تبليغاتX
::خياط باشي::

خوب اینجا خياط خانه امن من است،هزار و يكمين رشته و علاقه ام خياطي ست، هر چيزي كه ياد مي گيرم را مي نويسم تا ماندگار بماند،هذيانهاي روزانه ام نيز گاهي از ذهنم در ميروند،جاري مي شوند اينجا...چاره اي نيست!

كپي برداري بدون ذكر منبع راهم كه همه گفتند كار جالبي نيست...
صفحه نخست
ايميل
Khayat's Shared Items

 

Add to Google Reader or Homepage

آرشيو
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

آرشيو موضوعي
روز نوشت
آموزش دامن تنگ
آموزشی برای همه
دامن فون
دامن برای افراد با کمر>90
شال حریر
مدل لباس
پرو
انتخاب مدل برای سنین مختلف
طرز ساخت روبان و گل لباس
کت،کله قند ومتر
مدل کت و دامن
انتخاب پارچه
شلوار
آستر کشی
آستین
مینی
بندو بندینک
طرح دامن و عروس
یقه مردانه
فوتهای خیاطی
ملاصدرا نویسی ها
تبدیل چادرمعمولی به چادر ملی
خیاطهای بدقول
دامن نیم کلوش
سفرنامۀ عراق
آموزش دوخت پیژاما
نمونه هایی از کار دست
يقه انگليسي
داستان کوتاه
دوخت مقنعه چانه دار
شب نوشت
كوتاه كردن شلوار
مادرانه
پاپیون روی لباس
کتاب نوشت

پيوندها
لانگ شات | چهار ستاره مانده به صبح | محمد رضا زماني | ييلاق ذهن | سيد مهدي حسيني | خانه اي از شن و مه  | گاهنامه | آبي كوچك آرامش | سورئاليست | زهرا  | در مكاني خلوت | اي هفت سالگي | فلك را سقف بشكافيم | سوبان | آيينه و مهتاب | عسل و شكر  | باغ بي برگي | خوابي در هياهو | جادوهاي رنگين كمان | حجم سبز |  | سردبير: خودم | دنياي کوچک | شلم شوربا | آشپز مدرن | خاطره | از اون بالا | راه نو | دوران ما  | مدل ها | گالري ها | اشك و لبخند | سايت دوخت | لباس ايراني | مريم آي | يک ليوان چاي داغ | بگذاريم و بگذريم | هگمتان | شادي تا بي نهايت | روزهاي بلند | باران تابستاني | ما مي گوييم | كلبه دنج  | بارش  | خوابگرد | يادداشت‌هاي يک دختر ترشيده | داستانک | کتاب در خانه |

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM




 
 
 

وبلاگی  محلی ست برای بیان احساست آنی ام، سیلی از کلمات که تحت تأثیر شادی یا غم جاری می شوند! هیچ وقت از روی یک پست نمی توان فهمید من امروز خوبم یا بد!! گاهی با ذوق و شوق یک پست زیبا می نویسم بعد همه نظر می دهند واااای چقدر غمگینی!!تعجب می کنم!!من حالم بسیار خوب است، شاد و سرحال! نوشته هایم صرفاً تمرین است برای نویسندگی...گاهاً بی ربط به حس و حالم...سعی کنید درک کنید وبلاگ چیست، چرا می نویسیم؟من روزمره گی هایم را نمی نویسم، این عصارۀ احساس را قضاوت نکنید.

پ.ن.مربوط!

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 11:27 توسط خیاط باشی  | 

 

چهل روز نماز، نذر سلامتی ات! بابت آن حضور دست و پاشکسته ات در زندگی ام...بهای لطف و مهربانی پنهانت...

نه نه!چهل روز نماز نذر سلامتی ات، برای دل خودم...فقط برای دل خودم! خواهش می کنم خوب شو!

 

 

پ.ن.فکرهایم!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 15:15 توسط خیاط باشی  | 

 

پُرم از ثبت موقت و عدم نمايش...آن درد اصلی بالا نمی آید لاکردار...

