شاید این شعر از روزنوشتهای نیلوفر کمی از بی ذوقی من دربارۀ باران و این هوای لوس منعکس کند،و اینکه من اصلاً عاشق باران و پاییز نیستم و خدا خدا می کنم این ابرها زودتر از هم باز شوند و ذره ای نور از پنجره اتاق بریزد روی فرش...
تو نیستی
این باران بیهوده می بارد
ما خیس نخواهیم شد ...
...
دل تنگی ها ،غریبی ها هم بیهوده است
ما از هم خیلی فاصله داریم
نخواهیم گریست...
...
من اصلاً ترجیح می دهم باران در ساعتهای خاص و از پیش برنامه ریزی شده ببارد...محلش هم از قبل تعیین کنند که ابرها بیخود بالای سر خانۀ ما جمع نشوند...
من حتی این هوای گرفته را دوست ندارم،
و حتی تر مامانمو می خوام
پ.ن.بقیه شعر رو هم از منبعش بخونین، حوصله ندارم بنویسم!اصلاً همه حس و انرژی م رفته!از صبح مثل کرم حرکت می کنم...
+
تاريخ چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 16:45 توسط خیاط باشی
|
به عقیدۀ بنده و چند تن دیگر از دوستان، خدا پسرها رو از ابتدا خر آفریده الی الابد، دخترها رو اما یه مدلی آفریده که دائم خر میشن...هی خر، آدم،خر ،آدم، خر،آدم...دیگه با خداست که لحظۀ مرگ در چه هیبتی باشن...خلاقیتشون اینه که این دوره هایی که آدمن رو طولانی تر کنن ولی اینکه در طول زندگی یه بار هم خر نشده باشن محاله!!
پ.ن. فکر کنم باید نظرات رو بعد از تأیید نمایش بدم
+
تاريخ سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 2:36 توسط خیاط باشی
|
همینطور بی مقدمه پارچه را چهار لا می کنیم، به عرض گشادی آستین به عرض دور آستین و نسبت دور سینه، 20 تا 27سانت به طول قد آستین + پایین می آییم،5 یک مستطیل به دست می آید.
ترجمه اش می شود این شکل:

عکس بزرگ،
مقیاسهای دور سینه برای آستین:
- اگر دور سینه 40 تا 44 سانت باشد، پارچه را به اندازۀ 20 سانت چهار لاتا می کنیم.
- اگر دور سینه 45 تا 49 سانت باشد، پارچه را با اندازۀ 21 سانت چهارلا تا می کنیم.
- اگر دور سینه 50 سانت باشد، پارچه را به اندازه 22 سانت چهارلا تا می کنیم.
- برای دور سینه 50 سانت به بالا یک سری ریاضی بازی ست که اگر کسی خواست برایش ایمیل می کنم، دور سینه بالاتر از 59 بر گشادی آستین مؤثر نیست، یعنی آخرین حد گشادی آستین برا خانمهای چاق 27 است.
از سمت چهار لای باز برای قوس آستین 13 تا 15 سانت پایین می رویم و قوس آستین را رسم می کنیم.
دور مچ +دو ازسمت راست علامت زده و از آنجا به زیر بغل وصل می کنیم.

این هم عکس بزرگ،
بعد ازبرش 4 لا را باز می کنیم، الان دارم فکر می کنم چرا 4 لا؟؟دولا هم برای یه آستین کافی بود!!آستین بعدی رو میشه از رو همین برید!کسی می دونه چرا؟
بعد از باز کردن از سمت راست آستین از نقطه زیر بغل 10 تا 12 سانت بالا می رویم، از همانجا قوس را 2 تا 4 سانت عقب می بریم(این همان گودی بیشتر جلوی حلقه آستین است،خط زیرین خط برش است.)
جواب اون چهارلا تا کردن رو نفهمیدم!اشکالی پیش نمیاد فقط دو تا آستین از پایین به هم چسبیده اند که جدا می کنیم...
اگر آستین نسبت به حلقه آستین تنگ باشد کمی از زیر آستین قیچی میکنیم(قوس را زیاد می کنیم)، گشاد هم باشد در قسمت سرشانه کمی چین خرد می دهیم(اصلشم همینه، همیشه بزرگتره!)
دوختش کاری نداره صاف می دوزین،معمولی!
پ.ن.1.یه نفر پیام گذاشته لباس دنباله دار آموزش بدم!!؟؟چی هست؟دامنی که پشتش بلنده؟لباس سیندرلاست؟شنله؟
پ.ن.2.یکی محض رضای خدا این الگوهارو بکشه تو دفترش دپرس شدم!!اصلاً کی بود گیر داده بود الگوی آستین رو یاد بدین؟؟
پ.ن.3.آرام عزیز،اینجا دنیای واقعی ست، با آدمهای واقعی، با اتفاقات واقعی!من هم عروسک نیستم مجری برنامه تلویزیون هم نیستم، بقیه را نمی دانم ولی من عادت ندارم درتوهم دست و پا بزنم، لبخندم حک نشده، حرفی نداشته باشم نمی نویسم، خیلی جاها را می خوانم و نظری به ذهنم نمی رسد، با کسی رودر بایستی ندارم، عصبانی هم می شوم از نظرات بی فکرو کلیشه ای!...پس همان خداحافظ!
