"اگر هنوز زنده ای، دلیلـش این است که هنوز به جایی که باید باشی نرسیده ای."
مکتوب
انگار که سرم در یک سرازیری،سرخوش و خندان قل می خورد، بدنم در آغوش گرمی آرام گرفته، دستم به سنگدوزی های لباس خوشبختی دیگران خوش می رقصد و دلم...راستی کسی خبر دارد دل من کجاست؟؟چند وقتی ست از دلم بی خبرم...ولی حس می کنم این اشکهای بی اختیار را او سبب می شود...
پ.ن.چقدر این روزها حرفهایم را می خورم...
+
تاريخ دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 11:40 توسط خیاط باشی
|
هیچ کس و هیچ چیز باعث نشد من از همصحبتی تو دست بکشم، حتی اگر آخرش بعض و دلتنگی باشد...تقصیر توست که رفتارهای عادی بقیه آزارم می دهد، برای آن بی پروا ناز کردنها...و حالا عاقبتش شده زود رنجیهای بی جهت امروز...
کلافه نه، خفه ام!
و دلم به شدت برای خودم می سوزد...
+
تاريخ یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 21:8 توسط خیاط باشی
سرم شلوغه خوب!!سه شنبه یه لباس عروس،۴شنبه و ۵شنبه هم دوتا لباس پاتختی سنگین!
دوروزه فهمیدم سیستم نظرخواهی نداشتن خیلی هم زجر آور نیست! زجر آور اینه که وبلاگ ها چند روز چند روزتلنبار بشن و مجبور بشی یه عالمه پست عقب مونده بخونی و نظراتت گیر کنه تو گلوت... به موقع از حال بقیه خبر دار نشی و...بعد الان نظرم اینه که جواب دادن به ایمیل ها خیلی سخت تره، خلاصه اش میشه همون اعتیاد وبلاگی و...
کلافه ام فقط،ولی دوست دارم اینطورکلافه بودن رو:) هیچ از این مدل نوشتنم خوشم نمیاد ولی مغزم جواب نمی ده، هنگه...
+
تاريخ یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 15:58 توسط خیاط باشی
|
تولدت مبارک پسرک همیشه سرزندۀ خانه،
خواستم آخرین نفر باشم که تولدت را تبریک می گوید!باور کن ماههاست زیباترین جملات را برای امروز کنارمی گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همینطور بی وزن و بی هوا آمدم بگویم تولدت مبارک.
بین خودمان بماند، از وقتی که رفتی هم تو برادر مهربان تری شدی هم من خواهری صبورتر...دیدی بالاخره آنروزآمد که ما هم عاشق هم بشویم؟همیشه فکر می کردم بعید است روزی که ما دعوا نکنیم !داد وفریاد و جیغ نباشد بینمان...حالا آن روزهای خوش آمده، که تو برادرانه دلتنگی های مرا گوش دهی من خواهرانه برایت قرآن بخوانم...چه فرقی می کند؟مهم این است که من حضورت را حس می کنم، نه در خواب که در بیداری می بینمت...
دلم فقط برای یک چیز خیلی تنگ شده، اینکه ساعت 11 شب بشود ومن وتو کیبورد کامپیوتر را از دست هم بکشیم، بعد هی برای هم آف بگذاریم و فحش بدهیم، فردا صبحش من "رم" را ببرم دانشگاه که تلافی کنم... هیچ کس نفهمید چقدر تلخ بود اولین باری که بدون دعوا پای کامپیوتر نشستم و چقدر شیرین بود آن آف های آخرت ودعوتنامۀ اورکاتت در ساعات آخر...من آن شبها تازه بغضم ترکید...
بگذریم، امروز کیک خریدیم، به مناسبت سالگرد ازدواج پدر ومادر و به یاد بیست و سومین سال تولد تو...عکس گرفتیم و خندیدیم...قرار شد سال بعد عکست را روی کیک بکشیم،همه اجزای صورتت را تقسیم کردند دماغت افتاد به من!!می بینی؟؟ما هنوز همان دیوانه های سابقیم!!چه می گویم؟خودت که بودی امروز، دیشب مادر دیده بودت، خودم صبح با صدای خنده ات بیدار شدم...
خوب حالا کمی هم تو تعریف کن...آب وهوا چه طور است؟آنجا هم پاییز رسیده؟...
+
تاريخ شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:2 توسط خیاط باشی
خیلی هم مهم نیست،من زود به شرایط جدید عادت می کنم،خیلی زودتر از آنچه بقیه انتظار دارند...متأسفم که جز صداقت چیزی ندارم، صداقتی چندش آور و آزار دهنده...من که گفته بودم، همه چیز که خوب باشد یعنی یک جای کار می لنگد، گاهی یک خراش لازم است تا اینقدر بی پروا لبخند نزنی...
+
تاريخ جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 22:54 توسط خیاط باشی
بیشتر که فکر کردم فهمیدم این تئوری دایره وسیع دوستی های ناب را بگذارم پخته تر شود بعد مطرحش کنم.
این عکسها را امروز گرفتم برای کسانی که عکس هایم را دوست دارند، اینجا گلها و حاشیه پارچه را تمیز کاری کردم تا روی بند تاپ و پایین تاپ یا دامن دوخته شود:

یک دوستی در مورد الگوی پارچه های کار شده پرسیدند که چه طور ساسون می دوزیم روی این پارچه ها، همونطور که میبینید این تاپ اصلاً ساسون ندارد، ساسونها قبلاً روی الگو برش خوردند و ما 7 تکه برای تاپ می بریم، و بعد هم آسر کشی و باقی قضایا...در قسمتهای جلوی لباس حواسمان هست گلهای پارچه را تکه پاره نکنیم،موقع برش دور گل را می بریم.