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 15:48 توسط خیاط باشی  | 

 

خوب امشب قرار بر این است که بخوابیم، بعد از... چند روز شد راستی؟ وضعیت پ ن خوب است، یک نسخه اش را دادیم خدمت استاد که زحمت بکشند مطالعه کنند، به مرور هم کثافت کاریهای آخرش را انجام می دهیم (بی تربیت شدم امشب خودم می دونم!)

کلاً حرف خاصی ندارم، الان کلی وبلاگ خواندم،کلی پست تاریخ گذشته!هان راستی به خاطر نظرات پست تولد هم ممنون، خیلی انرژی مثبت داشت، لطف داشتید، ما لایق نبودیم و از این صحبتها...(من یه کم تعارفم ضعیفه!)

 

پ.ن.منگم!!معلومه،نه؟؟

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 0:25 توسط خیاط باشی  | 

 

به خیالش من دارم عاشقش می شم! نمی دونه من  لوله هامو بستم...

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 23:58 توسط خیاط باشی  | 

 

 

 بساط پهن کرده ام کنار وبلاگستان، شوق دارم که هر روز بیایم اینجا و بنویسم، کنار بساطم بنشینم، دستهایم را زیر چانه ام بگذارم وزیبایی آدمها را تماشا کنم...نه به کسی بگویم بیشتر بمان، نه به کسی بگویم زودتربرو...که اگر قرار باشد همۀ آدمها جاهایی که باید بمانند، بمانند و وقت رفتن بروند،نه من نویسنده می شوم نه حتی این شعرها و نوشته ها به کار کسی می آید...

قسم خورده ام دست کسی را نگیرم کنار بساطم اسیرش کنم...فقط تماشا باشد و لبخند، نه اصرار نه جارزدنی، صبر کردن را تمرین کنم...شاید هم یک روز همه چیزرا فروختم و از اینجا رفتم...

اگر بگویم از خود کنونی ام راضی ام دروغ گفتم، راستش را بخواهید یکسال پیش از خود قبلی ام پرتم کردند بیرون، افتادم آنجا، بعد هم خودم را کشیدم اینجا...حالا چند ماهی است سرپا شده ام، خیلی شبها صورتکم را در می آورم، اسمم را به بعضی ها گفته ام... اسم خیلی ها را به ذهن سپردم...

پیچیده تر از آن است که خودم هم بفهمم، اما بالاخره باور کردم خورشیدی بالای سرم هست که لحظه به لحظه نور و گرما به پایم می ریزد، همه چیز بی آنکه من بفهمم پیش می رود،...یکسال است که با آهنگی از آسمان می رقصم...

 

خلاصه اینکه خیاط خانه ام یکساله شده، حالا که می آیید کامنت می گذارید مبارک است و تعارفات معمول! دوست دارم چند دقیقه ای فکر کنید، بدون تعارفات معمول بنویسید چرا این خانه را می خوانید؟ دوست دارم بدانم... بی زحمت یکبار هم به دلتان سربزنید ببینید از نوشته های من و من غمی به دل دارید؟این غیر از آن الگوها و مدل لباسهایی ست که گاهاً خواستید و من از پسش بر نیامدم...

 

 

پ.ن.1.همراه با سیستم پاسخگویی به کامنت! نظرات خصوصی رو هم کپی می کنم، جای ریسک نیست;)

 پ.ن.۲. یه آهنگه که باید از رو گوشیم بریزم رو کامپیوتربعد آپلود کنم بــــــعد بذارم اینجا!از قضا نه اسم خواننده ش رو می دونم نه اسم آهنگ رو...الان ۱۰ دقیقه بیشتر سهمیه ندارم،پس باشه واسه بعد!

 

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 0:44 توسط خیاط باشی  | 

 

بعضی ها نمی دونن لباس شب یعنی چی!!اینهمه پول می دن یه لباس سنگین می دوزن بعد nجا تنشون می کنن، خوار و زار که شد تازه میارن می گن بی زحمت اینو یه سایز گشاد کنید!!