پ.ن.۴.اگر یک روز بهت گفتم از این کارت ناراحتم یا از فلان حرفت غصه م گرفته ،یعنی برام مهمی و دست خودم هم نیست!ولی اگه یه روز فقط ازت تعریف کردم و از درس و دانشگاه و کتابهایی که خوندم باهات حرف زدم،یعنی تو یه آدم معمولی شدی برام،جانی تو باید بفهمی اینو...یعنی دوست داشتم خودت می فهمیدی قبل اینکه بگم
+
تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 21:34 توسط خیاط باشی
|
متن هم ندارد،
آدم نیست باشد، هیچ هجایی برای گفتن ندارد.
اصلا پیشتر بروم
ابزاری هم برای بیان ندارد
الّا هو !
بودنت،
یعنی عشق!
از نظرات آقای شنی مهی دربارۀ پست قبل برداشتم این متن رو، خیلی به جا بود برای خناق امشبم!
از این تعریف جدید هم واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم ،اصلاً دلم می خواهد به عقب برگردم، به اینجا سرک بکشم و دلم بخواهد قوی باشم، و دوباره دیوانگی کنم...و کنترل وفهمی از این نوع...
حالم عجیب خوب است، روزها بساط پهن می کنم برای نوشتن پایان نامه، نمی فهمم چطور یک کتاب می آید توی دستم، یا این هدفون خود به خود راهش را پیدا می کند به گوشم!آخر دست هم یک عالمه ورق سیاه شده به اسم داستان و احساس وهر چیز بی ربط به پروژه...گفتم چند روزیست حرف پروژه رو نزدم خیال برتان ندارد تمام شد!!به قوت خودش باقی ست!
+
تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 3:1 توسط خیاط باشی
|
نیستم...ن ی س ت م
با این فرشته سر شانه به تفاهم نرسیده ام، هنوز بالای سرم می چرخد، جایش را پیدا نکرده...هی داد می زنم یک جا بنشین! اینطور می چرخی دلم به هم می خورد...
کم مانده التماسش کنم،
چیزی نمانده،
به همان التماس!
دلم ولی چندروزیست که به هم خورده،
نظم و ترتیبش،
قاعده و قانونش،
یک چیزهایی سبز شده،خودرو....می فهمید که؟
به این فکر می کنم که همین اول راه سرش را بزنم یا...
تا تصمیم بگیرم اجازه می دهم زندگی کند،
گوشۀ دلم!
همه ش همین بود!!
عشق و عاشقی کجا بود برای منِ خیاط!
بعد.نوشت:این نظر رؤیا را اینجا می گذارم که حداقل این روزها چند بار بخوانم:
من هميشه يك حرفي را مي زنم. اينجا دوباره مي گويمش به شما. به جان خودمان بلد نيستيم لذت ببريم از زندگي مان ... از آدمهاي دور و نزديكي كه پيدا مي شوند در زندگي مان ... دست كم مي گيريم شانس حضور همين معجزه هاي خدا را در آشوب و بلواي زندگي مان ... بانو نترس ... بپذير سرخوشي اين روزها را ... بپذير لطف همراهي آن فرشته را ... اصلن اجازه بده به خودت تا دلت به هم بخورد از آن چرخش ... التماسش كن حتا ... مي دانم بيشتر مي چرخد در اين صورت ... من همين ناجوانمردي رابطه هايي از اين دست را دوست دارم كه آدم را به صليب مي كشد انگار ... اصل حرف از جبران خليل جبران است. مي گويد: عشق همان طور كه تاج برسرتان مي گذارد، به صليبتان مي كشد. حرف عشق نيست اصلن. مي گويم عشق چرا كه اين طوري راحت تر حرف مي زنم درباره اش. منظورم همين دوست داشتن است. همين خوبي زياد آن فرشته و جذابيتش ... جاذبه اش كه تو را گرفته و گرفتار كرده است انگار ... گرفتاري شريني است بانو ... عينش براي من هم هست. دختر كه باشي، كلي فكر جور و ناجور مي ريزد به ذهنت در اين باره ... خوب مي فهميم همديگر را ... اما، گاهي زندگي ما با حضور همين گياه كوچك و سبز و خودروست كه گلستان مي شود ... جان مي گيرد ... اين را فراموش نكن فقط، او آمده تا كمك كند به تو براي گذر از اين روزها ... عابري است كه بايد از مسير زندگي تو بگذرد ... نسيم است تا دلت را تازه كند ... رهگذري كه نه براي ماندن كه براي رفتن به تو رسيده است ... همين ... مي تواني دوستش داشته باشي ... به همين شرط ساده اما، يادت بماند كه بسياري فقط مي آيند كه بروند ... براي بدرقه اش از همين الانِ شيرينِ بودنش كاسهء آب و كتاب قرآن را آماده كن و اشكهايت را ... ولي براي هلاكت آن مهرگياه عجله نكن بانو ... هي توكل كن ... توكل ... توكل ... تقدير زندگي آدم ممكن است از هر صفحه اي برگردد و از هر سطري يا نقطه اي حتا ... شايد هم برنگردد ...