این عکس هم یک مدل از ژورنال 2005 که من هنوز از مدلهایش سیر نشده ام، این مدل را تقدیم می کنم به همه کسانی که این روزها به خاطر یک پست چاپ شده به من سر میزنند، اظهار لطف می کنند و من گاهی از جبران لطفشان عاجزم...و به همۀ کسانی که تازگیها از حرف من رنجیده اند یا قبلتر ها از من کینه ای به دل دارند یا بعد تر قرار است برنجند...ودر آخر به همۀ دوستان پستی، کلامی، قلبی، عاطفی و هر دسته بندی که هر کس می کند...الان فکر نکنید من حالم خوش نیست...خوبم!خودم هم می دانم با یک تیر دو هزار و یک نشانه رفته ام...ولی وقتی احساس می کنم کسی از من دلگیر است تمام نیروی مثبتم تحلیل می رود،به در ودیوار می کوبم از یادش ببرم، قبلاً وحشی تر بودم، حالا چند وقتی است رفتارم به قاعدۀ آدمیزاد شده...
یک ابتکار جدید هم می زنم، نظر خواهی را چند روزی غیر فعال می کنیم تا بسنجیم کم آوردن خود را!!خواهش می کنم اگر به یک روز نکشید مستقیماً به رویم نیاورید...
دیگه... الگوی آستین را می گذارم!باور کنید سخت است بی دلیل از یک الگوی آستین جلوی بقیه همکاران عکس بگیری یا بکشی...باید موقعیتش پیش بیاید...
همین.
و کمی بیشتر برای تو که الان ناز خوابیدی و دوست ندارم آرامشت را بر هم زنم، فقط متعجبم با اینکه خواب خونت اینهمه بالاست چه طور آن شب تا صبح را به حرفهای من گوش دادی و خوابت کجا رفته بودآیا؟...متحیرم از حضورت در زندگی ام در این روزهایی که برای خدا قیافه گرفته بودم...عجیب تر آنکه کمرنگ هم نمی شوی هر چه انتظار می کشم...ظاهراً قرار بر این است که غرورمان را زیر جفت پایمان له کنیم و از خدا به خاطر دوستی با تو در حضور همگان تشکر کنیم، پس خدایا شکرت با تمام وجود!
+
تاريخ جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:40 توسط خیاط باشی
باید بنویسم،نه؟ وقتش است! بسیار خوبم!سرحال و شاد،الان هم می خوام برم دوچرخه بازی...
خواستم بگویم من شدیداً به تئوری وسیع شدن دایرۀ دوستی معتقدم، با اینکه اصلاً به قیافه ام نمی آید!!! تئوریسینش هم خودمم،یه قضیه ریاضی در این مورد وجود داره که الان یادم نمیاد، تا شب پیداش می کنم، مینویسم...کلی هم در موردش حرف داشتم،کلی هم عکس از مزون گرفتم که بذارم اینجا....
می دونید بعضی کامنت ها همۀ ذوق و انرژی مثبت آدم رو می گیره...پاکش کردم،نه اینکه بی جنبه باشم ولی برداشت منفی بقیه نباید منو اذیت کنه،هوم؟؟
پس همه چی باشه واسه شب نوشت...
+
تاريخ پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 13:52 توسط خیاط باشی
|
تحسینم می کنند، که چندین سال است رفتن امیر را تاب آوردم وبا کابوسها از پا نیفتادم...تحسینم می کنند به تحمل بی ضجه و شکایت...
نمی گویم تلخ نیست، کابوس ها هنوز مرا رنج می دهند، هنوز خاطرات آن لحظه ها نفسم را می گیرد...ولی من ویژگی های دیگری هم برای تحسین دارم، یعنی هیچ ارزش دیگری نداشتم که بعد از یکسال برایم بنویسی؟ حالا به این تحسینها دلم خوش نمی شود، فراموشت کرده ام...چند ماه ظاهرش است، سالهاست نمی شناسمت، نمی شناسی ام...
+
تاريخ سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 21:36 توسط خیاط باشی
|
این روزها هوا خیلی دلچسب شده، صبح که بیدار می شوم، وحشیانه نفس می کشم لحظات را...گاهی هوس می کنم بروم کنار رودخانۀ خروشان زندگی،غرق شدن کشتی هایم را تماشا کنم، در طول روز دستهایم پر از سنگ و سنگریزه اند، از این جیب به آن جیب...شبها جیبهایم سنگینتر می شوند، آخرین بار که جیبهایم پر از سنگ شد همسایه مان خودش را از پشت بام پرت کرد و مرد، من همان ساعت پالتویم را بیرون آوردم و همه سنگهایش را توی باغچه ریختم!!حالا هم هیچوقت با جیب پر از سنگ لب رودخانه نمی ایستم...می ترسم از مردن،جنون آنی شاید کار مرا هم تمام کند، بی آنکه حتی یک داستان نوشته باشم...حیف است!
دیروز حرف پدر سنگ بزرگی شد درون جیبم، امروز حرف مادر، سنگین شده ام...کنار رودخانه قدم می زنم تا آرام بگیرم، باید این سنگها را تک تک درون آب بیاندازم، غرقشان کنم قبل از اینکه سنگینی شان مرا به پایین بکشد...کمی سخت است کنار رودخانه کشتی هایت را که غرق شده اند به تماشا بنشینی و تلوپ تلوپ سنگ درون آب بیندازی، بعد هم سوت زنان از آنجا دور شوی و همه چیز را فراموش کنی...گرچه این رفتار اصلاً طبیعی نیست ولی از من بر می آید!
کتاب ویرجینیا وولف را می خوانم و گاهی اشکم سرازیر می شود، نمی فهمم چرا ولی دلم می خواهد سطر سطرش را اینجا بنویسم..
."دنیا از مردم نمی خواهد شعر و رمان و تاریخ بنویسند، دنیا به اینها نیاز ندارد، برای دنیا اهمیت ندارد فلوبر کلمۀ مناسب را پیدا کند..."
"کدام ذهنیت برای خلاقیت مناسب تر است؟فکر کردم این حساسیت آنها]زنها[ بدبختی مضاعف است، زیرا ذهن هنرمند برای انجام اینکار عظیم، یعنی آزاد کردن کامل و تمام عیار اثری که در وجود اوست باید ملتهب و پر آشوب باشد، نباید هیچ مادۀ خارجی، هیچ ناخالصی در ان باشد..."
و جایی دیگر نمی دانم از زبان کدام زن شاعر گفته:" روح زندگی و زیبایی در آشپزخانه مشغول خرد کردن پیه!"
