این مدل برای یک نفر که میخواست لباسش نسبتاً پوشیده باشد٬ بسته به پارچه کارشده هر چه پرگلتر باشد آستینها پوشیدهترند. دو تا بند برای سرشانه هم بد نیست٬ عروس با خیال راحت میرقصد... آستین کلوش برای عروس شاید دست و پا گیر باشد٬ آستین سه ربع یا راسته پیشنهاد بهتری ست...

همین مدل را برای خانمی که گفته بود بالاتنه چاقی دارد نیز پیشنهاد میکنم(با آستین کوتاه)٬ اگر سرشانه و بازوهایتان چاق است بهتر است با پوشیدن دکلته چربیهای خود را به نمایش نگذارید٬ البته هیچ عروسی تا آنجا که من دیدهام دوست ندارد لباسش تا این حد پوشیده باشد ولی از نظر من مهم بدن شماست٬ هر مدلی برای همه به یک اندازه زیبا نیست٬ پس متناسب با اندامتان لباس انتخاب کنید!
پ.ن.این مدل بالاتنه میلمتریست٬ اگر چند میلیمتر گشاد باشد دائم از شانه میافتد٬ دوخت ظریف کش به بالای آستین یا بند میتواند خیال همه را راحت کند که آستین پایین نمیآید.
+
تاريخ شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 22:52 توسط خیاط باشی
|
من چرا اینقدر نمیادم بنویسم؟؟ چرا بعد از ۵ دقیقه پای اینترنت نشستن یک دفعه از جا میپرم و همه چیز را خوانده و نخوانده میگذارم به امان خدا؟ چرا آیتمهای گودرم صفر بشو نیست؟؟ چرا با هر سوال خیاطی ذهنم خالی میشود؟ من چرا اینهمه نوشتههایم را توی بقچه گره زدم؟ من منتظر چی هستم؟
انگار یک چیزی در ناخودآگاهم آرامشم را در دنیای مجازی بر هم زده٬ حرفی٬ حدیثی٬ ترسی... یک جای کار میخ دارد و من نمیادم بنویسم...
+
تاريخ شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:21 توسط خیاط باشی
|
با تمسخر با خود گفت گلهای رز. همهاش مذخرف است عزیزم. چون واقعاً همهاش خوردن بود و نوشیدن و ...٬ روزهای بد و خوب٬ زندگی به گلهای رز مربوط نمیشد٬ ولی از این گذشته بگذار بهت بگم که کاری دمپستر اصلاً میل نداشت سرنوشتش را با هیچ زنی در کنتیش تاون عوض کند! اما حیف از گلهای رز که از دست رفتند.
خانم دالاوی- ویرجینیا ولف
+
تاريخ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 21:20 توسط خیاط باشی
|
الهی یاد لطف تو سوز پریشانی دلم را آرام میبخشد٬
و یاد خطاها و گناهان دیدهام را گریان میسازد٬
ای خدا از خطاهایم...
نه اینطور نه
ای خدا من را ببخش٬ واقعاً ببخش!
از جانب خود مرا نشاط و آرامش عطا کن.
حواست باشد که نشاط و آرامشی که میدهی مرغوب باشد٬ از همانها که خودت داری٬ نه از این جنسهای زمینی...
میدانی خدای مهربان من٬ امشب بعد از مدتها هوس کردم روی زمین کنار بقیع بنشینم و تا طلوع خورشید آسمان را نگاه کنم٬ دلم ناگهان تنگ شد برای کربلا و نجف٬ بی هیچ فکر قبلی! دلم برای تو هم تنگ شده٬ کجایی اینروزهای دلتنگی من؟ خیلی حرف دارم...خیلی... من که تو را ناراحت نکردم؟ حرف بدی نزدهام؟ فقط مدتی نبودی٬ بودی ولی ننوشتم از تو...حالا بیپرده مینویسم دوستت دارم٬ مهم نیست این پست فرق داشته باشد٬ اصلاً مهم نیست همه بخوانند که من چقدر دلتنگ شدم برای یک لحظه با تو بودن... امشب دلم خواسته بنویسم از تو٬ بگویمت که بیا با هم باشیم٬ من یکطرفه با آنکه آگاهم به بیوفایی خودم از تو خواهش میکنم مرا ببخشی و برگردی کنارم...
پ.ن.۳ خط اول+ خط۶ از مناجات منظومه حضرت علی.