امروز یه لباس رو قرار بود گشاد کنیم، باور کنید از بوی عرقش هیچکس حاضر نبود درزهاشو بشکافه!!!آخر سر همه درو پنجره ها رو باز کردیم!!!یکی نیست بگه بابا یه بار اینو بشور حداقل!! تازه به نظر من وقتی یه لباس رو چند بار بپوشی دیگه از ریخت می افته، مخصوصاً اگه پارچۀ کارشده یا تور باشه...حساب کت ودامن وپارچه های دیگه جداست...

 یه نفر که آدم شلخته و شلوغیه تو مهمونی ها نباید یه دامن ماکسیِ کله قندی بپوشه!!چون با لگد پدر اون پارچه کارشده رو در می آره...

یا لباس مناسب شخصیتت بپوش، یا وقتی یه لباس ناز و ظریف می پوشی گوش به فرمان لباست باش!!<-----نکتۀ روز

 

***

بعضی داستانهای زندگی ات را اگر برای دوستی تعریف کنی زهرش از بین می رود!این را تا تجربه نکنی نمی فهمی، دوستت اما باید کسی باشد که "گور پدرش" تکه کلامش باشد!!استعداد داشته باشد بی خیال همه چیز شود...به اندازۀ کافی تجربۀ ریسک و کله شقی داشته باشد که با هر جملۀ تو فکش جابه جا نشود... بعد هر دو باهم از بدبختی هایتان تعریف کنید و قاه قاه بخندید...

 

***

پراکنده نویسی شد!بند اول را تصمیم نداشتم بنویسم!بعد یادم آمد یک نفر هست که شاید این قصه را دوست داشته باشد، بند دوم را هم می گوید "می دانم" ولی فکر نمی کنم تا کنون تجربه کرده باشد، بند سوم را نوشتم که بفهمد با همۀ خوفم باز من کله شق و لجبازم!!وبا سماجت تمام! حالش را می پرسم!

 

***

دیشب خواب می دیدم پارامترTime to expend با Time to invest جابه جا شده ، همۀ نمودارها به هم ریخته...من خودم یکی از نمودارها بودم یا متغیر...دقیقاً یادم نیست ولی نقش مهمی داشتم!

 

***

 

پ.ن.آقا یا خانوم چندتا نقطه و گاهاً یه نقطه!!خوشم نمیاد از این لوس بازیها، یه اسم واسه خودت پیدا کن، لحنتم عوض کن!!

 

+ تاريخ جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:59 توسط خیاط باشی  | 

 

شرممان بود که چرا در آن نوار ضبط شدۀ سه سالگی، وقتی مادرمان پرسیدند خدا چندتاست؟ما گفتیم دو تا! تا همین چند سال پیش که فهمیدیم خدا بیشتر از این حرفهاست خجالت زده بودیم...

چند شب پیش بحث شستن کعبه با گلاب ایران بود، محض مزاح گفتیم خدا هر شب از راه می رسد، با جورابهایش که از صبح پایش بوده راه می رود توی خانه... برای همین است که  هرسال باید کعبه را با گلاب شست...

با اخم و عصبانیت رو کرده به ما:" خدا پا نداره!!خدا یه نوع جنّه!! نمی فهمید؟؟؟"

ما:

 

من مانده ام با اینهمه خرج و مخارج مدرسۀ غیر انتفاعی و جشن تکلیف و آزادیهای این روزها*...خدا دوتا باشد پا هم داشته باشد باز می شود جلویش خم و راست شد!فکرش را بکن....جنّ!!!!

 

 

 

*:آخه زمان ما جوراب رنگی و کفش سفید گناه کبیره بود!

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 0:1 توسط خیاط باشی  | 

 

آدمها هر چه بیشتر تورا می شناسند کمتر برایشان مهم می شود حال تو واقعاً خوب باشد، نمی فهمم چرا؟...به همان خوبی؟ و خوبم راضی می شوند...