"با آنان صحبت می کنم و متوجه میشوم از شاد ترین مردم جهان چیزی کم ندارند مگر علم به اینکه چنین هستند."
این جملات پرت و پلا ی انتخابی ام را خیلی دوست داشتم و این آخری" این هم شکستی دیگر، این رمان هم یک جایش می لنگد!"
خوب دلم می خواهد پست طولانی بنویسم، تازه چند روزی ست وقت کافی برای خواندن همه دوستانم نداشته ام، هر روزم کنار رودخانه می گذرد...
بگذار پستم را طولانی تر کنم، برای تو بنویسم زهرا...شک دارم هنوز، که حرفهای پیچ در پیچ مرا می فهمی یا نه!گفتم اینجارا بخوانی تا بفهمی من عادت ندارم ساده و خطی خودم را تعریف کنم، گفتم شاید از خواندن این پستهای هچل هفت، آنچه مشتاقی از من بدانی دستت بیاید، عکس العملت دلم می خواهد چشمانی گرد شده و دهانی باز باشد، تا اینکه دوباره بپرسی از خودت بگو...یا از آن دیالوگهای انگلیسی نچسبت ... زهرا من به بزرگی تو شک ندارم، سن و سال تنها فاکتور بی اهمیت است برای کسانی که زبان عشق را می فهمند...
+
تاريخ دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 23:56 توسط خیاط باشی
|
I hate the way you convince me, the way you help me...you know?
you should know the fact that I have already suffered more than most adults suffer during a lifetime, in my age....I want to look a wicked person, I want more freedom, my mind need to be free...How can i make you understand?I want to experience every thing you did...
پ.ن.یک دومن شیره روی سرم سنگینی می کند...
+
تاريخ دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 1:12 توسط خیاط باشی
|
با خودم تکرار می کردم که این دوستیهای جدید، این محبت سرشار از آسمان وزمین، این دستهای نوازش، این دوستت دارم ها و درددلهای شبانه ...
نمی ارزند به یک نگاه عاشقانۀ تو، به یک بوسۀ صبحگاهی با چشمانی خمار، به یک...
راستش را بخواهی،
می ارزند، بیهوده بالایت می بردم،خودت را، عشقت را، ... با این عشقهای ساده و تکراری هم می شود زندگی کرد، با دوستی های قدیمی حتی، بی بوسه، بی نوازش...
خودت را بیش از این آزار نده بانو، می ارزد...می شود...
تکرار کن با من!
+
تاريخ شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 22:57 توسط خیاط باشی
|
عید مبارک.
پ.ن.سال نو،دوستیهای نو...extremely خوش گذشت، مخصوصاً از ساعت 3تا 6 صبحش تو حیاط، وقتی نگاهت رو، رو زمین می انداختی که من راحت تر سکوتم رو بشکنم و این که هزار بار پرسیدی چرا اینا رو به من می گی؟وهزار بار ...ای بابا!هنوز یک هفته از افاضاتم نگذشته بود!....ولی واقعاً احتیاج داشتم به حرف زدن ...دست خودم نبود،بود؟؟
+
تاريخ شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 15:13 توسط خیاط باشی
|
نه اینکه مطلب ندارم بنویسم!اتفاقاْ در این یک روز بی کامپیوتری قلوپ قلوپ کلمه از ذهنم شره می کرد، یادداشت هم کرده م ولی الان هنوز هیجان زده ی این معروفیتم!!تا حدی که جای ه همزه دار را هم فراموش کرده ام!!اتفاقاً زینب جان، بی جنبه هم هستم!!الان که یک ساعتی رفتم بیرون، شیطان درونم خرسند بود!در دلم فخر خرید و فروش می کرد...آخرهم باعث شد در ملأ عام گریه کنم، یک آن از خودم متنفر شده بودم...
حالا از این ذوقهاو گریه ها که بگذریم، کلی کار دارم،دوستان جدید و انسانهایی زیبا برای کشف شدن... ۱۰ تاپست نوشین! و پستهای رویا از کتاب زیبای خدا خانه دارد،عکس روی جلدش بیش از هر چیز مرا تحت تأثیر قرار می دهد، راستش را بخواهی خودم هم هنوز کامل نخواندمش...
امشب یک جای خوب بودم، یک عالمه دعا کردم برای همه ی دوستانم و خوشحال بودم از اینهمه دوستیهای مجازی و حقیقی...این گلها تقدیم به شما، اگر چه عطر و بویی ندارند 


پ.ن. سعیده خانم که درخواست الگوی آستین کردید،چشم اگه رفتم مزون و الگویی دیدم عکسش را میگذارم،آدرس ایمیلتان اشتباه است وگرنه زودتر از اینها برایتان میل زدم. آرشیو رو هم ببینید درباره آستین زیاد نوشتم.
بعداً نوشت:
+
تاريخ جمعه بیستم مهر 1386ساعت 3:0 توسط خیاط باشی
|
ویروس افتاده بود به جانم*!!جریان این مجله موفقیت چیست؟؟نظرات را دستپاچه خواندم نکند آشنایی، فامیلی...آن مطلبتان یعنی کدام؟؟پاچه شلوار؟آستین؟پیژاما؟رسوا شدیم رفت؟؟مجله اینترنتیه؟؟من در مورد نیمه دوم مهر چیزی ننوشتم که!!یک نفر توضیح بده تا من در اینجا رو تخته نکردم!!
پ.ن.اوووووه نوشین!!ده تا پست به این عظمت؟خوبه خودتو کنترل کردی!!
*: کنایه از لبتاپ!
+
تاريخ پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:58 توسط خیاط باشی
|
برای کوتاه کردن شلوار لی یا جین، اگه مي خواين دوخت پايينش قيچي نشه، فقط از پايين شلوار يه پنس(پيلي) مي گيريد، ميفهميد ديگه؟؟اصلاً بريدن هم نداره! اگه به سمت بالا هم اتو كنيد هيچي پيدا نميشه...نه نمي فهميد!!بايد يه عكس بگيرم!
واسه مشكل گشادي كمر(قوس كمر) ،خوب اگه از دو طرف پهلو (نه دقيقاً درز پهلو، عقبتر) ساسون بگيريد خوبه، ولي شلوار لي يه كم دوختش سخته، بهتره پشت شلوار يه كش پهن كوتاه بدوزيد، موقع دوخت يه كم كش رو مي كشيد!!يه كم فقط !خيلي زود تنگ ميشه ها!
