تبليغاتX
::خياط باشي::

خوب اینجا خياط خانه امن من است،هزار و يكمين رشته و علاقه ام خياطي ست، هر چيزي كه ياد مي گيرم را مي نويسم تا ماندگار بماند،هذيانهاي روزانه ام نيز گاهي از ذهنم در ميروند،جاري مي شوند اينجا...چاره اي نيست!

كپي برداري بدون ذكر منبع راهم كه همه گفتند كار جالبي نيست...
صفحه نخست
ايميل
Khayat's Shared Items

 

Add to Google Reader or Homepage

آرشيو
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

آرشيو موضوعي
روز نوشت
آموزش دامن تنگ
آموزشی برای همه
دامن فون
دامن برای افراد با کمر>90
شال حریر
مدل لباس
پرو
انتخاب مدل برای سنین مختلف
طرز ساخت روبان و گل لباس
کت،کله قند ومتر
مدل کت و دامن
انتخاب پارچه
شلوار
آستر کشی
آستین
مینی
بندو بندینک
طرح دامن و عروس
یقه مردانه
فوتهای خیاطی
ملاصدرا نویسی ها
تبدیل چادرمعمولی به چادر ملی
خیاطهای بدقول
دامن نیم کلوش
سفرنامۀ عراق
آموزش دوخت پیژاما
نمونه هایی از کار دست
يقه انگليسي
داستان کوتاه
دوخت مقنعه چانه دار
شب نوشت
كوتاه كردن شلوار
مادرانه
پاپیون روی لباس
کتاب نوشت

پيوندها
لانگ شات | چهار ستاره مانده به صبح | محمد رضا زماني | ييلاق ذهن | سيد مهدي حسيني | خانه اي از شن و مه  | گاهنامه | آبي كوچك آرامش | سورئاليست | زهرا  | در مكاني خلوت | اي هفت سالگي | فلك را سقف بشكافيم | سوبان | آيينه و مهتاب | عسل و شكر  | باغ بي برگي | خوابي در هياهو | جادوهاي رنگين كمان | حجم سبز |  | سردبير: خودم | دنياي کوچک | شلم شوربا | آشپز مدرن | خاطره | از اون بالا | راه نو | دوران ما  | مدل ها | گالري ها | اشك و لبخند | سايت دوخت | لباس ايراني | مريم آي | يک ليوان چاي داغ | بگذاريم و بگذريم | هگمتان | شادي تا بي نهايت | روزهاي بلند | باران تابستاني | ما مي گوييم | كلبه دنج  | بارش  | خوابگرد | يادداشت‌هاي يک دختر ترشيده | داستانک | کتاب در خانه |

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM




 
 
 

قلب خاکِ خوبی دارد، هر دانه که در آن بکاری، از هر جنس، از همان جنس صدها دانه بر می داری.

 

نادر ابراهیمی، آتش بدون دود

+ تاريخ یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 22:24 توسط خیاط باشی  | 

 

لطفاْ کمی صبر کنید.

 

 

 

 

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 22:24 توسط خیاط باشی  | 

 

تکیه زده به چارچوب در، تمام چارچوبها یی که من امروز ازشان گذشتم، دست به سینه، برای من دو نقطه دی می خندد!خدا را می گویم...می گویم عزیز دل، مهربان، عاشق، خداجان!حرف حسابت چیست؟؟دردت چیست که سه هفته مرا دور می چرخانی؟؟ بگو شاید بدون این برنامه ها هم فهمیدم...

هوم؟؟نمی فهمم؟؟خودم هم می دانم...هر کار دوست داری بکن، دور دورِ توست...

 

بگذریم! اصل حرفم این نبود،می خواستم تعریف کنم امروز که اشرف السادات آمد خانۀ ما چقدر حضورش آرامم کرد... من بغض کرده رسیدم خانه...هی با خودم فکر می کنم چطور یک نفر آدم معمولی بی هیچ حرف و حدیث پیچیده ای، بی آنکه حرفهای مرا بفهمد...بی هیچی!! مرا آرام می کند،چطور صبر همه چیز را عوض می کند...منِ بی قرار را ...باز یادم رفت اصل حرف را،برایم تعریف می کرد از روزی که نرفتم، مزون چه خبرها بوده...

:فلانی را که یادت هست مادرش مریض شد 10 روز مانده به عروسی...