+
تاريخ یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 2:14 توسط خیاط باشی
|
در سن
نوزده،
بیست وسه،
شانزده،
بیست،
هجده،
...
در سال
شصت ویک،
شصت و چهار،
شصت،
شصت و شش،
...
دیشب گلزار شهدا بودم.
پ.ن.به گمانم بیش از حد معمول فرصت داشته ام برای خوب زندگی کردن، خوب مردن...
+
تاريخ شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 16:9 توسط خیاط باشی
|
تو فرشتۀ نجات منی،
چه فرقی می کند روی کدام شانه ام خانه کنی؟
+
تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 15:51 توسط خیاط باشی
|
خدایا چی می شد این اسید معده رو کمی ضعیفتر می آفریدی؟ یا اصلاْ ما غذا هارو به صورت هضم شده میخوردیم؟؟یه چیزی غیر از اینی که الان هست،غذاها از پوست جذب میشد بهتر نبود؟؟
کلاْ میخوام بدونی چقدر واسه این سیستم معده و هضم غذا وقت گذاشتی؟؟آخرِ پروژه بوده، مثل ما ماست مالی کردی؟ یا اینکه حکمتی داره این سوزش همیشگی معدۀ ما؟
پ.ن. توجه کردید که ما هم گاهی مخاطب خاص داریم؟؟
بعد نوشت: مخاطب خاص من،تو بلاگ رولینگ و پینگ می دونی چیه؟؟میشه منو پینگ کنی؟این بلاگ رولینگ هم شفا بدی؟
+
تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 19:32 توسط خیاط باشی
|
می دانی رویا، گاهی از اینهمه خوب بودن خودمان گریه ام می گیرد، از اینهمه صداقت و عشق که جاری می شود از ذهن و قلبمان، بی آنکه کسی بفهمد...هیچ فکر نمی کردم با این صداقت تا پای دار هم بروم، انگشت نما شوم وبعد بریده بریده و با تردید حکم تبرئه ام را بخوانند...حدس هم نمی زدم این صداقت و عشق همیشه جاری، آبرویم را هم با خود ببرد...
چقدر روزگار و مردمانش سخت می گیرند! تو بگو من تاکی صبر کنم و به اشتباهات دیگران لبخند بزنم؟تا کی از سخت گیریشان گریه ام نگیرد؟
بگو جایی هست که مردمانش کمی مهربانتر با من حرف بزنند؟؟لبخندشان چیزی غیر از کش آمدن لبهایشان باشد؟از چشمهایشان دلسوزی نخوانم؟...
+
تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 0:0 توسط خیاط باشی
|
شام مهتاب گوش می دهیم، اشک است که قطره قطره حیف می شود...
من همیشه حس میکردم که ظرفیتم برای غم بالاست، این وسطها انگار کسی به گوش خداهم رسانده، یک هفته شیرینمان نمیگذارد...حرف اصلیم این بود که حالم خوبه، شادو سرحال می نویسم و برای n امین بار خدارا به خاطر داشتن این خانه و دوستانش شکرمی گویم
پ.ن.1.زهرای این دو نفر دیگه نگو حرفهامو نمی فهمی،من تو هیچ فازومرحله ای نیستم به خدا!!2.هگمتان عزیز سوالتون رو متوجه نشدم،دور حلقه آستین به دور بازو ربط نداره؟ نکته اینکه اندازه دور آستین و حلقه آستین همیشه اختلاف دارن(آستین بزرگتر است) که قبلاً درموردش توضیح دادم...3.یه بار گفتم حالم خوبه،نه؟
+
تاريخ سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 16:22 توسط خیاط باشی
|
سلام
خوبم!بالاخره الگوی آستین رو آماده کردم، تا چند روز دیگه هم می رم مزون، مهسا مامان به خدا دوختن مانتو صرف نمی کنه!مخصوصاً مدلهای آزاد و گشاد الان زیاده(می دونستید مانتوی سفید ممنوع شده؟بعد عمری ما خواستیم مانتو روشن بخریم نایاب شد!)، اون کتاب آموزش خیاطی بدون الگوی فیروزه ترغازه بود، سه جلد.ناشر هم همون ترغازه!
آموزش خیاطی از اول دیگه چه صیغه ایه؟از پایه یعنی نخ و سوزن؟؟یه سری اینطوری آموزش دادم تو آرشیو هست!
این آستین رو من اصلاً پیشنهاد نمی کنم، خود دانید!می تونید منتظر بمونید بدون الگوش رو یاد بدم،
خط AB= ( دور بازو تقسیم بر۲+ ۲ الی ۴) تقسیم بر۲
ازA ,B عمود پایین میایم به اندازۀ قد آستین به نظرم، C , Dرو علامت می زنیم.