به سفارش خيلي ها بايد روش تبديل شلواربه دامن رو ياد بدم، خوب بهتره يه كم پول بذاريد تو جيب همون شلوار بعد بپوشيدش و بريد مغازه يه دامن بالاي زانو بخريد...اين بهترين روشه!پاپتي جان دست از سر ما بر ميداريد؟؟
كتاب خياطي هم يكبار خياطي فيروزه ترغازه را معرفي كردم كه بدون الگو هست!!الان واقعاً خياطي م نمياد!كامپيوترم خرابه، پايان نامه م رو هواست، جشن تولد...،هوارتا مهمان، داستان هاي نصفه نيمه و يك عالمه فكردر حالت نطفه، جنيني، يك ماهه...وحداكثر 10 ،11 ماهه! روی همه اينا اين بلاگ رولينگ فلان فلان شده هم رفته روی اعصابم!
پ.ن.راستش رو بگم؟؟بهانه م مياد:(( تنهامه:(
+
تاريخ سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 22:5 توسط خیاط باشی
|
...
اينها عين واقعيت است، نشانه ها را فرستادم پي كار خودشان، گفتم من با واقعيت بيشتر مأنوسم! نمي دانم چه طور ولي به هر زحمتي بود به شان فهماندم جايشان اينجا نيست، اينجا يك دختر معمولي با يك شغل معمولي تر زندگي مي كند، هوشش متوسط است ،ثروتش متوسط ترو دل به هيچ كس جز خانوادۀ ساده اش نبسته، منتظر هيچ خبر خوش، الهام يا معجزه اي نيست، صبحها زياد مي خوابد، شبها دير به رختخواب مي رود، ظرف مي شويد، سريال مي بيند، درس مي خواند، گريه مي كند، داد مي زند،فحش مي دهد و بهترين تفريحش ديكشنري خواندن است...
پ.ن.گريه م مياد:(( حالم بده انگار،دلم مهربوني مي خواد:( بوسه،بغل،اشکهام رو...
+
تاريخ سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 0:27 توسط خیاط باشی
|
برنامه ماه عسل امروز را دير ديدم، از دستم رفت گفتگو با محمد تيجاني نويسندۀ كتاب " آنگاه هدايت شدم" باورم نمي شد زنده باشد!به قول خودش از خيال به واقعيت تبديل شد!هوس كردم باقي كتابهايش را هم بخوانم...راهنمايي بودم كه" آنگاه هدايت شدم" را خواندم، امروز ديدم چه تسلطي بر قران و احاديث دارد!بعد وقتي ازش پرسيد تو برف مي خواي پاتو جاي پاي كي بذاري يه حديث گفت كه پيامبر به ابوذر مي گه اگه همۀ مردم به يك طرف مي رفتند و علي به سمت ديگر، تو همه مردم رو رها كن و دنبال علي برو!منم دنبال علي مي رم...لينك برنامه ها رو نمي دونم از كجا بايد پيدا كرد ولي دلم مي خواد كاملش رو ببينم...يك مصاحبه با تيجاني.
پ.ن.۱. ابراز احساسات با کمی تأخير به مناسبت برد سپاهان از استقلال. هوهو سپاهان!۲. ديروز آرشيوم رو كه مي خوندم متوجه شدم كه چقدر در گذشته خياطي آموزش مي دادم!!!شرمنده شدم!فردا كوتاه كردن شلوار لي رو ياد ميدم و تنگ كردن كمر شلوارهاناشي از قوس كمر در خانمها
+
تاريخ دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 20:49 توسط خیاط باشی
|
بعضی وقتها هوس می کنم این لپتاب را بگذارم لبۀ پله، جفت پا بپرم روش!
بعضي وقتهاي خيلي زياد!
+
تاريخ دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 13:55 توسط خیاط باشی
به لطف و به نام گل سرخ ،به بازي بهترين پست دعوت شدم، ديروز كلي از مطالب آرشيوم را خواندم و خوب! دروغ چرا؟ اكثر پستهايم را دوست داشتم!! وقت لازمه تا از اين توهم و خودشيفتگي حاد بيرون بيام و يه تصميم عاقلانه بگيرم! معتقدم من هنوزبهترين پستم را ننوشتم،ولي بازي تاريخ انقضا دارد!!
علي الحساب بايد بگويم اين پستم را حسي دوست درام و اين يكي را منطقي، اين فقط اشكم را در مي آورد ولي خاطره است، دوستش دارم...(البته خوب مي دونيد پستها مثل بچه هاي آدم مي مونن آدم همه بچه هاشو دوست داره و...تريپ بازيگرا
)
بيشتر از اين نمي خواهم به گذشته برگزدم، همينها كه خواندم كافيست.
دعوتم از آبي كوچك آرامش است، پاپتي، ندا ، چهار ستاره مانده به صبح ، نوشين (دعوت شدي قبلاً؟)، اي هفت سالگي ، در مكاني خلوت و مهتاب مهربان كه اين روزها خسته است. شما هم اگه میشد از دنیای یک ایرانی یه پست انتخاب می کردین عالی بود،من ديگه آرشيوش رو ندارم.
بيشتراز تعداد نوشتم چون يادم نيست بهترين پست همه رو خونده باشم یا اینکه قبلاً دعوت شدن...اين بازيها جداً ذهن آدم را به كار مي گيرند...دو روز است دارم اين پست را اديت مي كنم!
پ.ن.اين پست هي به روز ميشه چون دوست دارم بازم دعوت كنم،هر كي دوست داره بياد بازي بگه اضافش كنم!مثل يار كشي:)
بعداً نوشت:دعوتنامه براي شادي تا بي نهايت.
+
تاريخ یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 0:45 توسط خیاط باشی
|
خطرناك ترين دوستان كساني هستند كه تا هم فيها خالدون زندگي ات را خبر دارند ولي يكبار هم زنگ نمي زنند حالت را بپرسند!!