-آنروز که برای پرو آمد مادرش مشهد بود!

:چند روز بعدش...خدا رو شکر به خیر گذشت...ولی دخترک خیلی شرایط روحی اش بد بود...

-لباس عروس که نمی خواست؟

:نه لباس پاتختی و...لباس عروس فلانی را پوشید...

-اوه فلانی؟خیلی لاغر بود که!

:گشاد کردم برایش...

چقدر لذت بخش است این مکالمات مان که هیچ کس نمی فهمد کی و کجا...هی ذوق می کنم که یادم می آید...

-لباس عروس فلانی دامنش را یادم نمیاد!

:همونکه پفی بود، لوزی گل زدیم...

-هااااان پارچه اش توی ذهنم نقش می بندد...

بعد می گوید سه تا لباس نامزدی داریم، او هم چند روزی ست کار نمی کند...اصل حرف این بود شاید، دردهای او!همانها که نمی تواندبه کسی بگوید،همان قصه های ریحانه و یک صدمش برای من...دلم ریش می شود، بدون اینکه تعریف کند می دانم ...اینها را نگفته خواندم...وگرنه اشرف السادات خانۀ ما چه کار می کرد؟؟هان راستی!کاش ریحانه هم می آمد، با اینکه کم پیش می آید موافق باشیم ولی دوست دارم کنارم بنشیند،یک کاری انجام بدهد من هم کار خودم را، فقط باشد!یک ساعت بگذرد حتی یک کلمه هم بینمان ردوبدل نشود...انگار مسابقه است هرکس زودتر حرف نزد،یا همچین چیزی...

اصل حرفم این ها نبود ها!حاشیه رفتم! می خواستم بگویم کار سخت شده امسال...پیش نمی رود، کسی نیست، خیلی ها را دلت می خواهد نیایند اصلاً، از حرفها و کارها و بیکاریها زودتر می رنجم...

اوه خدایا حالم خوش نیست، اصل اصل حرفم چه بود؟؟

یک چیز دیگر هم یادم آمد!! ولی اینهم اصل نیست! امروز از صبح برای هر کس خواستم تعریف کنم چه گذشت به ما(من)... اس ام اس می زد چه روزی داشته!!شاکر شدیم آخر سر، وضعمان از آن مسافر در راه ماندۀ قطار که تا زانو خیس شده دنبال جاده می گشته که بدتر نبود؟ با اینکه پشت تلفن قهقهه می زدم ولی الهی بمیرم برای امروزش!

 

پ.ن.۱.به خواب احتیاج دارم!ا

پ.ن.۲.این پست احتمال پاک شدنش می رود،اگر نظرتان را دوست دارید اینجا نگذارید!

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 23:53 توسط خیاط باشی  | 

 

مجدداً نامبرینگ (این نامبرینگ معادل آشفته نویسی ست).

۱. ما اینطرف سفره کله پاچه می زنیم،آنها آنطرف سفره کره عسل میل می کنند...من در این فکرم که یا ما توی بیمارستان عوض شدیم، یا اینها!! وگرنه یک چیزشان می شود...

۲. فوارۀ هوش بشری را که شنیده اید؟ دچارفوارۀ فکر شده ام!! فکرهایم نه اینجا می گنجد ،نه آنجا، نه در دفتر،نه توی سر بقیه،نه حتی توی سر خودم... همینطور فواره می زند.

۳. به نظر شما امشب سردتر نیست؟؟این جمله رو ۱۰ شبه تکرار می کنم!!

۴. جسمم که خسته است،مغزم منهدم!روحم ولی آرام است،آرااااااام!!عین خیالش نیست!! من اینهمه در تب و تابم او روی مبل لم داده لبخند می زند!

۵. زنان چرمنگ از زندگی لذت نبر!!من حتماً از این دسته نخواهم بود...آمین!

۶. باید زبانم را غلاف کنم این روزها...هی خشمم را قورت بدهم، سرم را بیندازم پایین تا اخمم پیدا نشود...خیلی سخت است، خیلی!!!لازم نیست جوابشان را بدهم،مهم نیست که طلبکارند،مهم نیست که معنای نذری و خدمت و... را نمی فهمند!من می فهمم، من تکلیفم روشن است، پس باید سکوت کنم...چقدر سخت است خدایا،کمی به من صبر بده...صبر!