+
تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:39 توسط خیاط باشی
همین را دوختیم، البته تور و ژپون زیرش را هم در نظر بگیرید یک لباس عروس درست درمان میشود بسیار مناسب برای عروس خانمهای کمی تا حدودی تپل.

توضیح واضحات هم در ادامه مطلب میآوریم:
ادامه مطلب
+
تاريخ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:55 توسط خیاط باشی
|
آتش بدون دود یک رمان هفت جلدی فوقالعاده است که من معتقدم اگر به زبانهای دیگر ترجمه میشد چیزی فراتر از بادبادکباز برای معرفی فرهنگ و اعتقاد این مرز و بوم بود٬ خیلی دلم میخواست زودتر از اینها کتاب را میخواندم و تا قبل از اینکه نادر ابراهیمی راهی آسایشگاه شود از او تشکر میکردم٬ بیشتر دلم میخواست نادر ابراهیمی باز هم فرصت پیدا میکرد بنویسد... و خیلی آرزوهای دیگر... هنوز بخشهایی از کتاب را اینجا مینویسم٬ اگرچه خواندنش تمام شده ولی بعضی قسمتهایش را دوست دارم بلند بخوانم برای همه.
خرید مجموعه داستان کوتاه همیشه احساس مغبون شدن به آدم میدهد٬ همه داستانها خوب نیستند٬ ترجمهها ناامید کنندهاند و خیلی عوامل روی اعصاب دیگر... مجموعه داستان "اینجا همه آدمها اینجوریاند" با شش داستان کوتاه٬ ترجمه مژده دقیقی احساس برنده شدن را به شما میدهد٬ جبران همه داستان کوتاههای پرت... چرا که هم ترجمه خوبی دارد هم تمام داستانهایش خوبند. شدیداً پیشنهاد میشود به کسانی که تازگیها از داستان کوتاه زده شدهاند...
داستانهای هاروکی موراکامی را به شخصه دوست نداشتم٬ شخصیتپردازی و کشش خوبی دارد ولی نمیدانم چرا ته داستان را یکباره رها میکند٬ ول... خوب الان که بیشتر فکر میکنم میبینم اینهم سبکیست برای خودش٬ من که داستانها را اکثراً یک نفس میخواندم٬ آویزان ماندن من دلیل بر بیهنری او نیست...یک حس دیگر هم داشتم٬ اینکه آدمهای داستانش خیلی سطحیاند٬ عمق ندارند٬ عمیق فکر نمیکنند...این در داستان خواب خیلی ملموس بود! داستان سگ آن زن...را بیشتر از بقیه دوست داشتم٬ نسبت به بقیه عمیقتر بود و ته داشت!!
الان خانم دالاوی را میخوانم٬ عاشق نوشتههای ویرجینیا ولف هستم هرقدر هم پیچیده باشد! حرف دارد٬ جای فکر کردن میگذارد برای آدم...
یک کتاب ریاضی دو و ساختمان گسسته هم خواندم امروز٬ مائده خواهش کرده برای امتحانات خرداد این درسها را کمکش کنم٬ البته معادلات دیفرانسیل هم جزو کتابهاست و من هرچه میخوانم انگار بار اول است!
آبروی از دست رفته کاترینا بلوم جا ماند٬ چند صفحه بیشتر نخواندم و هنوز پی نبردم جریان از چه قرار است٬ هر وقت فهمیدم مینویسم.
پ.ن.1.ارادتمند استاد
پ.ن.2. مرتبط کتابنوشت
+
تاريخ شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:25 توسط خیاط باشی
|
همه چیز از سهمیهبندی بنزین شروع شد٬ همان شبی که مردم ریختند توی پمپ بنزینها و تا سه و چهار صبح توی صف بنزین بودند٬ آن شب مجید هم رفت٬ من اصرار کردم که خانه بماند٬ میدانستم چیزی به او نمیرسد ولی نخواستم به رویش بیاورم٬ گفتم میرود صف طول و دراز ماشینها را که میبیند٬ برمیگردد٬ آخر می شناختمش٬ آدمی نبود که توی صف منتظر بماند٬ اصلاً در جمعهای بیشتر از 3 نفر تاب نمیآورد٬ توی بقالی اگر مشتری منتظر بود راهش را میگرفت میرفت یک مغازه خالی پیدا میکرد٬ برای همین بود که همیشه خرید خانه با من بود٬ یا همین پمپ بنزین اگر بیشتر از 4 تا ماشین توی صف بود٬ میگفت صبح ماشین را خانه میگذارم برو بنزین بزن٬ باد چرخهایش را هم تنظیم کن! اینطور آدمی بود! ولی آن شب رفت و اتفاقاً تا سحر هم پیدایش نشد! من هم بیدارنماندم٬ صبح که دیدم ماشین را گذاشته فهمیدم کاری از پیش نبرده.