تا جايي كه راه دارد از اين دوست ها براي خودتان دست و پا نكنيد، فردا مي شوند بلاي جان! نه مي تواني منكر دوستيشان شوي نه ذره اي محبت ديده اي كه دلت خوش باشد، كارت ميشود لبخند زدن و آبرو داري در جمع...من كه از وقتي اين را فهميدم ازخیلی ها سوال اضافي هم نمي پرسم، يعني وقتي زنگ ميزند مي گويد ثبت نام دانشگاه دارم، فقط مي پرسم كجا وكي؟كه بفهمم به كلاس مي رسد يا نه!! نمي پرسم شبانه ؟روزانه؟سهميه؟اصلاً تو كي درس خواندي و قبول شدي...دوست دارم بدانم، ولي فردا من هم ميشوم بلاي جان او!!
دوست اگر دوست باشد هماني را مي پرسد كه تو دلت مي خواهد بگويي...وگرنه از صبح تا شب تمام پاركها و كافي شاپها و خيابانها را قصه بگوييد براي هم، نه تو حرف دلت را زدي نه از او دردي دوا شده!!
حرف جديدي نيست، همان قصۀ قديميِ چشمها و خواندن راز درون...منتها تمام رازها را نبايد به يك نفر گفت...
+
تاريخ یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 0:17 توسط خیاط باشی
|
بمیرم دخترم از بچگی مظلوم بود!يادته همش ۱۵ سالش بود صبحها مي فرستادمش نون بگيره، هیچی نمی گفت؟
: بله خوب!!اون موقع ها همه دخترها همينطور بودن!چطور؟؟
نه بابا!!ساراي من فرق داشت،هميشه خانوم هميشه مظلوم...
:درسته!!!چطور؟؟؟؟
حالا هم واسه کار شوهرش مجبورشده بره دیار غربت!!اینقدرم که به من وابسته است،قسمتش هميشه دوريه...دانشگاهشم كه يادتونه؟؟...
:بله بله،از دارقوز آباد منتقلش كردين تهران،مجبور بود با تاكسي بره!! حالا كار شوهرشون كجاست؟؟
چي بگم والا!! كجاست اين ايالت آمريكا؟اسمشم سخته لامذهب،كافرنيا؟يه همچين چيزي!
:آخي كاليفرنيا؟؟
آره، آره!بيچاره سارام،خيلي سختي ميكشه، هيچي هم به من نمي گه!پشت تلفن مي فهمم صداش ميلرزه...
:حتماً از غصۀ زياده!! واقعاً چه قسمتي داشت اين دختر بيچاره!
+
تاريخ شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 0:16 توسط خیاط باشی
|
در اين فكرم كه اگر ادبيات فارسي خواندم و فهميدم فرق روزي خور و روزي خوار در چيست، شايد به سرم زد قرآن يا همين مفاتيح را ترجمه كنم...تا هي نخوانم كه "اتقوالله" يعني از" خدا بترس" و بترسم ...فكرش بزرگ بود،بالاي دعاي جوشن نوشتم كه هر سال ببينم چه فكرهاي بزرگي دارم، تا براي ريز دردهاي بي اهميت غصه نخورم...
هيچ سالي به خودم زحمت توصيف اين شبها را نداده بودم،زحمت نوشتن احساساتي بزرگ و وصف نا شدني، مثل كلاس اولي هاي وبلاگ نويس شدم! بايد اعتراف كنم هيچ سالي هم، ذهنم تا به اين اندازه آزادو روشن نبوده، ابهام،دعاهاي پر از شرط و حد ومرز...آخرش هم نمي فهميدم از خدا چه خواستم!...حالا فقط لبخند مي زنم ،به ورق ورق سرنوشتم كه خودش مي نويسد وامضا مي كند، واعتراف آخر اينكه ،عاشق نبودن هم به اندازۀ عاشق بودن شيرين است!!به شرط آنكه استعداد عشق را در خود پرورانده باشي و بعد آزاديت را لذت ببري...
پ.ن.من كه يادم نبود ولي يكي براي سلامتي بلاگ رولينگ هم دعا كرده،از اغما درامد به سلامتي!!
+
تاريخ جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 4:4 توسط خیاط باشی
|
+
تاريخ پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 16:29 توسط خیاط باشی
|
حس مي كنم يك دست مي خواهد از حلقم بيرون بيايد...يك چيزي درونم قل مي زند ...قابل توضيح نيست!!حسي مانند بر هم زدن يك كافۀ آرام با موزيك لايت...برگرداندن ميزها و شكستن ليوانها...همه چيز زيادي آرام است، ولي بوي خاك مي آيد، بوي طوفان...آي مردم، يكي بيايد مرا از اين كافه با اين آرامشش پرت كند بيرون، خواهش مي كنم حداقل يك سيلي مهمانم كنيد،...من ميترسم از اعتياد به اين فضاي خوب، به اين بوي دود و لبخندهاي شيرين مشتريان...
+
تاريخ چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 22:58 توسط خیاط باشی
|
یکی آن شب جمعه که تا صبح در حرم امام حسین (ع) بیدار نشستیم با حوراء محي الدين حرف زديم بي آنكه زبان هم را بفهميم،يكي آن چند روز نجف و آن حس امن و قرار و آرامش حرم اميرالمؤمنين(ع)، يكي مسجد سهله، خانۀ امام زمان(عج الله فرجه) و آن باور عميق آمدنش كه در دلم زنده شد...و يكي امشب در آن چند لحظه سكوت قبل از قرآن به سر گرفتنمان...
صداي بال فرشته ها مي آمد، دستت را كه بالا ميبردي، مي شنيدي كه بر سر بردن دعايت جنجال مي كنند....
پ.ن.خدايا شكرت،باشه؟
+
تاريخ چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 4:36 توسط خیاط باشی
|
بعضی چهره ها آنقدر مهربان و دوست داشتنی اند که آدم با اولین دیدار بی اختیار از شرارت خودش شرمنده می شود...همینطور بی جهت عذاب وجدان دارم...هی با خودم می گویم کاش با وقار تر رفتار می کردم، مهربانتر...يا حداقل بيشتر مي خنديدم...
حالا از من ترسيدي؟يا دلخوري؟شاخهايم كه از زير روسري بيرون نزده بود؟؟حتماً برق دندانهايم را ديدي كه ساكت شدي...