۷. خوب...اینترنت و وبلاگم نمی آید،خیاطی را که به کل تعطیل کرده ام!عذاب وجدان دارم(از بابت خیاطی). نگران نیستم،شاید بعد از دفاع هم به حالت اول برنگردم...همه چیز در حال حاضر معلق است...تصمیم خاصی ندارم!!حتی دلم نمی خواهد بعد از دفاع صبحها تا ۱۰ بخوابم...احساس می کنم هیچ چیز عوض نمی شود... هیچ چیز متحول نمی شود...

۸. محبت بعضی آدمها زود به دلت می نشیند، سر می چرخانی جا خوش کرده اند توی دلت...خوش باوری ست اگر فکر کنی من قدرت آن را ندارم آن محبت را دست به سر کنم!! من ریشه دار تر از این حرفها را کندم و بیرون انداختم، حالا تو، او ،همه ........... پسر من به اندازۀ هزار سال عاشقی کرده ام...مهرورزی رسم و آیین دارد،...همه چیز را نمی توان به حساب بچه گی و کودکی و شیرینی  گذاشت...هنوز نمی فهمم...منگم که چرا و چی...بگذریم (با ذال)...این آخرین بار بود که نوشتم...بقیۀ حسابمان با خدا.

۹. اسپیس

 ۱۰. ریا نشود، من کامنتهای پست پایین رو یه کم جواب دادم.

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:7 توسط خیاط باشی  | 

 

شستن کاسه های با گل برجسته و کنگره دار سخت تر است، مخصوصاً وقتی داخلش ماست بریزی، توی جا ظرفی که گذاشتی تازه می بینی رگه های ماست به دیواره اش مانده...

من آن کاسه ام،

 

تو ماستِ من!!

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:47 توسط خیاط باشی  | 

 

بعضی وقتها لازمه بچه ت رو بندازی تو رودخونه...

 

بعداً.ن.ممنون فرشته جان:

ما گرفتیم آنچه را انداختی ....

سطح آب از گاهوارش خوشتر است
دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است

رودها از خود نه طغیان میکنند
آنچه میگوئیم ما، آن میکنند

ما، بدریا حکم طوفان میدهیم
ما، بسیل و موج فرمان می‌دهیم
...
                                                          پروین اعتصامی

+ تاريخ شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 12:11 توسط خیاط باشی  | 

 

کار پایان نامه رسیده به پس دوزی و جادکمه زدن و دکمه دوختن...همان کارهایی که تمام نمی شود و با صد بار جابه جا کردن خستگی را به جانت می گذارند...

از همه صفحه های پایان نامه مضحک تر صفحه د، مربوط به "تقدیم به" می باشد،این خزعبلات به درد نخور را تقدیم می کنی به همه کسانی که جانشان بالا آمد تا تو این مدرک آبکی را بگیری!نیشم باز است وقتی اینقدر ادبیات خرج دروغهایم می کنم!  صفحه ج اگر اشتباه نکنم مربوط به سپاسگذاری است، یعنی باید بنویسی :با تشکر از اساتیدی که در طول این تحقیق همواره هیچ گ*هی نخوردند، یک دنیا بغل برای استاد عزیزو گرانقدر فلان که راهنماییهای صمیمانه اش هیچ دردی از من دوا نکردو تذکرات بی ربطش هیچ وقت راهگشا نبود!و آه یادم نبود! همواره، تا ابد، شاید هم تا دم گور سپاسگذار آن کلاس گذاشتنها و تلفن جواب ندادنهای استاد مشاور عزیز خواهم بود. امیدوارم در تمام مراحل زندگی مثل من زجر کش شوید،بلکه هم بمیرید تا جامعۀ علمی کشور از گزندتان مصون بماند!

 

آخیــــش!

 

پ.ن.۱.مندرجات این صفحات نباید از یک صفحه تجاوز کند وگرنه باز جا داشت تشکر کنم، از امور پژوهشی، مسئول آموزش، هماهنگ کنندۀ کلاس و پروژکتورو همه کسانی که به نوعی ما را در این مسیر دق دادند...

 

پ.ن.۲. اگر اینروزها اینقدر قشنگ نبود، اگر همه جا سفید نبود من الان اینقدر آرام نبودم. خیلی خوش گذشت قدم زدن در برف، آنهم خیابان انقلاب!هیچ جنی جلوی مغازه ها توقف نمی کرد غیر از من!