عین همین مستطیل رو کنارش می کشیم،تو این جزوه گفته تا می کنید کاربن می ذارید...به نظر من که دوباره کشیدن آسونتره!

بعدش، از E fبه اندازۀ AB پایین میایم علامت می زنیم وخط می کشیم،GH!

خدایی چقدر عکسها گویاست! به اندازۀ یک دهم دور بازو از نقطۀ B بالا رفته i رو علامت می زنیم!(داره حرف کم میاد!) j میشه کجا؟؟وسط همون خطه که پایین می بینید. نقطه L یکسانت ونیم از G پایینتر و نقطۀ K دو سانت از A پایینتره.

در مرحلۀ بعد اون 4 نقطه رو به هم وصل کردیم،( i,j,k,l)

چون خوش دارم تمام پستهای این روزها بره پایین ادامۀ مطالب رو هم همینجا می گم!پس هر ضلع این 4 ضلعی رو به سه قسمت تقسیم می کنیم و از یک سومهای نزدیک به خط وسط یه مقداری خارج میشیم علامت می زنیم، این یه مقدار برای سمت راست 1.5 سانت و برای سمت چپ 1 سانته که تو این شکل پایین همه رو یه اندازه کشیدم بعدن خط زدم!

این دایره کج و کوله رو روی این ۴ نقطه بیرون اومده رسم می کنیم تا بشه گردی سرشانه!شکل پایین الگوی نهایی ست، اون دو تا مستطیل کناری هم با کاربن گذاری واین حرفها رسم می کنید...یعنی اندازه ها همانست.خط آبی که تا نقطه C کشیدم اندازه آستین و خط کوتاهتر قد آرنج است، یعنی چی؟یعنی اول طول آستین مهم نیست ولی لبه پایین الگو رو روی لبۀ کاغذ الگو نذارید چون اندازه از قد آستین بیشتره...

تو این الگو گودی پشت و جلوی آستین یکسانه ولی در عمل گودی جلو(سمت راست تصویر) بیشتره، یه چیزیه غیر قابل توضیح،چشمی و حسی قیچی رو بر می دارید و جلوی آستین رو گودتر می برید...
بعید می دونم کسی با این پست به خیاطی علاقه مند بشه!خودم که متنفر شدم!!ولی همینه دیگه، خیلی هم بد نیست اگه رسم دورۀ راهنمایی تان را دوست داشتید! دیگه اینکه هیچ کس حق نداره دربارۀ کیفیت عکسها نظر بده!!(ورقم زرد بود،حدسم نمی زدم بد بشه!)
پ.ن.اون سه خطه بالاپی نوشته! علاوه بر این آستین بی الگو و انواع مختلف آستین رو تو یه پست دیگه میگم.اگه خیلی پایه اید این شکلهارو تو یه دفتر بکشید و بنویسید برای بعد! جذاب هم میشه!
+
تاريخ سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 0:15 توسط خیاط باشی
|
بارها گفته ام و بار دگر می گویم
که من دلشده این ره نه به خود می پویم
...
فال نگرفتم، ولی به نظر من وقتی یه شعر رو از اول صبح ناخود آگاه زمزمه می کنی...اون شعر یه فاله!
+
تاريخ دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 10:25 توسط خیاط باشی
|
یا به خاطر نرمه بیسکوییتهایی ست که زیر صفر کیبورد جمع شده، یا این جوش چرکی روی پرۀ بینی مان که وقت خندیدن تیر میکشد، به هر حال هر چه هست لبخندمان گیرکرده...
من از این مدل آدمهام که وقتی یه نفررو بدجور دوست دارم و اون نفر از یه چیزی خوشش میاد، مثل سگ از اون چیز خوشم میاد!!از این نظر گوشهام خیلی درازه!مثلاً همین آهنگ مسخرۀ نازی جون!طرف یه بار گفته بابام!! اینو دوست داره ...حالا من شدم عاشق این آهنگ و خواننده اش(هر قدر هم چشمانش ترسناک باشد)، یا این زهرای جدید که قرار است درباره اش ننویسم...من اصلاً با این بانو celine dion حال نمی کردم ولی یه بار زهرا گفت از when I need u خوشش میاد، همین کافی بود واسه اینکه هر روز گوش بدم ولذت ببرم...اینا مثالهای آهنگیه، حضور ذهن ندارم برای سایر موارد...همینه دیگه، نقطه ضعفمه...حالا اگر امروز میگم از سبک نامجو خوشم نمیاد فردا اومدم ازش آهنگ گذاشتم دلیل بر رشد ذوق هنری من نیست، بفهمید که من دوباره عاشق شدم!
حالا که حالم خوب نیست بذارید همه مرضهام رو بگم! اینکه این روزها فقط خیاطی آرومم می کنه ولی بنا به دلائلی نمی تونم برم مزون...غیر از اینها کارمان کشیده به کته ماست!یعنی هرقدر هم قیافه می گیریم کمپوت اعتماد به نفسیم این مزاج همراهی نمی کند...دل خجستۀ حافظ هم فقط استرسم را بیشتر می کند:
ديدم به خواب دوش که ماهي برآمدي
کز عکس روي او شب هجران سر آمدي
...