از روزهای بعد که پمپ بنزینها خلوتتر شد آخر شب ماشین را میبرد بنزین بزند٬ میگفت حدود دوازده- یک٬ پمپ بنزینها خلوت است٬ من گاهی مینشستم تا بیاید٬ گاهی خوابم میبرد٬ بعضی شبها میپرسیدم دیر آمدی؟ بعضی شبها جواب میداد صف شلوغ بود٬ بعضی شبها جواب نمیداد... خلاصه وضعیت عادی شد تا اینکه چند هفته پیش یک ماشین سمند دوگانهسوز خریدیم٬ ظاهرش که چنگی به دل نمیزند ولی مجید میگوید هزینههای رفت و آمدمان نصف میشود٬ یکبار هم با قلم و کاغذ برایم توضیح داد که چقدر میتوانیم صرفهجویی کنیم. من حرفهایش را بیچون و چرا قبول میکنم٬ درست است که اجتماعی نیست ولی از هزینههای زندگی سر در میآورد. چند هفتهست که عصرها بعد از اداره میرود بنزین میزند٬ دو سه ساعتی معطلی دارد٬ شبها هم آخر وقت میرود توی صف گاز! میگوید مخزن گاز و باک بنزین هردو باید پر باشند٬ یکوقت دستگاه گازرسانی ماشین ایراد پیدا کرد مجبور نشویم کنار خیابان پیت تکان بدهیم٬ من این حرفهایش را قبول دارم٬ از مکانیکی و ماشین سردر میآورد...خواهرم همیشه میپرسد شما چقدر سهمیه دارید؟ اینهمه که بنزین دارید چرا خانه ما نمیآيی؟ من جوابش را نمیدهم! از بچگی کمی حسود بود٬ به اینکه ما اینقدر سرمان توی حساب و کتاب است حسودی میکند٬ حتی شوهر خواهرم هم هر بار مرا میبیند سرش را تکان میدهد! یکبار میگفت شبها با مجید برو پمپ بنزین!! او هم به اجتماعی شدن مجید حسودی میکند...
خوب که فکر میکنم میبینم سهمیهبندی بنزین برای ما خیلی هم بد نشد٬ رفتار مجید همیشه من را آزار میداد٬ درست است که دیر به دیر به گردش میرویم و دائم باید صرفهجویی کنیم ولی از اینکه مجید را اینطور میبینم احساس غرور میکنم! همین امروز عصر که برای بنزین زدن رفت خیلی احساس دلتنگی کردم٬ دلم خواست با بچهها میرفتیم خانه خواهرم! باور نمیکنید ولی مجید انگار به همه احساسات من آگاه باشد سوئیچ را جا گذاشته بود...
+
تاريخ جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 0:50 توسط خیاط باشی
|
ساناز دامن عروس را پوشیده برای پرو٬ راه میرود دور سالن تا ما عیبهای دامن را بگیریم٬ نخهای اضافی را قیچی کنیم یا جاهایی که تور کنار میرود را کوک بزنیم... طاها گردنش را کج کرده و با حسرت به ساناز نگاه میکند٬ میگوید: «مامااان؟ پس تو کی عروس میشی؟؟؟»
در هیاهوی خندهها طاها هنوز مات تصویر مادرش و من مات آرزوی ترش و شیرین یک کودک 4 ساله٬ در این فکرم که شاید این جداییها و وصلهای دوباره٬ آرزوی برآورده شده یک طاها باشد که فقط دلش میخواسته مادرش عروس شود...
+
تاريخ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 15:30 توسط خیاط باشی
سلام
برای پاکتی کردن آستین مانتو٬ کت یا پاچه شلوار توضیحی ندارم٬ همه مراحل رو عکس گرفتم و در ادامه مطالب گذاشتم.