 

پ.ن.۳. من خودم هم اگر مجبور نبودم برای دفاعم نمی رفتم!! دعوت چیه!! تازه حالا حالا ها نیست! (شاید یک ماه دیگه!)

 

پ.ن.۴.مهم:همینجا اعلام میکنم، اگر روزی، ساعتی، لحظه ای، حتی اگر از دهانم پرید که مایلم ادامۀ تحصیل دهم، حتی به روش مجازی غیر حضوری پیام نور آزاد خصوصی غیرانتفاعی!به هر صورتی!!همه گی حکم تیر دارید!حکم تیر در جا!حتی اگر حواسم نبوده باشد و جمله را از جایی بخوانم...یا هر چی!!مستقیم به سرم شلیک کنید، من حوصلۀ کثافت کاریه بیمارستان و زخمی شدن رو ندارم!

 پ.ن.۵.اون خط آخر رو جدی نگفتم، اغراق داشت!الان عذاب وجدان میکشتم!

+ تاريخ پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 22:56 توسط خیاط باشی  | 

 

اون: فردا میای بریم بیرون؟

این: آررررره!! کجا بریم؟ببین ما تیوب نداریم،این زیرپایی های ماشینت ...

اون: نــــــــــه!!!! منظورم قدم زدن بود، کافی شاپ و این حرفها...

این: آهان!اونطوری؟

...

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 14:15 توسط خیاط باشی  | 

 

با اینکه دو هفته است از شرشان خلاص شدم، باز هرشب موقع خواب دستم می رود پشت سرم که آن چنگک صورتی را باز کنم...دروغ چرا، هر بار قلبم از جا کنده می شود...

+ تاريخ سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 23:48 توسط خیاط باشی 

 

قبلترها فکر می کردم آدم اگر یک برادر بزرگتر داشته باشد خیلی خوب است، بعد ها دلم خواهر بزرگ خواست، بعدترش دیدم خواهر یا برادر آدم کوچک تر هم باشند فرقی نمی کند، حالا می بینم خواهر یا برادر نداشتن هم نمی تواند خیلی بد باشد... ولی خوب تنها بودن سخته! هنوز به نظرم تنها بودن صورت خوشی نداره...

اصولاً من از آن دسته آدمهایم که تابستان ها گرمایی اند زمستان ها سرمایی!تابستان که می رسد به خورشید فحش می دهم، زمستان ابرها را نفرین می کنم...هر سال هم فراموش می کنم کدام فصل را بیشتر دوست دا شتم! تا حالا دو ساعت پشت هم یک رنگ را دوست نداشتم!بین شب و روز هم درمانده ام!شبها آرزوی روشنی روز را دارم، روز ها دلم می خواهد هوا تاریک شود!

 

 

پ.ن.۲.خوشحال می شم تو این دسته ای که من عضوشم حداقل یک نفر دیگر هم عضو باشد ولی اگر نبود مهم نیست...فقط سخته!

 

+ تاريخ دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 21:45 توسط خیاط باشی  | 

 

                                      

 

با آن لپهای گل انداخته خودش را پرت کرد روی برفها، مثل آدمهای مست می خندید، آنقدر که از خنده اش خنده ام گرفت، بعد بلند شد و نفس زنان گفت: "تا حالا کسی با من برف بازی نکرده بود!" لبخندم خشکید اما زود خودم را جمع و جور کردم، سریع توی ذهنم برگشتم به عقب، یعنی  10 سال است که برف بازی نکرده ایم؟؟یادمان رفته؟؟ بچه های همسن وسالش که این روزها همه حواسشان به آب دماغشان است که پایین نیاید! پاستوریزه شده اند!

با هیجانی ساختگی می گویم، خوب! آماده شو! گوله برفهایت را آماده کن تا دوباره شروع کنیم، اینقدر هم روی زمین ولو نشو، سر پا بایست که بتوانی فرار کنی!گوله هایت را با دستکش گرد کن،فشار بده تا محکم شود، ازآن خط هم جلوتر نیا!شروع می کنیم، یک، دو،سه...