+
تاريخ یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 0:1 توسط خیاط باشی
|
لطفاً نخ بادبادکم را پس بدهید، هنوز میل دارم بازی کنم، سر به هوا بدوم و باد موهایم را پریشان کند...خواهش می کنم بیش از این آشفته ام نکنید، من طاقت اینهمه فکرهای پیچیده و سخت را ندارم، من فقط آرزو دارم بادبادکم بالاتر از همه پرواز کند...
پ.ن.خیلی دلم می خواد همه چیز برگرده به حالت قبل!همه چیز، ه م ه چ ی ز!سیر شدم،به همین راحتی!
+
تاريخ شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 1:9 توسط خیاط باشی
|
او که حافظ دل من است هرگز نخواهد خوابید...
پ.ن. ۱.نوشین میدونم حق کپی رایت این جمله در انحصار توئه، ولی از صبح تو ذهنم تکرار میشه نمی تونم ننویسم، شرمنده!همین جمله قلوپ قلوپ آرامش تو وجودم تزریق میکنه!!امیدوارم فراموش نکنم این روزها و این رحمت و مهربانی سرشار خداوندرو...
پ.ن.۲. به قول قیصر امین پور همیشه زنده:
می خواستم بگویم:
"گفتن نمیتوانم"
آیا همین که گفتم
یعنی
همین که
گفتم؟
+
تاريخ جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 13:30 توسط خیاط باشی
|
۱. اول بگم که سرگیجه دارم!
۲. حال دیروز من!
۳.حافظ جان حال تو خیلی خوش است یا من؟؟ دلت روشن است انگار!
دیدار شد میسر و بوس و کنار هم
از بخت شکر دارم و از روزگار هم
زاهد برو که طالع اگر طالع من است
جامم به دست باشد و زلف نگار هم
ما عیب کس به مستی و رندی نمیکنیم
لعل بتان خوش است و می خوشگوار هم
ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند
و از می جهان پر است و بت میگسار هم
خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکیست
مجموعهای بخواه و صراحی بیار هم
بر خاکیان عشق فشان جرعه لبش
تا خاک لعل گون شود و مشکبار هم
آن شد که چشم بد نگران بودی از کمین
خصم از میان برفت و سرشک از کنار هم
چون کائنات جمله به بوی تو زندهاند
ای آفتاب سایه ز ما برمدار هم
چون آب روی لاله و گل فیض حسن توست
ای ابر لطف بر من خاکی ببار هم
حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترس
و از انتصاف آصف جم اقتدار هم...
۴. من واقعاْ عاشق خرید کردنم،دست خودم نیست!برای همین محتاطانه پول برمی دارم و این کارت اعتباریم به لطف خدا هر ماه مفقود می شود!
۵. مدل لباس بزرگ واین هم کوچکش:

مدل سمت راست: پارچه اصلی ساتن است و بین ترکهای دامن پارچۀ کار شده به کار رفته که متراژ ش هم زیاد است، قسمت بالاتنه و پشت رو میشه به دلخواه بالا برد و پوشیده ترکرد!
مدل سمت چپ: من یکی شبیهش رو دوختم، پارچه بالا تنه کار شده ست و نیاز به آستر نداره ، این لباس پشت نداره ولی میشه پشت بالاتنه هم براش گذاشت.دامنش مدل ماهیه!باید با ذره بین ببینم که بالاتنه ش جداست یا نه، اگه جدا باشه خیلی آسونتره و یه دکلته ساده ست!دامنم که گفتم ماهیه، سؤالی بود در خدمتم.
+
تاريخ چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 20:5 توسط خیاط باشی
|
بریزید دور این بچه بازیها رو!!از نظر من، "دوست پسر" فقط یه دوستِ خوبه که به طور اتفاقی پسر از آب در اومده!
+
تاريخ سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:47 توسط خیاط باشی
|
خدایا مرا از آنان قرار ده که چون او را ندا کنی تو را اجابت کند،
و چون به او متوجه شوی از تجلی جلال و عظمتت مدهوش می گردد،
پس تو با او در باطن راز می گویی،
واو به عیان به کار تو مشغول است...
"فرازی از یک دعایی که یادم نیست!"
پ.ن.به نظرم از اون دعاهاست که ساعتها جای فکر داره!
+
تاريخ دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 22:3 توسط خیاط باشی
|
دوستی دارم که هر بار موقع خداحافظی می گوید، امیدوارم شب کابوس ببینی...
نمی داند شبها من کابوسهای درجه یک می بینم!خواب می بینم خدمتکار خانه ای هستم بزرگ وقصر گونه!دختر تنهایی در این قصر زیبا زندگی می کند که هیچ حرف نمی زند، شبها روی تخت خواب دونفره می خوابد، از همانها که دورش پرده دارد!صبح بی هیچ لبخندی بر می خیزد، ... درخوابم تلفن این خانه روزی هزار بارزنگ می خورد و هر کس گوشی را برمی دارد صدایی از آن طرف نمی شنود!در خوابم همۀ روز به زنگ زدن و الو الو گفتن می گذرد و همه از چشمهای هم می خوانند که آیا اینبار کسی پاسخ داده است؟اما چشم دخترک با همۀ چشمها فرق می کند، او می داند چه کسی آن سوی خط است!