بعضی وقتها دلم لک می زند یک نفر بپرسد، دلگیری؟ناراحت شدی؟یا حداقل بپرسد چیزی شده؟...بعد من فریاد بزنم بله بله!من ناراحتم...غمگینم...دلم از همه گرفته...ناراحتم از حرفهای تو، از نگاههای او، از اینکه هر بار می خندم او فکر می کند من احمقم، از اینکه هر بار زنگ می زنم تو احساس کنی من بیکارم، از اینکه هر چه نگرانم می گذارند به حساب پر حرفی زنانه، کودکی، کنجکاوی ...از اینکه هیچ کس باور نمی کند من هم برای همۀ حرفهایم فکر می کنم، من هم آدمم، درد دارم،از  ....از همه چیز خسته ...

 

جیغ بزنم همۀ اینها را، صدایم همینطور وسط کار ببرد، بعد با صدای بلند گریه کنم، مثل فیلمها!بدوم توی اتاق، سرم را رو بالش فشار بدهم و آنقدر هق هق کنم تا خوابم ببرد...

...

فرصتش پیش نمی آید، نه کسی بهانه دستم می دهد، نه من نای داد زدن دارم...

 

 

پ.ن.گفته بودم سیب زمینی ام؟؟حالا نظرم عوض شد!احساس می کنم یک مجسمۀ سنگیِ بی خاصیتم!

پ.ن.ممنون میشم کسی به خودش نگیره این پست رو!حال و حوصله ندارم هی بگم نه منظورم تو نبودی، یا خوبم، یا هرچی...

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 2:2 توسط خیاط باشی  | 

 

قبل ترها آرایشگاه ها سالن نبود، یک تابلوی کوچک بود، یک آرایشگر، همان یک نفر صورتت را بند می انداخت، ابروهایت را بر می داشت، ناخنت را مانیکور می کرد،مش، آرایش...۷ سال توی آرایشگاه می نشستی تا یک چیزهایی ازت کم شود، یک چیزهایی به تو اضافه شود...

حالا نه، توی یک سالن 10 نفر همزمان نشسته اند، فویل به سر،یک نفرصورتت را بند می اندازد، یکی دیگر دستت را نقش می زند...سه چهار نفر مثل پروانه دور وبرت می چرخند...

حالا حساب پول و هزینه اش به کنار!خواستم بگویم انگار آرایشگر قدیمی ات را عوض کرده باشی، چند وقتی است،

 چند نفر،

مثل پروانه ...

 

 

 

 

پ.ن.۱. اوضاع خوبه!اسمشو نبرداره به آخر می رسه!

پ.ن.۲. یه نفر با اسم قلی کامنت می ذاره فلان چیز رو یاد بده، بعد با اسم گلی میل می زنه که چرا جوابمو نمی دی؟بعد که جواب می دم با اسم جلی تشکر می کنه!!فکر نمی کنید مغز من دراین شرایط اینهمه نام رو ساپورت نمی کنه؟؟من دیگه فوقش بتونم از هر کی یه اسم به ذهن بسپارم، بی زحمت تکلیف هویت خودتون رو مشخص کنید!!

پ.ن.۳.فرق مولر و گلداوین؟؟باید تحقیق کنم!اگه یکی بلده جواب بده،این جا، شاید هم این خانم بتونن کمک کنن!

پ.ن.۴.این تشبیه فرآیندها در دو موضوع کاملاً متفاوت یه اسم خیلی خوبی داشت که یادم نمیاد، قیاس یه چیزی؟؟بگین تا بذارم عنوان.

بعداً نوشت: ممنون ئه سرین عزیز، نوک زبونم بود;)

 

+ تاريخ سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 17:7 توسط خیاط باشی  | 

 

این روزها عجیب دلم می خواهد یک نفر از لحظه هایم عکس بگیرد، روی صندلی بنشینم و یک نفر لبخندم را نقاشی کند... نمی دانم چرا ولی خیلی زیاد به آینه خیره می شوم، به صورتم، به خنده هایم دست می کشم، سرتا پایم را برانداز می کنم، احساس می کنم چیزی دارد از دست می رود، یک چیز ناشناخته در حال محو شدن است که من کشفش نمی کنم! در چهره ام هست،در شادی و غمم بیشتر آشکار می شود ولی اسمش را نمی گوید!