همه تیرهایش خطا می رود، تلو تلو می خورد و میخندد، همینکه  یک گوله به تنش می خورد باز پخش زمین می شود، همانطور که سرش پایین است وحشیانه برفهارا از روی زمین می پاشد به من! داد می زنم نه!!!!!اینجوری نه!!بلند شوووو!!باید گوله برفی بسازی! وسط جیغ و خنده هایش می گوید:" اینقدر اصول یادم نده!برف بازی یه بازیه!اینهمه قانون نداره، بازیه!اسمش روشه!!"

ساکت میشوم! حاضر جوابتر از من است، به گوله هایم دست میکشم تا گرد گرد شوند فکرم جای دیگر است، نیمی از  کودکی هایم از دست رفته و من نفهمیدم؟ قبل تر ها اینهمه بزرگ نبودم،بودم؟

آآآآآی!!! یک گوله برف می خورد توی چشمم!هول میشوم، میخندم! از خنده زانوهایم سست می شود، دستپاچه برفها را به صورتش می پاشم،داد می زند نیا جلوووو...ومن باز می خندم، حس می کنم ته دلم خنک شده ،دلم میخواهد خودم را پرت کنم روی برفها...انگار شادی واقعی لابه لای همین برفها پنهان شده، فقط باید با تمام وجود بازی کرد!

                                         

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 16:10 توسط خیاط باشی  | 

سلام

باید نامبرینگ بنویسم موضوعات به هم ربط نداره:

1.    مردم رفتن تو ترک و وبلاگ نمی نویسن به من چه؟؟من مگه قرار بود ترک کنم؟؟من یه پایان نامه داشتم که تمومه و تا دفاع کار چندانی ندارم!!الکی دفتر سیاه می کنم و نمی نویسم که چی؟؟ تازه اون مردم هم دست و پاشون رو به میز گره زده بودن حالا لابد زیاد ورجه وورجه کردن گره کور شده برای ما افه ترک اینترنت گذاشتند...حرفم این است که به من چه؟؟من هنوز دوست دارم معتاد باشم!!

2.    فکر کرده بودم دست از نذر و نیازهایم برای غیر بردارم، از بس این رؤیا می گوید و می نویسد ما از نوع زنان شیفته ایم!هی با خودم گفتم به من چه که دعا کنم برای هر کس که چهار قدم که توی زندگی من راه رفته؟به من چه که یکی مریض است، یکی زنش نمی شود، یکی بچه اش...گفتم خدا هم راضی نیست؟هست؟نیست! خلاصه امشب یک چیزی یک جایی خواندم از یک کسی که شرح مبسوطش ممکن نیست، ولی دلم راضی شد که غیر و غریبه و دوست نداریم...نذرمان باقی ست!تا ابد هم دعا می کنیم برای همه رهگذران و حتی لگد پرانان!

3.    گفتم شرح مبسوط! بهار گفته بود شرح مبسوط تجربۀ روحانی پست پایین را بدهم!خیلی دلم می خواست ولی نمی شود!ما همه زندگیمان را اینجا پخش کردیم روی زمین، گردو بازی می کنیم با افکار و احساساتمان، بقیه مرزو حریم و سیم خاردارو هزار دنگ و فنگ دارند، خیلی تنگ و کوچک شاید هم بزرگ، در هر حال... همین بس که تجربه ای روحانی نبود! گاهی یک حرف ساده، تلنگر می شود که هی!! کجا ماتت برده؟؟راه تو این طرفی ست!

4.    حالم خوب است،دیروز خوب شدم. احتمالاً دفاعم بهمن ماه است، کاش زودتر بود!بک گروند ذهنم را کثیف کرده...ولی دست من نیست انگار!راستش مهم هم نیست!(به من چه)

5.       الان ربط موضوعات را پیدا کردم!همه اش به من ربط ندارند!

6.    چرا به خوابم نمی آیی پسرک؟تعطیلات کریسمس ندارید مگر؟عید قربان وغدیر هم که نیامدی!آنجا ماه وسال ندارید قبول، تعطیلات که دارید؟مرخصی بگیر حداقل!همه این روزها بر گشته اند!

 

+ تاريخ شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 1:15 توسط خیاط باشی  | 

 

امشب می خواهم دوباره به تو ایمان بیاورم... نمی دانم تا الان ایمانم از سر چه بود، ولی از امشب قسم می خورم دقیقاً تورا بپرستم!