یکبار که من گوشی را برمی دارم صدایی نامفهوم حرف می زند، انگار که مرد کند ذهنی بخواهد چیزی را به من بفهماند، من التماسش می کنم بگو!حرف بزن!واو می گوید که عاشق دخترک است...
از بیمارستان معلولین سر در می آورم!برای دیدن مرد رفته ام، مردی که همبازی کودکی های دخترک بوده و حالا هر روز آه و نفرین می کند به پدری که مانع به هم رسیدن آنها شده!
دوباره به خانه برمی گردم و به دخترک التماس می کنم که پدرت کجاست؟برایش توضیح می دهم که آن نفرینها حتماً کار پدرت را می سازد...و او ناگهان یک شب بی هیچ حرفی مرا به خانۀ پدرش می برد، پدری که سخت مریض است و سالهاست در بستر مرگ انتظار می کشد...من حتی به بالین پدر می روم و از او می خواهم که به دخترش اجازه دهد با مرد کند ذهن ازدواج کند تا از این نفرین رها شود، چهرۀ سیاه و بیمار پدر بلاخره مرا از خواب بیدار میکند و من تا صبح در این فکرم که سرنوشت آدمهای خوابم چه خواهد شد...
پ.ن.ندارد!
+
تاريخ یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 23:6 توسط خیاط باشی
|
هر کار می کنی، هر تصمیمی می گیری دوباره خر نشو! حتی اگر حماقتت اجازه نمی ده انسان بمونی خر نشو، این بار گاو یا بز رو انتخاب کن!
اینکه الان شرایط کاملاً متفاوت با قبله، اینکه هیچ شباهتی نمی بینم، حداقل خیالم راحته که در حال خر شدن نیستم، می دونی؟حواسم به گوشهام هست!هنوز اندازشون طبیعیه، هنوز همه چی نرمال ومعمولیه...
تازه این بار همه مثل پروانه دورت می چرخند، صبح تا شب اس ام اس میزنن برات، آرزوی خوشبختی، دعا، پیشنهاد، آرامش ...تو این شرایط اگه اشتباهی هم بکنی به طور مساوی بین همه تقسیم میشه!می پسندم این نوع ازدواج رو، مهم نیست سنتی باشه یا مدرن!اسمش اصلاً مهم نیست، مهم اون شادیه که همه توش شریکن حتی اگه اتفاقی نیفته...و اون پشتوانۀ محکم و دلگرم کننده از طرف خانواده و اقوام!
احساس کرگدنی؟آره خوب هنوز احساساتم در حد کرگدنه ولی لبخند می زنم!
امروز زنگ زدند که چرا مزون نمیای!گفتم خجالت می کشم بیام...هیچ توجیهی ندارم روم نمیشه نگاه بقیه رو تحمل کنم!یه جور لوس بازی دخترونه...
دیگه اینکه بعضی وقتها رشته های دوستی سست میشن، اونقدر سست که دیگه امیدی به یه پیونددوباره نیست، اون موقعها یه توضیح سادۀ شرایط، یک "اشتباه کردم"، یا همین که چشم به هم بدوزیم و گذشته را به یاد بیاوریم،بدون اینکه متوجه بشیم همه دلگیریها و کینه ها رو مثل باکتریها تو تبلیغ پودر لباسشویی از بین می بره!اینو چندین بار تجربه کردم ولی خوب دوباره دور شدنها...
یه چیزی هم قبلاً نوشتم در مورد مشابهتم با گوشفگ؟ سگ لوک خوش شانس!حالا دائم مواظبم وقتی دوستی بعد از هزار بار دلم را شکستن به رویم لبخند زد، نگم آخی چه آدم مهربونی چقدر منو دوست داره!(اینو با صدای گوشفگ بخونید) واسه آدمی مثل من این نوع احتیاط خیلی سخته ولی دارم تمرین می کنم...
پ.ن.۱.باید بنویسم، نیاز دارم به نوشتن ولی انتظارترتیب دادن به این آشفته نویسی ها رو نداشته باشید، کار من نیست!
۲.برای اینکه حواس همه مون پرت بشه شاید چند مدل لباس بذارم، شایدم از ملاصدرا بیشتر بنویسم!شایدم آهنگ بذارم شعر بنویسم...شاید همه چی!!چه میدونم!
۳.رو اعصابم،نه؟خودمم حس میکنم!
۴.دوست عزیزی که در نظرات خصوصی برایم می نویسی،ممنونم از اعتمادت،من بازم میگم هیچ آدابی و ترتیبی مجوی...
۵.پی نوشت ها احتمالاً تا صبح ادامه داره...
۶. خوب بابا بوشفگ!!بیشتر از اینکه به فکر من باشند نگران اسم این سگ چلمنن!