+
تاريخ سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 0:29 توسط خیاط باشی
|
این روزها
در نشست و برخاست هایم
خیلی ساده سرم گیج می رود،
خيلي ساده به در و ديوار مي خورم،
ساده تر اينكه هيچ كس نمي بيند...
پ.ن.داره يادم مي ياد خوشحالي و خوب بودن چه شكلي بود،بعد از سالها شادي را تجربه مي كنم، كاش از دست ندم اين فرصتهاي شيرين رو...
+
تاريخ دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 15:22 توسط خیاط باشی
|
ستايش از آن خدايي ست كه به من بردباري كند، تا جايي كه گويي گناهي ندارم، پس پروردگار من ستوده ترين چيزها ست نزد من و سزاوار سپاس...
و به راستي مي دانم كه در پناهندگي به جودت و خشنودي به قضايت، عوضي است...و اينكه هر كه به درگاهت كوچ كند راهش نزديك تر است ومن آهنگ به درگاهت كردم به مطلوب خود...
مي خوانمت اي آقاي من! به زباني كه لالش كرده گناهش،
راز گويمت، به دلي كه هلاكش كرده جرمش،
تورا مي خوانم اي پروردگار،
ترسان،
با شوق،
اميدوار،
هراسان،
پس اميدم را تحقق بخش واسمع دُعائي يا خَير من دَعاهُ داعٍ ...
"دعای ابوحمزه ثمالی"
پ.ن.یادت باشد امسال سورۀ نور آيه ۳۴ تا ۳۸!
+
تاريخ دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 0:48 توسط خیاط باشی
سلام
این شعره بود همسایه ها یاری کنید و بقیه ماجرا...من الان مصداقشم با این پایان نامه نوشتنم!!
خوب اصولاْ پایان نامه که آمار و اطلاعاتش بهت وحی نمي شه!مجبورم دست یاری به سوی همه دراز کنم...
حالم خوبه، ممنون از احوالپرسي ها
من شدیداْ دارم برای بعد از دفاع برنامه ریزی می کنم، آنهم داخل کشور!!جالب نیست؟من یه راهی برای ادامه زندگي در ايران پيدا كردم!!هنوز آرزوهاي داخلي دارم،ولي خوب فعلاً لو نمي دم!بعد اين برنامه ريزي هاي پيش پيش هي آشفته ام مي كند كه پايان نامه پس چي؟و خلاصه اساسي قاطم! براي ديشب يه پست بهتر مي نويسم، غير مستقيم!
پ.ن.رويا از آن دوستهاي طلايي است،ممنون كه اينقدر به فكر من هستي:)
+
تاريخ یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 20:23 توسط خیاط باشی
|
ناراحتم، دلخور، غمگين، دل شكسته، شايد گريه هم كردم...
شب به خير
+
تاريخ شنبه هفتم مهر 1386ساعت 23:24 توسط خیاط باشی
دورۀ اين حرفها گذشته است، مردها ديگر نمي دانند چه مي خواهند، زنها در كمتر از دو ساعت ماهيت خود را تغيير مي دهند، همه چيز مهياست، طلب و مطلوبي درميان نيست...مي بيني؟ حرفهاي عاشقانه هم تمام شده،همه را گفته اند...ديگر چيزي وجود ندارد كه من بگويم صورت تو گل بيندازد، تو بگويي و من از هول دستمال كاغذي ريز ريز كنم... لكنت بگيريم، دلمان بلرزد...اينها را فقط مي توان در فيلمها ديد و گاه لذت برد، گاه يعني وقتي كه در فيلم ها هم حرف تمام مي شود و كار به جاهاي باريك مي كشد...لذتهاي چند ثانيه اي...وگرنه همه مي دانيم ديالوگها فقط جهت پر كردن نگاتيو است، اينكه صدا بردارها هم زياد بيكار نمانند...
بگذريم
مي خواستم بگويم قبلترها كه اين آهنگ را گوش ميدادم "گوله گوله" اشك مي ريختم! حالا پوزخند مي زنم مي گويم گور بابات!!اين حسم را بیشتر دوست دارم،آزاد شده ام ...خسته بودم...
خودت مي خواني از نگاهم كه چقدر دوستت داشتم ودارم حالا هر چه من اينجا پشتك بارو بزنم كه آزادم!!
بعداً.ن.بدون شرح!
+
تاريخ شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:51 توسط خیاط باشی
|
بي قيدي هيچ خوب نيست، اينكه آدم به هيچ اصولي پايبند نباشد، هيچ مرزو محدوديتي نشناسد...شايد انسان بي قيد زيباتر باشد،جذاب تر، راحت تر...حتي نويسندگان بي ريشه هم بهتر مي نويسند، ارزشي، فكري، عقيده اي نيست كه اسيرشان كند و كلماتشان را به زنجير بكشد...ولي حس مي كنم يك روز تند بادي ، من و توي بي ريشه را از جا بركند و محكم بر زمين بكوبد، هرچقدر هم آدم دور وبرمان جمع كرده باشيم تند باد كه برسد دست ما را نمي گيرند...آخرش خوش نيست...بايد اساس نامۀ اعتقادي داشته باشيم حداقل در ذهنمان...يك اساس نامه انعطاف پذير با ماده و تبصره...يه چيزهايي مثل مرام، منش، عرق ... بي بته گي چيز خوبي نيست...الان اينطور فكر مي كنم!
پ.ن.اين قرآن كشف شدۀ من درست است كه ترجمه اش عوض شده ولي بي نهايت زيبا مي خواند،امروز سورۀ مريم را چنان خواند كه گريه ام گرفت و خودش صدايش مي لرزيد در آيه هاي 35 و 37 چند بار با صداي لرزان گفت سبحنه!
و يك آيۀ زيبا هم كشف كردم،آيه 23 سورۀ مريم ،آنگاه كه درد زايمان، او را به ناچار به جانب درخت خرما كشانيد در آن حال گفت: اى كاش پيش از اين مرده بودم ويكسره از خاطره ها فراموش شده بودم...خيلي غمناك بود، درك كردم حسشو:(
+
تاريخ جمعه ششم مهر 1386ساعت 14:24 توسط خیاط باشی
|
دقت كردين همه وبلاگها يه جورايي تعطيلن؟اونايي كه هر روز آپ مي كنن هم يك خط دو خط...انگار از رمق افتاديم!!