{ثبت میکنم این روز را، تا یادم بماند چطور اینهمه با ظرافت تعلقات بیهوده ام را کمرنگ می کنی...یادم بماند که تو مهربانترینی با من...کاش یادم بماند...}

 

پ.ن.۲.خدایا مهربانی ات را شکر،باشه؟

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 23:43 توسط خیاط باشی  | 

 

اوائل زمستان کنار سطل آشغال کلاس پرتقالم را پوست می کندم، همانجا می ایستادم و هزار تا هسته را یکی یکی تف می کردم توی سطل، چند هفتۀ اول روشم چپاندن پرتقال توی دهانم بود، آنهم درسته!...آن موقع هم به فکرم رسیده بود چرا پرتقال من اینهمه هسته دارد ولی تو یکبار هم گذرت به سطل نمی افتد، ولی به خودم می گفتم  لابد همۀ هسته ها را قورت می دهی، لابد مادرت نگفته که این کاربرای معده ات ضرر دارد!

هر روز تماشایت می کردم وقتی با انگشتانی بلند و کشیده پرتقال پوست می کندی،حسرت می خوردم به آن دستهای تمیز که نرم و آرام پرتقال را پرپر می کند و به دهان می گذارد، بدون اینکه یک قطره آب از دستش بچکد، بدون اینکه حتی بوی پرتقال همه جا را بردارد...با آنهمه نگاه،حداقل فهمیدم که پوست پرتقال را از قبل توی خانه قاچ می زنی،...

 بعد از آن کشف بزرگ پرتقال را سر نیمکت با دقت تمام پوست می کندم، اما بازهم با همان چنگ اول، آبش همراه با چرکهای دستم جاری می شد ، با آنهمه جان کندن وحساب و کتاب، بازقبل از اینکه همۀ پوستش را بکنم تکه پاره بود کف دستم! بعد می رفتم زیر میز با همان آب چرکها و پوستهای کنده نشده پرتقال را در دهان می گذاشتم،... خیلی دلم می خواست کلش را توی سطل بیندازم ولی مادرم تأکید کرده بود این کارها اسراف است، حتی بارها گفته بود خوراکی ام را با دوستانم تقسیم کنم! من دلم می خواست به حرف مادرم گوش کنم، اما راستش هیچ بار کار به پر پر کردن پرتقال نرسید، تقسیم نمی شد لامذهب... تا آخر روز هر زنگ تفریح دستهایم را باآب سرد و صابونهای آب شدۀ حیاط می شستم تابوی پرتقال ندهم ، ولی بویش تا عصر همراهم بود. من از همان روزها از پرتقال متنفر شدم، از بوی تندش، از ترشی اش، از هسته های بزرگ و نوک تیزش که گلویم را زخم می کرد...

سالهای بعد به هزار ترفند مادرم را راضی می کردم که خوراکی ام سیب باشد...اگر در خانه بود...

اینها را گفتم که بدانی من دیر فهمیدم پرتقال من و تو فرق دارد، خیلی دیر!وقتی درس و مدرسه تمام شد! هنوز وقتی پرتقالهای بزرگ را نگاه می کنم که توی دلشان پر از بچه است یاد تو می افتم، یاد آن انگشتان تمیز و پرهای پرتقال...گاهی خودم را سرزنش می کنم که چطور آنهمه هسته را قورت دادم و هیچ کس به من نگفت پرتقال تو هسته ندارد...

 

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:17 توسط خیاط باشی  | 

 

این شعر (یا هر چیزی که هست!) کنار وبلاگ نیلوفر را زیاد دوست دارم:

نگران هیچ کس نیستم
حتی
تو که چمدانت را بسته ای
دیگر می دانم
خورشید
برای همیشه غروب نمی کند
و سنجابها
تنها برای پایین آمدن
از درخت بالا می روند

هر روز با صدای بلند برای خودم می خوانم، آخرش هم به خودم می گویم جان عمه ات!