ادامه مطلب
+
تاريخ دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 21:55 توسط خیاط باشی
دوستی دارم که هر بار تلفن میزند٬ هربار! بعد از سلام میپرسد :«چته؟؟» و این سوال را با چنان تعجبی میپرسد که من یک لحظه شک میکنم به حال خودم! حقیقت این است که من همیشه حالم خوب است٬ حتی خیلی وقتها که زنگ میزند در اوج شادی و خندهام! فکر میکنم حالت حرف زدنم یا صدایم انتقال دهنده ذوقم نیست یا آن دوست من پیش زمینه فکریاش ایراد دارد...حالا همین حس را دارم٬ نمیفهمم زمینه فکری شما این است که من ناراحت باشم و افسرده و یا کلمات من عاجزند از انتقال زندگی شیرین اینطرف مانیتور... دوست دارم اینطور بنویسم و میان سطرهایم بشکن و بارو نباشد٬ این سبک نوشتن من است٬ دوست دارم نظراتتان را بخوانم٬ نیاز هم دارم به حرفهای شیرینتان٬ ولی اینکه بعد از هر سلام بپرسید: «چته؟؟؟» و من موظف شوم به اصلاح برداشتها و قضاوتهای شما٬ آزار دهنده است و من قرار ندارم خودم را آزار دهم...
+
تاريخ دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 12:13 توسط خیاط باشی
تقویت میکنیم آن بعد شخصیتیمان را که شانههایش را بالا میاندازد و سوتزنان میگذرد٬ به امید اینکه زمان یا شاید هم خود حکیمش دست ببرد توی ذهن آدمها و تفکرات کپک زدهشان را فرچه بکشد...
ما که از کتوکول افتادیم!
+
تاريخ شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 2:19 توسط خیاط باشی
|
... چه میشود گفت؟ کافیست سر بچرخانی٬ و آنجاست: مرگ بچهات. بخشی نماد و بخشی پلیدی٬ و در تمام مدت در نقطه کور تو قرار گرفته٬ تا اینکه ناگهان به تو هجوم میآورد. آنوقت سرزمین کوچک ظلم است که تو را میرباید٬ مثل سردابی در خود نگه میدارد٬ نهایت مرزهای تو از مرزهای آن فراتر نمیرود. آیا روزنی هست؟ یعنی بعضی وقتها روزنی هم نیست؟
اینجا همه آدمها اینجوریاند- لوری مور
+
تاريخ جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 12:59 توسط خیاط باشی
|
مریم اساماس فرستاده: «ویارت بهتره؟ لگد هم میزنه؟» جواب دادم لگد را بیرونیها میزنند٬ این بینوا که هنوز دست و پایی ندارد برای آزار من!
از فامیل پدری فقط به مریم گفتهام٬ نه از آن جهت که هفت سال در دانشکده پزشکی پرسه زده٬ بیشتر برای اینکه خبر دادنش شوقی در دلم میانداخت٬ میدانستم حالم را زیاد میپرسد...
+
تاريخ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:48 توسط خیاط باشی
صبح کاملاً پشیمون از قراری که با جانی گذاشتم رفتم سینما، هر چه اصرار کردم بریم دایره زنگی که بخندیم راضی نشدند، رفتیم زن دوم که بیشتر فکر کنیم! غیر از لوس بازی های یک ربع اول فیلم بقیه ش خوب بود، واقعیت بود، حداقل تا یکی دو ساعت بعد حرفی برای گفتن داشتیم٬ خانم نیکی کریمی هم خوش سلیقه (ترکیب شال و مانتو و آریشش فوقالعاده بود!) بهانه داده بود دست ما!
با جانی و خواهرش که تا 5/3 حرف زدیم٬ بعد رفتم مهمانی خانه عمه جان٬ به ریحانه اساماس زدم که عروسی نمیآم چون مهمونیام٬ بعد به عمه جان گفتم که عروسی دعوتم باید برم٬ به...به بقیه هم یه چیزایی گفتم! در عوض نشستم یک ساعت با زهره تلفنی حرف زدم٬ بهش گفتم خودت رو نباز٬ تو مسئول برداشت غلط دیگران نیستی٬ لازم نیست دائم به بقیه شرافتت رو ثابت کنی٬ از همین حرفها...