 فقط به این نتیجه می رسم که باید ثبت شوم!حرفهایم، صدایم، اثر انگشتم، حالت چشمهایم،لبخند همیشگی این روزها باید جایی بایگانی شود...دلیلش را نمی فهمم، یک احساس است.

انگار دوباره یک نفر درون من جیغ می کشد، به درودیوار دلم چنگ می اندازد، دستهایش گاهی تا توی حلقم بالا می آیند...دوباره انگار چیزی درون من متولد می شود، آنچه از دست می رود شاید همان منِ قبلیِ من باشد...

 

 

پ.ن.1.این پست دیشبم بود اما به دلیل تمرین اراده پای اینترنت نیامدم و تا خود صبح کلمه بالا می آوردم، دفتر قرمزم پر شد!!دیشب یک خواب هم دیدم، خواب 2 چمدان بسته کنار خانه...

پ.ن.2.می ترسم!

پ.ن.3.غزل جان کله قندی دقیقاً کله قنده، یه مخروط به ارتفاع  چاکی که می خوای داشته باشی. بهتره پارچه رو دولا کنی و از سرش یه مثلث ببری،  پایینشو گرد کن، بعد بازش کن.مخروطت هر چی چاق بشه مهم نیست ، چین می خوره، ولی اگر زیادی باریک باشه زشت میشه...اعتماد به نفست اگه کمه اول رو کاغذ یا پارچه الکی امتحان کن.

پ.ن.۴. یعنی همین که گفتم.

 

+ تاريخ یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 13:54 توسط خیاط باشی  | 

 

هر روز صبح بالای سرم می نشیند تا چشم باز کنم، با حوصله منتظر می ماند لباس بپوشم و صبحانه بخورم، بعد دستم را می گیرد می برد توی شهر،  تا زیبایی ها و عجایب دنیا را نشانم دهد، هر روز یک جای جدید یک آدم عجیب...من هی می گویم تا همین جا کافی ست، با همینها زندگی می کنم...او می گوید نه بیااااا باز هم هست! یک باغ گل اینجا آفریده ام، هیچکس هنوز کشفش نکرده! تا حالا با این آدم همصحبت شدی؟؟ منحصر به فرد است!! از اینجا به آسمانم نگاه کن ببین خورشیدم چقدر زیبا غروب می کند...و من هر روز شاد به دنبالش می دوم و فکر می کنم هنوز دلیل هست برای زندگی!

 

شب مرا روی پاهایش می نشاند دوباره از اول قصۀ خلقتم را می گوید، می گوید چه کارهایی باید می کردم و نکردم، چه چیزهایی را دوست دارد، هزار بار می گوید دوستم دارد...گوش می دهم،می فهمم، ولی زبانم قفل شده، بغض دارم... می خواهم بگویم  ولی باز فکر می کنم خودش می داند...چشمهایم پر از اشک می شوند، در آغوشم می گیرد و من مثل هر شب گریه می کنم...خودش می داند چقدر خسته ام، چقدر هیچ چیز رنگی ندارد، خودش می فهمد نمی توانم...ولی باز صبح فردا کنار تختم منتظر نشسته...

 

 

پ.ن.بی ربط.  تبدیل به یک سیب زمینی شده ام!!اینجا! شاید هم واقعاً!

 

 

 

+ تاريخ جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 20:21 توسط خیاط باشی  | 

 

با رؤیا که گرم صحبت می شویم، همه چیز انگار از حرکت می ایستد!فقط ماییم که وجود داریم، بلند بلند حرف می زنیم، میخندیم! به جای رستوران می رویم طویله، به جای ساندویچ همبرگر، ساندویچ کاه و یونجه تحویلمان می دهند!!بی توجه می خوریم، برای رؤیا مهم است که هر چه می خورد سس داشته باشد، برای من سس هم مهم نیست! ۱۲۰ بار سس و ساندویچ و کیف و پولمان روی زمین ولو می شود و ماهمچنان حرف می زنیم...بعد هم یک عالمه پیاده روی و ...