+ تاريخ یکشنبه نهم دی 1386ساعت 22:39 توسط خیاط باشی  | 

سلام

نوشین عزیز عقدت و عیدت هر دو مبارک، خوشحالی ام را نمی توانم با به صف کردن کلمات ابراز کنم، ولی خواهرانه برایت خوشحالم ، آرزو می کنم....نمی دانم!! هزار آرزوی خوب و شیرین، هر چه به ذهنم می آیدو به زبانم نمی رسد...نه آرزوی محال، نه آنقدر دستمالی شده و خاله زنکی...شادیهایت ماندگار

 

پ.ن.طی مراسم من توانستم یک عکس از نوشین و میونل شکار کنم که همینجا برایتان گذاشته ام. بین خودمان بماند(من به عمرم از این آیکون استفاده نکرده بودم!بگذارید به حساب نوشین!)

+ تاريخ شنبه هشتم دی 1386ساعت 23:8 توسط خیاط باشی  | 

از اونجایی که من عروس بسیار پررویی هستم شب ِ روز عقدکنون هم میام وبلاگ مینویسم و از اونجایی که پرروتر هستم میام تو وبلاگ مردم مینویسم (بانو بازم شرمنده )همه چیز به خوبی و خوشی برگزار شد و مراسم اونجور که میخواستم تموم شد از ساعت ۱۳ روز شنبه هشتم دی ماه۱۳۸۶که مصادف با روز عید غدیر بود و زیباترین عیدی که میشد این مراسم برگزار بشه من همسر رسمی و قانونی م... شدم و احساس خوشایندی دارم که انتخابم همونجوری بوده که همیشه آرزوش رو داشتم ولی بغضهای بابایی که هردفه از جلوش رد میشم بخصوص وقتی مهمونا رفتن بدجوری اذیتم میکنه 

پ.ن: بانو جونم هوارتا بابت این آهنگ ممنون همه یالا   

+ تاريخ شنبه هشتم دی 1386ساعت 22:51 توسط خیاط باشی  | 

وای مرسی مرسی شرمنده کردین بیشتر از همه شرمنده بانو شدم با زحمتی که واسه سفره عقد کشیده خیلی خوشگله مرسی ایشالا بیام عروسی همتون خدمت کنم

پ.ن(کاملا بی ربط): ازدواج خیلی خوبه اگه مثل من ابروهاتون پیوسته باشه ومامان سنتی هم داشته باشین و یه هو از شر اون پیوستگیه خلاص شین بعد هی میرین تو آینه ذوق میکنین
پ.ن۲:نمیدونم چرا دوزار هم استرس ندارم مامان خیلی بیشتر از من استرس داره
پ.ن۳: بانو ؟! یه نمه زیادی من اینجا احساس راحتی نمیکنم؟؟ !!! هرکار دلم بخواد دارم میکنما؟

+ تاريخ جمعه هفتم دی 1386ساعت 10:46 توسط خیاط باشی  | 

+ تاريخ پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:22 توسط خیاط باشی 

خوب با اجازه صاحبخانه
چون میدانم بانوی عزیز قدری حساس است به سبک عامیانه نویسی واز آنجایی که من اینجا مهمانم دوست دارم رسم صاحبخانه را حفظ کنم پس سبک نوشتاری بانو را رعایت میکنم هرچند قلم من کجا و قلم بانو کجا بی تعارف! خوب نشناختید ؟! نوشین هستم گوشهء دنج من هم که با این صورتک معروف دو نقطه دی ام کشتم همه را.
خوب برویم سر اصل مطلب که چه شد کلید اینجا را قرض گرفتم برای نوشتن، از آنجایی که پهنای باند وبلاگ من در آخر ماه میلادی خوابش گرفت و لالا فرمود و از آنجایی که قول داده بودم بیایم و تاریخ قر دادن ملت را تعیین کنم برای قطعی شدن عروس شدنمان و وبلاگ هم نداشتم گفتم مقدمه مراسم قر و بزن وبرقص و شلوغ کاری و رقص نور و اینجور مخلفات را اینجا شروع کنم تا ملت دچار خشکیدگی قر در کمرهایشان نشوند خووووووووب حالا بفرمایید

پ.ن۱: البته تاریخ عقد ما فردا بود که بنا به دلایلی موکول شد به روز عید غدیر که بهتر هم هست
پ.ن۲: بانو جان ببخشید دیگر فضای اینجا را با این قر و بشکن و رقص نور واین چیزها بهم زدم !