دارم خودم رو مجبور میکنم به حرف زدن٬ خیلی وقته حرف نزدم٬ ممکنه دیگه نتونم٬ ممکنه یادم بره...پس نه ملزمم به آموزش خیاطی نه به نوشتن داستان٬ دلم میخواهد روزمره بنویسم٬ زیاد!
با رویا که حرف میزنم از زندگی بیشتر خوشم میآید٬ امیدوار میشوم به دنیا که هنوز آدمهای مثل او دارد٬ کمتر تلفنی حرف میزنیم٬ شبها گفتگوی اینترنتی(چت) داریم٬ یکبار رویا میآید من نیستم٬ من میآیم رویا نیست٬ عادت نداریم قرار بگذاریم سر یک ساعت٬ چند شب که به هم نمیرسیم آخر رویا آفلاین میگذارد: «چرا خودت رو با من هماهنگ نمیکنی؟؟» از این لحن حرف زدنش خیلی خوشم میآید! من بعد از نیم ساعت لینک بازی و داستان خواندن خوابم میگیرد٬ رویا میگوید: «چی؟؟خوابت میآد؟؟ توهنوز این عادتت رو ترک نکردی؟؟» من از خنده میمیرم وقتی اینطور حرف میزند! همه چیز را یک جور دیگر میبیند٬ انگار یک جای دیگر نشسته٬ روی پله بالایی یا سر دیوار روبرویی٬ رویا کنار من نیست٬ یک جایی روی پشت بام است٬ یک چیزهایی را میبیند که هیچکس نمیبیند٬ همینش مرا جذب میکند!
وقتی حرف میزنیم تند تند اسم کتابها و نویسندههایی را میگوید که من هیچ کدامشان را نمیشناسم٬ هی لینک داستان کوتاه و پست طولانی میفرستد... من داد میزنم:«رویاااا بسه٬ اینا رو من نخوندم٬ هول میشم!»
- «هول میشی؟ مگه خواستگارن؟؟ کتابن!!»
هیچوقت آن جنبه لوس و ننر شخصیتت را تقویت نمیکند٬ با رویا که حرف میزنی باید متعادل باشی٬ بین جملههایش هیچ تعارف و چاپلوسی نیست٬ احتیاجی هم به این چیزها ندارد... حرفهایش آرامت میکند٬ شک نمیاندازد به دلت٬ نظرش را به صراحت میگوید٬ نظر مخالفش هم آزار دهنده نیست!
یک عادت خندهدار دیگرش این است که وقتی از کسی خوشش نیاید و تو در حرفهایت صد بار اسم آن آدم را بیاوری٬ رویا بعد هر صد بار میگوید:« من از این آدم خوشم نمیآد!» من واقعاً میخندم نه لبخند و نیشخند٬ خنده از ته دل! رویا طور دیگری مرا میخنداند٬ یک طور دیگر مرا به زندگی امیدوار میکند٬ ما هر بار که حرف میزنیم عهد میبندیم نویسنده شویم٬ جملات زیبای هم را تکرار میکنیم٬ جملات ناامید کننده و غیر منطقی را از دفترهایمان خط میزنیم٬ آدمهای مزاحم را از زندگیمان حذف میکنیم٬ با هم متولد میشویم٬ با درد٬ با شادی...گاهی فکر میکنم همه بایددر زندگیشان یک رویا داشته باشند٬ یک رویا که دنیا را از روی پشت بامش ببیند...
+
تاريخ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:23 توسط خیاط باشی
|
روز اول:
: هوای خوبیه٬نه؟
- خیلی!
: بارون رو دوست داری؟
- کم!
: میای قدم بزنیم؟
- آره٬ بدم نمیاد...
قدم٬ خداحافظی٬ خانه!
روز دوم:
: چرا هیچی نمیگی؟
- من که دارم حرف میزنم!
: چرا خودتو میزنی به اون راه؟ چرا میخوای اذیت کنی؟
- کی؟؟من؟؟
: آره! پس کی میخوای جواب بدی؟؟
- به چی؟؟؟
: مسخره! از خود راضی!! تا کی میخوای منو به بازی بگیری؟؟
- (سکوت)
- (فک افتاده)
- (فشار به مغز و صدجا)
- (وبالاخره) به جان خودم نمیفهمم چی میگی؟ سوالت رو متوجه نشدم لابد! می خوای دوباره بپرسی؟
: دیروز اینهمه راه رفتیم نفهمیدی؟؟
- نه!!(خود خنگبینی مفرط)
: عادت دارید ناز کنید!!خوب حالا یه جور دیگه میگم!کی با مامانم بیام؟؟
- جانم؟؟؟؟
: باز داری خودتو میزنی به اون راه؟؟؟
- نه!!!!