 

 

پ.ن. به کی به کی قسم من دارم درس می خونم! نمیرسم به وبلاگ نوشتن و وبلاگ خوندن و آموزش خیاطی!

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 12:4 توسط خیاط باشی  | 

 

من که نمی تونم همۀ شما رو نجات بدم پدر آمرزیده ها!!

 یک نفر ازاین نظر کرده ها که زبون حیوونها رو بلده تا به حال به فکر نیفتاده به مورچه ها بگه حمام و مستراح جای زندگی نیست؟؟ من اگر عارف شم یا هر کسی که بتونه با مورچه ها حرف بزنه اولین کاری که می کنم همین است، همین که برم به همۀ خونه ها و به مورچه های اونجا خبر بدم که جاهایی بهتر از درز سنگهای مستراح هم هست ... شاید هم همشون رو بغل کنم ببرم توی باغچه یا خیابون!

فکرش را بکن، اینهمه ساله که این بیچاره ها غرق می شن بدون اینکه بدونن کجا زندگی کردند!!شاید اگر کسی براشون توضیح می داد که چرا اینقدر خونه شون سیل می یاد یا چرا بچه هاشون دائم سر می خورن، سالها قبل اثاث کشی می کردند به کوچه و خیابون ... هنوز به این فکر نکردم که اگر همه شون خواستند خونه شون رو عوض کنن چه کنم؟ فعلاً ذهنم درگیره ولی باور کنید من بعد از این پایان نامه وظایف خیلی مهمی بر گردنمه!

 

 

پ.ن.یک عالمه حرف دارم ...ولی همه ادبیاتم را خرج نوشتن متن های پروژه کرده ام!اولین بار است که اینطور عامیانه می نویسم واصلاً هم باب میلم نیست...نوشین فصل سومم، فقط یک عالمه تمرکز می خواهم برای نگارش! رؤیا میام! نلی عزیز یادم هست!فرشته جان که سرت رو گذاشتی دم پنجرۀ خیاط خانه ، خیلی لطف داری به من، شرمنده شدم:)

 

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 14:30 توسط خیاط باشی  | 

 

یک نفر دیروز،

از میان زندگی من رد شد،

آرام و مهربان.

ردپایش اما تا همیشه در یادم می ماند.

 

فقط،

 کمی،

 زمان می خواهد،

 

ردپایی را، از دل به ذهن سپردن...

 

 

 

 

 

پ.ن.خدایا عظمتت را شکر! باشه؟

 

+ تاريخ جمعه نهم آذر 1386ساعت 1:55 توسط خیاط باشی  | 

 

مگر نه این است که ما در مزون لباس عروس و پاتختی و حنا بندان و هزار کوفت و زهرمار دیگر می دوزیم؟خوب اگر یک هفته چند دست از اینها بدوزی و خانوادۀ عروس و داماد شاد و شنگول بیایند برای پرو و از قصه های آشنایی و خرید و مراسم و هزار کوفت و زهرمار دیگر بگویند...هیچ بعید نیست که یک پست بنویسی که تویش ع و ش و ق پشت سرهم قرار بگیرد...

علی ایحال ما نه عروس شدیم، نه عاشقیم، نه کسی عاشق ماست، نه هیچی! فقط این چند وقت لباس عروسی و نامزدی زیاد دوختیم!همین!!

آمدیم به اطلاع دوستان و آشنایان برسانیم که ما(من) دیشب با یک فرشتۀ نگهبان از نوع پایان نامه ننوشته، عهد بستیم که پایان نامه مان را تا آخر آذر به جامعۀ علمی تحویل دهیم، لذا تا پاسی از شب برنامه ریزی کردیم و قرار بر این شد که روزی یک ساعت بیشتر پای این اینترنت بی پدر ومادر وقت نگذرانیم، حتی به قیمت بستن دست و پا به میز تحریر!