من امروز بعد از سالها بالاخره به عمل كثيف آندوسكوپي تن دادم!!خيلي ريلكس و بي استرس!ولي آخرش ديگه بريدم و گريه م گرفت
۷، ۸ سال پيش تي وي يه كپسول دوربين دار نشان داد كه به جاي لوله آندو مي رفت داخل معده و فيلم مي گرفت،من اينهمه سال منتظر اين كپسول ماندم ولي مثل اينكه به توليد انبوه نرسيد! آخرش هم مجبور شدم لوله را قورت بدم
حالا يه ۴۰ تومني قرص گرفتيم براي اينكه خودمان و معده مان را سرگرم كنيم...در آخر هم دكتر توصيه فرمودند اينقدر فكر نكن!(اين جمله را يكبار آرايشگرم هم گفته بود،فكر نكن!كم بفهم!!)...حالا من توي مطب اول كمي كتاب لذات فلسفه را خواندم،بعد هم كتاب رويا ( به گزارش هوا شناسي فردا اين خورشيد لعنتي...)، مغزم در حال انفجار بود!!بعد به تك تك مريضها نگاه مي كردم و در اين فكر بودم كه كدام يك از اينها مستعد خودكشي است؟؟چند روز است اين فاكتور هم به تفكرات من اضافه شده!!نگرانم كه همه خودكشي كنند...
نگران داستانهاي پرداخت نشده ام هم هستم!!عروس ناشناخته!!اين دو روز به هيچ كاري نرسيدم...
+
تاريخ پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 0:9 توسط خیاط باشی
|
خودم تا حالا ندوختم، ولي از نظر هندسي درسته! بهتره اول رو يه پارچه بيخود امتحان كنيد، چون برشش آسونه ولي دوختش يه كم پيچيده مي شه،
يه پارچه مربع يا مستطيل شكل رو اينطوري تا مي كنيد:

و دوباره از خط تايي كه مي بينيد تا مي زنيد: شكل ۲
محل برش اين خظهاي خودكاريه، مستظيل كوچيكه مربوط به بندهاي مقنعه ست.

خوب فكر كنم اول اينو بدوزيد بهتره، بعد مي تونيد پايينش رو گرد كنيد. اول دوخت شماره ۱ رو انجام مي ديد،بعد مقنعه رو بر مي گردونيد يه كم چپ و راست مي كنيد خودتون مي فهميد چه جوري بدوزيد، اون مثلثي بالا رو بذاريد تو بمونه و برنگردونيد چون قاط مي زنين...

همينطوري نذاريد زير چرخ اول يك بعد دو!اگه اينطوري چرخ كنيد بندها رو به هم دوختيد ...آخر سر هم پايين مقنعه رو گرد مي بريد.
براي چانه هم فقط يك پارچه مربعي كوچك را تا زده به زير چانه مي دوزيد،آخر سر! بدون چانه هم ايراد ندارد. اگر خودم يا شما دوختيد و ايرادي داشت اين پست رو اصلاح مي كنم ولي به نظرم درسته!
+
تاريخ چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 8:40 توسط خیاط باشی
|
I am absolutely delighted to receive this award and I am sincerely grateful to all those wonderful people who voted for me,…was a fantastic movie to work on from start to finish. And I thank all those brilliant and talented people involved in the making of this absolutely fantastic film, Nobody could have possibly known that it would be such a huge success, especially those who told us the start that the plot was boring and ridiculous. They have now been proved quite wrong. My particular thanks go to …,my marvelous director,…my gorgeous co-star, …for witting such a hilarious and thrilling story, I absolutely adore you all.
اينا اصلاً هيچ ربطي به حرف من نداره ها!!فقط يه Listening بود تو دورۀ دبيرستان، يارو جايزه اسكار گرفت واسه فيلمش اينا رو بالاي سن گفت، بعد من خيلي دوست داشتم اين از هيجان هر چي adj بلد بود با احساس تمام مي گفت، آخرشم نزديك بود گريه كنه... ظهر از شدت هيجان مثل اون بودم...صفت فارسي كم آوردم، حالا شايد بعضي هاش نخوره ها،اين huge يا gorgeous ،ولي خوب مي رسونه منظور من رو...واينكه چقدر لذت بردم و چقدر بهم كمك كرد...
صبح مي خواستم بگم سوپرمن، ظهر مرد عنكبوتي به نظرم رسيد با آن حركت اتوماتيك دستها و تسلط روي نرم افزار...حالا After midnight مي بينم پري مهربان هم بد نيست.
+
تاريخ سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 0:47 توسط خیاط باشی
|
تازگي ها همه مي گن، هي دختر!منم مثل تو ديوونه ام...دارم فكر مي كنم كه نه، همه مثل خودشون ديوونه اند! همپوشاني هاي جزئي و موقت نبايد از ارزش ديوونگي منحصر به فرد من كم كنه!!به اندازۀ همه آدمهاي روي زمين تنوع ديوانگي هم وجود داره!
پ.ن.داشتيم با مردن خوش و بش مي كرديم ،اين پسرك همسايه با مرگ وحشتناكش پوزمان را زد! من با اينكه هيچ جاي پياز نيستم ولي بدجور دلم مي خواهد كشف كنم چرا؟؟مثل اين خاله زنكها رفتم توي خيابون واز پچ پچ همسايه ها فهميدم طرف ديشب رگشو زده، عصر از بيمارستان آوردنش ،يه لحظه تنها مونده و دوباره...واقعاً چرا؟؟من اصلاً سرزنشش نمي كنم...نمي دونم!!مخم هنگ كرده!!خدا صبر بده به مادرش...هي صداي گريه مي ياد از پنجره،ناخود آگاه مي رم توفضاي خونشون، مادرش هي يادش مي ياد آرزوهاش رو...خواهره كز كرده فكر مي كنه، مي شه اينا خواب باشه؟؟نمي شه زمان برگرده؟بعد همشون تو اين فكرن كه امشب صبح مي شه؟؟دلم مي خواد برم خونشون بگم امشب خيلي سخته فقط، فردا كه خاكش كنين بهتر مي شين...خيلي شب سختيه واسشون...خوابشون هم نمي بره!!كاش اين قرصهاي آرام بخش فلج كننده رو مي دادم به مادره كه اينقدر جيغ نزنه، هنوز دارم...غمگينانه شد؟ناراحت نيستم ولي ذهنم به شدت درگير شده...خدايا يه كاري كن بخوابن،حداقل خواهره،خيلي گناه داشت،صحنه آمبولانس و پليس دم در خانه را تا عمر دارد فراموش نمي كند...خوب ديگه تعريف نمي كنم ازشون!ناراحت كننده ست...پنجمين پست در عرض اين دو روزه،مشخصه كه چقدر درس مي خونم با كتاب لذات فلسفه و رمان و...عذاب وجدان مي گيرم ملت روزي دو بار مي آيند،با اين راه دور و كرايه هاي گران...
