- نادر ابراهیمی
+
تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:40 توسط خیاط باشی
خدا تو را گرفتهبود٬
امن یجیب میخواندیم٬
لب میزدیم٬
صدایمان گرفتهبود٬
التماس میکردیم٬
نفرینشان گرفتهبود٬
اشک میریختیم٬
برگشتی نبود٬
خدا تصمیمش را گرفتهبود...
+
تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:33 توسط خیاط باشی