 

 

پ.ن.تعطیل نیستم ولی شاید نرسم همه جا سر بزنم و هر روز بنویسم ، به بزرگواری خودتان ببخشید. دعا هم یادتان نرود.

 

+ تاريخ چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 20:10 توسط خیاط باشی  | 

 

ملا محمد با همان تبسم پایان ناپذیرش- که انگار آنرا بر چهرۀ محکم و مهربانش تراشیده بودند- کم کمک به یاد می آورد : اعتقاد هم مثل عشق دردسرها دارد. شاید که جنس عشق و اعتقاد یکی باشد و ما نمی دانیم.

بانو لحظه ای از دوازده سال پیش را به شیوۀ شوی خود ، از لابه لای غبار زمان بیرون کشید و باز کوشید که آن را به غبار زمان بسپرد: این حرف را برای نخستین بار دوازده سال پیش فرمودید آقا، یادتان هست؟

- بله آنوقتها ما تازه در دل شما جایی باز کرده بودیم.

: شما در دل ما یا ما دردل شما،آقا؟

ملاصدرا گفت: راستش بانو! ما عاقبت ندانستیم که شما عاشق ما شدید یا ما عاشق شما شدیم؟

بانو جواب داد: دیگر چه فرقی می کند؟

ملا خندید: فرق می کند، خیلی هم فرق می کند. آبروی  ما باید حفظ شود.

: درد آبرو مندی را در عاشق شدن می جویید یا نشدن؟

- البته زیباتر و آبرومندانه تر آن است که شما عاشق ما شده باشی.

: پس من شدم.

...

"مردی در تبعید ابدی"  نوشتۀ نادر ابراهیمی(فکر کنم دفعۀ nام است که معرفی می کنم).

دیشب مدتی روی این مکالمه مات ماندم، مات...در این فکربودم که آدمها عاشق صورت می شوند یا سیرت؟؟ کدام اولویت دارد؟ اصلاً یکی به من بگوید که این دو معنی، کی از هم جدا شدند؟ در آن سالهای عاشقیِ ما که خبر از تفکیک روح و جسم وصورت و سیرت نبود...من تازه از خواب بیدار شدم یا ...؟ کی اینهمه قانون و قاعده وضع شد؟؟ چرااین روزها کسی سکۀ مرا نمی شناسد؟

 

 

 

پ.ن.1.امشب اما خودم را راضی کردم که دورۀ این حرفها گذشته است،باید بر اساس فرمولها دوست داشت، عشق ورزید، زندگی کرد...واقعیت همین است که می بینم!

پ.ن.2. امروز، خیابان انقلاب،خارجی، به اندازه ای که 1000 تومان توی جیبم بماند کتاب خریدم، همین نشان می دهد سالم و سرحالم!

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 20:13 توسط خیاط باشی  | 

 

امشب از آن شبهای آرام است، تاریک وبی رهگذر...فکر و خیال مثل رودخانه های وحشی به دریاچۀ ذهنم می ریزد! امروز طی چند بار همصحبتی با اطرافیان آنقدر کلمات را جابه جا استفاده کردم که یک نفر دستش را روی پیشانی ام گذاشت تا مطمئن شود هذیان نمی گویم...دوست دارم این حالم را، کارهایم را از سر گرفتم، فقط می ماند باشگاه و ورزش! به طرز عجیبی خیالم راحت است، درست مثل یک ماه پیش و باز می دانم: او که حافظ دل من است هرگز، هرگز نخواهد خوابید...

...

دیری ست،

مثل ستاره ها چمدان را

از شرق ماهیان و تنهایی خودم

پر کرده ام ولی

مهلت نمی دهند که مثل کبوتری

در شرم صبح پر بگشایم

با یک سبد پر از ستاره و لبخند

خود را به کاروان برسانم...