: یعنی من باید مستقیم بپرسم "با من ازدواج میکنی؟" از رفتارم مشخص نیست؟؟
- چراااا!! من خنگم! شما مواظب شأن تون باشید!!
+
تاريخ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 0:28 توسط خیاط باشی
|
مشت اول و دوم خیلی سنگین است٬ نه اینکه هوش و حواست به جاست٬ دیدن ضارب هم ضربه را دردناکتر میکند. شاید با خیال انتقام آرام شوی! مشت سوم و چهارم را که میخوری٬ گیجی٬ ولی باز دلت میخواهد بدانی چه کسی زد؟ دلیلش چه بود؟ با خیال قسمت و حکمت آرام میشوی. از ضربه پنجم به بعد دیگر هیچ چیز مهم نیست٬ دیگر نمیخواهی بدانی چرا؟ کی؟... سکوت میکنی٬ غرق میشوی توی خودت٬ به دنبال استحقاقت میگردی٬ چیزی درون تو باید پاسخگو باشد٬ گناهانت را مرور میکنی٬ اشتباهاتت را ... با هیچ خیالی آرام نمیشوی...
اینها را گفتم که بدانی من خیلی وقت است دو رقمی مشت میخورم٬ لازم نیست اینجا بنشینی قصه ببافی که اشتباه شد و چرا و چه! برو بگذار به زخمهایم برسم...
+
تاريخ سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 22:35 توسط خیاط باشی
ماهی سیاه هیجانزده است٬ دائم خودش را به شیشه آکواریوم میکوبد٬ تمام طول و عرض را شنا میکند٬ روزی چند بار میافتد دنبال ماهی قرمز٬ آنقدر میچرخد و تاب میخورد تا لبهایش را ببوسد...ماهی قرمز فرار میکند٬ همان لحظه که لبهایشان روی هم میافتد ماهی قرمز سرش را برمیگرداند... ماهی سیاه کلافه میشود٬ میرود کف آکواریوم سرش را میکوبد به سنگها٬ چند ساعت همان پایین میچرخد و با ماهیهای دیگر درددل میکند٬ بعد بالا میآید٬ از حبابهای روی آب میخورد٬ سرش را از آب بیرون میآورد٬ به گمانم لبخند هم میزند... ماهی قرمز همیشه روی یک مدار شنا میکند٬ حتی بالا و پایین هم نمیرود٬ یکنواخت و آرام٬ بیتفاوت نسبت به ماهیها٬ حبابها٬ شعاعهای نور...هیچ چیز را نمیبیند٬ به گمانم لبخند هم نمیزند...
یک روز ماهی قرمز خودش را روی آب میبیند٬ آب آکواریوم پایین آمده٬ ماهی قرمز ناخواسته حباب میخورد٬ نا خواسته سرش از آب بیرون میآید٬ نا خواسته میخندد٬ دلش بوسه میخواهد٬ برمیگردد به محدوده شنای خودش و منتظر ماهی سیاه میماند٬ ماهی سیاه نمیآید٬ ماهی قرمز بیتاب میشود٬ سرش را به سنگهای کف آکواریوم میکوبد٬ با ماهیهای دیگر حرف میزند٬ ماهیهای دیگر از مرگ یک ماهیکوچک سیاه خبر میدهند٬ یک ماهی بیقرار...
پ.ن. 
+
تاريخ دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 20:35 توسط خیاط باشی
|
هنوز هم میگویم تو بخند٬ زمین و زمان بنالد باز باکی نیست... به خیالت وقت میخواهد صدا زدن عشق بافته در تار و پودم؟ سخت است عاشقانه نویسی برای تو؟ گیرم زبان و چشم و گوشم پاک شده باشد از یادت٬ قلبم به نام تو نباشد٬ مهرت که به این سادگیها از دلم نمیرود عزیز دل...
+
تاريخ یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 12:51 توسط خیاط باشی
مطمئنم مرگ اصلی، همانکه تو عزرائیلش نیستی، هزار بار شیرینتر از مردنهای هر روزۀ من است!