+
تاريخ شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 22:14 توسط خیاط باشی
|
...
: الله اکبر الله اکبر!ملای جوان!تو چگونه جرأت می کنی چنین سخنانی را با این صراحت بر زبان برانی در زمانی که هنوز هیچ مقام و موقعیتی در علم و حکمت بدست نیاورده ای و مقدمات این راه صعب را نپیموده ای؟در این باب، بزرگانِ علم دیانت مهر بر لب زده و خاموشندودر بیم از ورود به دریایی که غرق در آن قطعی ست. تو چگونه بی محابا به درون این گرداب بی انتها می جهی و خوفی از عواقب آن به دل راه نمی دهی؟!ملا بار دیگر به تو بگویم، بترس از اینکه تکبردانستن و بسیار دانستن تورا به خاک سیاه بنشاند، بترس!
- ای شیخ! دهانم را مدوزو به هراسم نکشان! من در عنفوان شباب، نشسته بر خاک سیاه، با شما سخن می گویم و هرگز از این خاک بر نخواهم خواست تا تکبر، باز به زمینم بزند.
: ملا تو این حاضر جوابی ها را از کدام استاد آموخته ای؟
- از تفکر مدام و از گفتگوی پیوسته با خویشتن خویش، از دو بخش کردن خودو پیوسته یک بخش را خیره سرانه در برابر بخش دیگر قرار دادن وبه مقابله واداشتن...
: این کار منهدمت می کند ملا!تفکر دائم وگفتگوی با خویش، کارت را به جنون ثابت می کشد.
- این، سخن پدر خوب اما دائم نگران من است و پاسخ من این است، که کارم همه به جنون کشیده است، و بر لب بحر فنا ایستاده ایم و تن به مکالمۀ با درون سپرده ایم...ای شیخ!کسی چه می داند که مرز میان عقل و جنون کجاست؟و شما حضور "عقلای مجانین" را در سراسر عالمِ موجود، چگونه توجیه میفرمایید، که گاه یک جمله ایشان به قدر صدر هزار جملۀ اهل فضل و عقل می ارزد؟
...
کتاب "مردی در تبعید ابدی" را می خوانم! کلماتش را می خورم!نوشتۀ نادر ابراهیمی ست بر اساس داستان زندگی ملاصدرای شیرازی،صدرالمتأهلین. باید آتش بدون دود را هرچه زودتر بخوانم، فکر می کنم تا الان هم خیلی دیر شده!
پ.ن.روزهای خوب زندگی ام است، ثبت می کنم! آن خدایی که پیشترها صحبتش را می کردیم و شاکی بودیم از سرنوشت و برنامه هایش...حالا حس می کنیم مارا توی بغلش نشانده، نازمان را می کشدکه آشتی کنیم، ما کمرنگ لبخند می زنیم که خیال نکند راضی شدیم، او هم چشمک می زند که هنوووووز دارم برات! با این رابطه مان حال می کنم!;)
۲.من منهدم خواهم شد!
+
تاريخ جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 22:8 توسط خیاط باشی
|
یک سال است تمرین می کنم با کسی که حالم را به هم می زند قهوه بخورم، با کسی که هیچ تفاهمی نداریم ساعتها به صحبت بنشینم، با پیرمرد ها دوست شوم، توی اتوبوس با دخترک شلختۀ دبیرستانی هم صحبت شوم،...یکسال است تمرین می کنم با یک دایرۀ وسیع دوستی زندگی کنم، با انواع محبت ها زندگی کنم وبشناسم این پدیده های زیبای خلقت را...
این روزها برای تک تک کسانی که یک هفته نمی نویسند نگران می شوم، به سادگی عاشق پستهای ناشناس می شوم و روزی هزار بار، هزار بار خدارا برای اینهمه انسان عجیب و جالب شکر می کنم،
خدایا عظمتت را شکر!ببخش آنهمه خامی و کج فهمی مرا ،ببخش که نتوانستم انسانهای زیبای اطرافم را بفهمم و از زندگی لذت ببرم، نا امیدی هایم همه از کوته بینی بود...
ناتوانم از بیان ذوق وهیجانم ،فقط حس می کنم قلبم خیلی تندتر می زند، خیلی خیلی تند!
اینها باشد برای ثبت تولدجدیدم وبرای پست امروز، دوباره بایدتکرار کنم:
یک سال است تمرین می کنم با کسی که حالم را به هم می زند قهوه بخورم، با کسی که هیچ تفاهمی نداریم ساعتها به صحبت بنشینم، با پیرمرد ها دوست شوم، توی اتوبوس با دخترک شلختۀ دبیرستانی هم صحبت شوم و حالا آخرین برنامه ام این است، که بدون هیچ احساسی با تو ازدواج کنم و تا ابد در کنارت بمانم! حالا تو بگو، بی احساسیم را پنهان کنم؟فریاد بزنم؟یا اصلاً گذراست؟
دیروز هر بار که اشکم برای شاعر همۀ روزهای عمرم جاری شد به تو فکر می کردم که آیا می فهمی غم مرا؟لازم است بفهمی؟اشک من به تو ربط خواهد داشت؟آنهم برای کسی که تو احتمالاً نمی شناسی اش...