 

+ تاريخ چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 22:1 توسط خیاط باشی  | 

 

+ تاريخ چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 21:4 توسط خیاط باشی  | 

 

شخصیت داستانم هم همینطور بود! سرطان داشت، موهایش را قبل از شیمی درمانی نتراشیده بود، هر بار که می خوابید و بیدار می شد یک دسته موی بلند روی بالشش جا می ماند...من می خواستم مثل او نشوم که هر روز مجبورباشم اتاق را جارو بکشم! ابروهایم را ولی دلم نیامد قیچی کنم، اجازه دادم تا هر وقت ریشه دارند بمانند...

پارسال فهمیدم این تیر کشیدن پس سرم درد خاصی نیست، سینوزیت است!!ولی بازامسال خیال برم داشت که تومور دارم، گفتم قبل از شیمی درمانی موهایم را بتراشم که مثل دخترک داستانم هر روز صبح به خاطر یک دسته مو گریه نکنم!

سرم سبک شده یا سبک سرشدم!! فکرهایم به راحتی از سرم فرار می کنند، قبلاً لابه لای هزار شاخه سیم ظرفشویی گیر می کردند...اتفاقاً یک کتاب سلینجر هم دستم بود!با سلاخ خانۀ شمارۀ پنج موازی می خواندم!همه چیز همانطور که من می خواستم پیش می رفت، همین باعث شد کمی مکث کنم و بعد...

یک چیزهایی را نمی شود توضیح داد، صبح که بیدار می شوی یک نفر یک کار را توی گوشت تکرار می کند و تو تا انجامش ندهی رها نمی شوی...مسخ میشوی!من زیاد مسخ می شوم...بعدش هم می آیم اینجا همه چیز را بالا می آورم...

بی خیال...هر چقدر هم توضیح بدهم کسی نمی فهمد...

 

 

پ.ن.من کاملاً خودمم!همانکه همیشه انتظار داشتم باشم...

 

 

+ تاريخ چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 15:13 توسط خیاط باشی  | 

 

فهمیدم!!

راستش من از اینهمه وفادارای زنانه خسته ام،از اینکه اینهمه در نقش خودم غرق شده ام رنج می برم! خودم می فهمم که همۀ انرژی و شادی ام لذت موجودات غریبه ای می شود که حتی به روی خودشان نمی آورند این لذت بردنشان را...دائم منتظرم چیزی این میان دست خودم را هم بگیرد، دلم را تازه کند...ولی هر بارکه دستهایم را نگاه می کنم خالی است!دلم اگر زخمی نباشد خوش نشده...

 

خدا،من هر روز در حال زنده به گور کردن یک احساس جدیدم...من به عنوان یک زن شاید هم یک انسان معمولی به تمام انرژی ها واحساسات اطرافم پاسخ می دهم، از این مسئولیت سنگین خرد شده ام،از اینهمه زن بودنم...

سه ماه مانده به پایان وعده مان!

 

پ.ن.یادآوری. 

 

+ تاريخ دوشنبه سوم دی 1386ساعت 23:45 توسط خیاط باشی  | 

 

دیدید بعضی بچه ها، اسمشان را که می پرسی سرشان را توی یقه شان فرو می برند و سکوت می کنند، به هیچ ترفندی زبانشان باز نمی شود، هیچ سؤالی تحریکشان نمی کند، بعد هم می دوند از کنارت دور می شوند؟...یک روزهایی دلم می خواهد سرم را توی یقه ام مخفی کنم، اینقدر سؤال نپرسم، اینقدر تند تند جواب همه را ندهم، سریع اظهار نظر نکنم، همۀ احساسم را تف نکنم توی صورت آدمها...بعضی روزها واقعاً دلم می خواهد خفه خون بگیرم!دور بایستم، از دورِ دور همه را نگاه کنم، حرف نزنم، بعد هم فرار کنم تا دست هیچ کس به من نرسد...

دلم ساکت می خواهد...

 

پ.ن.دوم دی گذشت، من فراموشت نکرده ام، فقط می خواستم گریه دار نباشد نبودنت!

+ تاريخ دوشنبه سوم دی 1386ساعت 0:30 توسط خیاط باشی  | 

 

آدمها سه دسته اند،

یک دسته ارزشش را دارند،

یک دسته ارزشش را ندارند،

و یک دستۀ سرگردان که قبلاً ارزشش را داشتند ولی حالا...نمی دانم...

+ تاريخ شنبه یکم دی 1386ساعت 21:57 توسط خیاط باشی  |