+
تاريخ یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 0:25 توسط خیاط باشی
من: خوبی؟
تو: آره٬ ممنون.
یک هفته بعد:
تو: زندهای؟
من: اوهوم.
یک هفته بعدتر:
من: هی!
تو: هوم؟
...
..
.
از این فراموشیِ ناگزیر٬
شادم؟
+
تاريخ پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:51 توسط خیاط باشی
|
روز را اگر با دو آدم مسئلهسازِ متضاد گذراندی٬ اگر از صبح نصف تهران را گشت زدی و با دوبرابر ظرفیت چشم و گوشهایت زمین و زمان را رصد کردی٬ شب به دوتا آهنگ شش و هشت رضایت بده! رحم کن به مغزت...
+
تاريخ پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:4 توسط خیاط باشی
|
هر روز بیشتر شیفته شخصیت خودم میشوم...
پ.ن.اینو باید میگفتم!
+
تاريخ چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 20:15 توسط خیاط باشی
لم دادهام روی مبل٬ با یک دست کانالها را شخم میزنم٬ با یک دست SMS! هر صدای خوشایندی که به گوشم میخورد سرم را از روی گوشی بلند میکنم و نیمنگاهی به صفحه تلویزیون میاندازم... پدربزرگ با هیجان از سفرهایش تعریف میکند٬ به چشمهایش خیره نمیشوم ولی حواسم به داستانش هست٬ مادربزرگ با لبخند ریز حرکات مرا زیر نظر گرفته٬ میخواهم نگاهم را از او هم بدزدم که یک لحظه قفل میشود روی چشمهایم٬ زیر لب میگوید این موبایل رو بذار کنار یه چیزی بخور! چشمی میگویم از سر ناچاری...
همینکه برای آوردن میوه و آجیل بلند میشوم همه حرفهایشان را قطع میکنند٬ شروع میکنند به تحلیل وضعیت من! خشک شدی٬ موهات بهتر شده٬ دستهات هنوز لاغره٬ صورتت سیاه شده...و سوالهای تکراری٬ رژیم داری؟ میوه نمیخوری؟ موهات رو کی کوتاه کردی؟... که من فقط در جوابشان لبخند میزنم... زود مینشینم تا برگردند سر صحبت قبلیشان.
مادربزرگ میپرسد آجیلمان خوب است؟ سرم را تکان میدهم٬ بله. میگوید امسال به خاطر تو کشمش ریختم! هرکس هم پرسیده چرا آجیلتان کشمش دارد٬ گفتم که تو پارسال گفتی... میخندم...کشمش را میچسبانم روی مغز پسته و توی دهانم میگذارم٬ بعد رو به مادربزرگ میگویم یعنی پارسال بلند فکر کردم؟ سر در نمیآورد٬ حرفش را برای بقیه تکرار میکند...کشمشها را روی بادام و پسته میچسبانم و میخورم... توی این فکرم که زندگیام کشمش دارد؟ یا همه چیز خشک و شور شده؟...خدا یادش هست هر سال توی زندگیام کشمش بریزد؟ اصلاً من خودم کشمشم؟ توی آجیل هستم؟
مادر بزرگ بشقاب میوه را به طرفم گرفته٬ کجایی باز؟ چرا نمیخوری؟؟ با نگرانی کاسه را نشانش میدهم٬ کشمش زندگیام تمام شده!
پ.ن. 
+
تاريخ سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 1:10 توسط خیاط باشی
|
همانروز که گلهای پامچال را توی باغچه کاشتم٬ یک قیچی باغبانی هم دستم گرفتم و شاخههای زائد درخت انجیر را بریدم٬ بعد وقتی نگاهم به بندهای پیچیده دور قوزک پایم افتاد٬ با همان قیچی توی دستم همهشان را قطع کردم٬ مثل همیشه در یک لحظه٬ بدون فکر٬ ...تصور کنید صحنه خنثی کردن یک بمب ساعتی را٬ آن لحظه که سیم زمانسنج را قطع میکنند... آنروز من٬ درست مثل یک بمب ساعتی خنثی شدم...آرام گرفتم...؟
زمان در من متوقف شدهاست٬ به تاریخ تولد گلهای پامچال در باغچه!
این حرفها برای توجیه نبودنم کافی ست؟
+
تاريخ جمعه دوم فروردین 1387ساعت 23:17 توسط خیاط باشی
|