فردا اگر برای تنهایی یکی از دوستان مجازی ام گریه کردم چه؟پس فردااگر خواستم ساعتها پای دلنوشته های اینهمه آدم زیبا و خوش فکر، اینهمه انسان دوست داشتنی بنشینم و برای تک تکشان کامنت بگذارم و میل بزنم...تو این دیوانگی را تحسین می کنی؟
اصلاً نمی دانم این حرفها مهم است؟امروز باید بگویم یا یکسال دیگر؟ازدواج که کردیم من همین طور می مانم؟یک روز این دنیای زیبا را فراموش نکنم؟ اینهمه مهربانی و امید را که این دنیای مجازی برایم هدیه آورد...اینهمه شناخت!
ترسم از این چیزهاست!!این که دوست نداشته باشی روی جدول راه بروم، جفت پا از روی جوی آب بپرم،کنار خیابان کتاب بخوانم و شبها تا دیر وقت وبلاگ بخوانم...
خودت بگو نگران این خرده ریزهاباشم؟؟
پ.ن.1.رویا گفت اینها رو بنویسم چون وقتی کسی یه چیزی تو ذهنش چرخ می خوره و وبلاگ هم داره تا اون مطلب رو پست نکنه آروم نمیگیره!
پ.ن.2.با اینهمه فکرهای مشوش باید کمرنگ و پررنگ شدن من در صحنۀ اینترنت رو ببخشید!همه رو می خونم ولی تمرکز کافی برای نظر دادن رو ندارم!
پ.ن.3.در این بلبشو مضحک ترین کار پایان نامه نوشتنه!
پ.ن.آخر.تنها چیزی که نمی تونم تحمل کنم نصیحتهای تکراری و مادرانه ست!بزرگی کنید قصه سرایی نفرماییددر این بخش کامنتدانی!!خیلی قاطی ام !!!
+
تاريخ پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 15:3 توسط خیاط باشی
|
ازعصر کتابهایت را ورق می زنم و آه می کشم،
...
مابی صدا مطالعه می کردیم
اما کتاب را که ورق می زدیم
تنها
گاهی به هم نگاهی...
نا گاه
انگشتهای "هیس!"
مارا
از هر طرف نشانه گرفتند
انگار
غوغای چشمهای من و تو
سکوت را
در آن کتابخانه رعایت نکرده بود!
***
کتاب "دستورزبان عشق" را که خریدم یادم هست همان کنار خیابان روی جدول نشستم و خواندم،و هر شعر که می خواندم می گفتم وااای این شعر مثل حال الان منه... غافل از اینکه تمام شعرها مثل حال ماست وقتی با ذوق کنار خیابانی شلوغ شعر بخوانیم و لبخند بزنیم...حالا می فهمم!امشب اما همۀ شعرهایت زبان حال خودت است...
***
نه! کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هرکسی را
که دوستر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند...
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نبرد...
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!
***
تمام امروزم پر از غم شد:(
+
تاريخ سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 18:33 توسط خیاط باشی
|
به
قول رویا کوتاه بوود وداغ!! باورم نمی شود، باز دیر شد...آرزوی حضور در کلاسهایت، بزرگداشتت...همه را به تأخیر انداختم تا امروز که دیگر نیستی!

من
سالهای سال مُردم،
تا اینکه یکدم زندگی کردم
تو می توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری؟
"قیصر امین پور"
روحت شاد، مثل شعرهایت آزاد و رها...
+
تاريخ سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 16:26 توسط خیاط باشی
|
نه اینکه این روزها ننوشته باشم، بانو و ننوشتن؟؟هرگز!!ورقها و دفترها شاهدند سنگینی سکوتم را!
الان فقط خیال دارم خیاطی آموزش بدهم، همان هدف اولیه! رختهای چرک، دیگهای نشسته، دست نوشته ها، کلمات و هذیانهای ذهنم در هم آمیختند، باید با حوصله تکلیف همه چیز را روشن کنم، برای پنجره های این خانه پرده بدوزم، دستمال دست بگیرم و گردگیری کنم، یک تلنگر خورده ام انگار، که بلند شو افکارت را از درو دیوار تمیز کن که بوی گندشان همه جا را گرفته، بلند شو دستی به سر وروی این خانۀ آشفته ات بکش...
پاپیون روی لباس، این روزها به نظر دهاتی یا قدیمی می آید ولی هنوز درمدلهای خارجی به کار می روند، شاید نحوه به کاربردن آنها در لباسها باید تغییر کند، این عکس دو مدل از پاپیون است:

اون پاپیون بزرگ را به تازگی برای یک لباس دوختیم، که با مخالفت همه مواجه شد ولی وقتی آرایشت هم با مدل لباس هماهنگ باشد به اصطلاح آرایش فشنی داشته باشی خیلی هم با سلیقۀ ایرانی مغایر نیست...من که جزو موافقین بودم چون با هر تغییر اساسی و سنت شکن موافقم