+
تاريخ دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 1:20 توسط خیاط باشی
|
بعد از پست قبل، قرار بود ما برویم سر درس!!كه نشستیم به حرف زدن با
مهدی دربارۀ کار در گوگل وياهو و سيتي زن شدن و...بعد هم توصيه فرمودند استراحت كنم و بعد از شام بنشينم پاي درس و اون اسمشو نبر! ما هم انگار منتظر بوديم ...اما يكهو ديديم از خيابان جيغ مي آيد،جيغ مرگ...وحشتناك...من اينطور موقعها فقط خشك مي شوم!!رفتيم دم در، فهميديم پسر همسايه خودش را از بالاي ساختمان انداخته پايين...جلوي چشم پدر ومادر و برادرش...خواهرش هم بعد آمد،چقدر دلم برايش سوخت وقتي با عجله دويد بالا...وهي گريه ميكرد چرا اينكارو كردي؟؟دلخراش بود...خيلي!!
خواب عصر كه هيچ!تا هفتۀ بعد هم فكر كنم در حسرت خواب بمانم از بس كه صداي جيغ توي سرم است،جيغ مرگ!!خودكشي واقعاً ظالمانه است،يك گناه نابخشودني!!بايد زجه هاي مادرش را مي ديد،تازه يك پسرشان هم زمان جنگ از دست دادند...خواهرش هم سني نداشت...خيلي غم انگيز بود،تازه! افتاده بود خانۀ همسايه كناري...تا همين الان n نفر تو كوچه بودند تا جسدش را ببرند...
خلاصه اينكه به بهانۀ مرگ پسر همسايه يك دل سير گريه كرديم!!خدا رحمتش كنه، هر چند دل خيلي ها رو شكست...
+
تاريخ یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 20:48 توسط خیاط باشی
|
امروز با رویارفتيم كتابخانه، كتاب گرفتيم،نشستيم كمي خوانديم و بحث كرديم! دربارۀ نويسنده ها و هر دو از ويرجينيا وولف خوشمان آمد...من كتاب لذات فلسفه را گرفتم! همان اطراف سينمايي بودكه فيلم مسيح را اكران مي كرد، بليت خريديم،مهمان رويا... توي سالن ۴ نفر بوديم!!من همان يك ربع اول خوابم برد،فيلمبرداري افتضاح بود!!توي سوراخ دماغ و تخم چشم آدمها رو هم گرفته بود،نه انگار فيلمبردار را روي اسب نشانده بودند...مثل فيلمهاي مستند روايت مي كرد...فكر كن كتاب ديني را يكي بلند بلند بخواند وبچه ها جلوي كلاس بازي كنند...در اين حد افتضاح!! يك نيم ساعتي خوابيدم به گمانم، كه رويا صدايم زد( راستي رويا چرا منو به اسم كارتم صدا زدي؟؟)گفت مي خواي بريم؟گفتم چي شد؟جاهاي جالبش گذشت؟؟عصاشو زد زمين؟؟بذار اژدهاشو ببينيم حداقل!!بعد رويا يادم آورد كه عصا مال موسي است و اين فيلم مسيح!!خلاصه بيرون آمديم(راستي رويا كاش اون دو نفر روهم بيدار مي كرديم).
رفتيم توي مترو نشستيم حرف زديم و هي ذوق كرديم كه اينهمه با هم موافقيم...دوست تر شديم:) من فهميدم كه بايد دوستهايم را يكي يكي ببينم اگر مي خواهم حرف بزنيم و دوست تر شويم!
اين بود خاطرۀ امروز تا ظهر،الان بايد يك گزارش از كارهاي كرده و نكردۀ پروژه تهيه كنم براي فردا...ديشب ئه سرين مي گفت اين پروژت كي تموم مي شه هم خودت خلاص شي هم ما:)) چقدر خوبه من وبلاگ دارم!هر روز بيشتر ذوق مي كنم براي داشتن اينجا...هان راستي نوشين من هم پايۀ رفاقت با خدا هستم، چه كنم كه اون عاشقم شده...
+
تاريخ یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 14:43 توسط خیاط باشی
|
أين اِحسانُك القديم؟
هان؟
دلم مي خواد بگم،كجاست احسان ديرينه ات؟؟
زير پايم جاريست، مي فهمم...عادت كرده ام به انكارت،كه هي بگويم دوستم نداري، تو بگويي چرا چرا...بعدمن آسمان را نگاه كن بگويم كو؟؟...تو بخندي،من پايم را بكوبم زمين،احسان جاري ات همه جا پخش شود،بخنديم هر دو...
چقدر خوب شد كه تو خدايي، اگر مثل ما بودي دروغ مي گفتي،بعد من هيچ كس را نداشتم براي اعتماد كردن...خيلي شانس آورديم كه بين اينهمه آدم تو خدا شدي...بين خودمان بماند،اين با دست پس زدن و با پا پيش كشيدن تورا بيشتر دوست دارم...انكار تو هم لطف دارد، مجبور مي شوي ثابت كني...من غرق مي شوم در محبتت...
همه اينها بين خودمان باشد، من اينجا تورا دوست ندارم،به لطف وكرمت هم اميدي ندارم...يادت مي ماند؟ضايعمان نكني!
+
تاريخ یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 5:4 توسط خیاط باشی
|