                                               شفیعی کدکنی

+ تاريخ دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 0:31 توسط خیاط باشی  | 

 

یک حس مشترک پیدا کردم بین الان و سالهای دبیرستان، مریم تو باید یادت باشد آن معلمهای جدید راکه برای اولین بار به مدرسۀ ما می آمدند، یادت هست اولین حضورشان در کلاس؟ انتظار داشتند فرشته های معصوم و عاقلی را ببینند که فقط درس و می خوانند و حرف گوش می دهند!!همیشه برای ما سؤال بود که چرا ما نباید طبیعی باشیم؟چرا انتظار دارند ما سر کلاس حرف نزنیم،تقلب نکنیم، دستشان نیندازیم...

حالا هر بار کسی از من انتظار دارد بچه نباشم یاد آن روزها می افتم، یاد روزی که معلم ادبیات به خاطر اینکه دو نفر هنگام ورودش خندیده بودند دیگر یه کلاس ما نیامد!یاد معلم تست ریاضی که از نقاشی های من سر کلاس تعجب می کرد...یاد روزهایی که به خاطر شادی و شیطنتمان سرزنش می شدیم...عجیب بود که ما از پنجره می پریدیم توی حیاط؟؟به نظر تو ناراحت کننده بود که ما فقط زنگ تفریح مشق می نوشتیم؟آن روزها مگر عقلمان نمی رسید که سر کلاس باید حرف نزد؟خنده دار نبود کسی محکوممان کند به بی عقلی و بی منطقی؟؟دخترهای بزرگ و عاقلی که سر کلاس لواشک لیس میزدند، فال حافظ می گرفتند، خط میخی اختراع می کردند...مگر به مدرسه نیامده اید که درس بخوانید؟؟

این جمله ها چقدر مفهوم نداشتند...

حالا بزرگتر شده ایم، حداقل دنیای اطرافمان!ولی من هنوز نمی دانم دلیل آنهمه سرزنش چه بود!!

اینکه انسان منطقی همیشه ازعقلش فرمان بگیرد به شعار یا حدیث بیشتر شبیه است، نه؟

من کودکی هایم را آزاد می گذارم تا هر وقت دلشان خواست بیایند جای من بازی کنند، همیشه امیدواربودم روزی نیاید که برای حفظ آبرو و اثبات عاقل بودنم کودکی های را زنجیر کنم و حتی برای لحظه ای به آن دختر شاد و سرخوش زیر پوستم اشاره کنم، هیس!!عاقل باش!!

دغدغه این روزهایم فقط این است که من را همین که هستم بپذیرند با همۀ دیوانگی هایم..

دلم خیلی گرفته مریم، با این حال از هیچ کس هیچ انتظاری ندارم، شاید دلگیری اصلاْ معنا نداشته باشد وقتی هرروزدهها انسان مهربان می آیند اینجا و پریشانی های من را می خوانندو آرامم می کنند و همین دلخوشی کافی که سوبان برایم بنویسد "اینجاهنوز بوی زندگی میاد..."

 

پ.ن.آهنگ وبلاگ ندا،الان،امروز یعنی همینهایی که گفتم،کسی نفهمید غمم چی بوده...

 

 

+ تاريخ شنبه سوم آذر 1386ساعت 13:41 توسط خیاط باشی  | 

 

آرامش، محبت، ...رؤیاهای دورودراز، هیچ گاه محقق نشده...توکل،بازگشت، صبر، صداقت، صداقت، مقایسه، پای دل، منطق، عقل، شجاعت،...توکل، توکل،توکل...دعا،عقل،... ترس، ترس، دلهره...زندگی، آرزو، رؤیا،...آرامش...من، دوباره تنها...

 فعلاً همین کلمات را توانستم از زیر آوار ذهنم بیرون بکشم، زحمتی اگر نیست امشب را با همینها سر کنید، فردا شاید چند جمله معنی دار به تورم خورد!

 

 

پ.ن.۱راستی این آهنگ هم هست،از حال وهوای همین روزها! عجیب همه چیز به هم گره خورده...

پ.ن.۲.بهتر نیست خیاطی یاد بدم؟

 

 

+ تاريخ جمعه دوم آذر 1386ساعت 22:51 توسط خیاط باشی  |