تبليغاتX
::خياط باشي::

خوب اینجا خياط خانه امن من است،هزار و يكمين رشته و علاقه ام خياطي ست، هر چيزي كه ياد مي گيرم را مي نويسم تا ماندگار بماند،هذيانهاي روزانه ام نيز گاهي از ذهنم در ميروند،جاري مي شوند اينجا...چاره اي نيست!

كپي برداري بدون ذكر منبع راهم كه همه گفتند كار جالبي نيست...
صفحه نخست
ايميل
Khayat's Shared Items

 

Add to Google Reader or Homepage

آرشيو
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

آرشيو موضوعي
روز نوشت
آموزش دامن تنگ
آموزشی برای همه
دامن فون
دامن برای افراد با کمر>90
شال حریر
مدل لباس
پرو
انتخاب مدل برای سنین مختلف
طرز ساخت روبان و گل لباس
کت،کله قند ومتر
مدل کت و دامن
انتخاب پارچه
شلوار
آستر کشی
آستین
مینی
بندو بندینک
طرح دامن و عروس
یقه مردانه
فوتهای خیاطی
ملاصدرا نویسی ها
تبدیل چادرمعمولی به چادر ملی
خیاطهای بدقول
دامن نیم کلوش
سفرنامۀ عراق
آموزش دوخت پیژاما
نمونه هایی از کار دست
يقه انگليسي
داستان کوتاه
دوخت مقنعه چانه دار
شب نوشت
كوتاه كردن شلوار
مادرانه
پاپیون روی لباس
کتاب نوشت

پيوندها
لانگ شات | چهار ستاره مانده به صبح | محمد رضا زماني | ييلاق ذهن | سيد مهدي حسيني | خانه اي از شن و مه  | گاهنامه | آبي كوچك آرامش | سورئاليست | زهرا  | در مكاني خلوت | اي هفت سالگي | فلك را سقف بشكافيم | سوبان | آيينه و مهتاب | عسل و شكر  | باغ بي برگي | خوابي در هياهو | جادوهاي رنگين كمان | حجم سبز |  | سردبير: خودم | دنياي کوچک | شلم شوربا | آشپز مدرن | خاطره | از اون بالا | راه نو | دوران ما  | مدل ها | گالري ها | اشك و لبخند | سايت دوخت | لباس ايراني | مريم آي | يک ليوان چاي داغ | بگذاريم و بگذريم | هگمتان | شادي تا بي نهايت | روزهاي بلند | باران تابستاني | ما مي گوييم | كلبه دنج  | بارش  | خوابگرد | يادداشت‌هاي يک دختر ترشيده | داستانک | کتاب در خانه |

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM




 
 
دست کم تا آخر مهر اسیر این دخترکیم!!

 

 

پ.ن.۱.وقتی تو خیاطی به بن بست می خورم  می رم سر پایان نامه،سر پایان نامه که قاط می زنم میام سراغ خیاطی،دو هفته پیش تو دوخت یقه انگلیسی کتم به بن بست خوردم،حالا خوشبختانه پروژه هه داره پیش میره و نوبت خیاطی نشده!

۲.از خانمها سوزی،نیلوفر ، زینب و همۀ علاقه مندان به خیاطی ممنونم که منِ بی الگو (در تمام زندگی)  را تحمل می کنند وبه اینجا سر می زنند.سوالها را به خدا جواب می دهم،از فاطمه خانم بپرسید!!

۳.منظورم از دخترک یانگوم بود...

۴.دروغ چرا خفه شدم از بغض ،اشکهای عاشقانه،حس پاک،عشق مقدس...جوانی کجایی که یادت خیلی هم به خیر نیست!!آههای حسرتت به یادگار تمام وجودمان را می سوزاند...

+ تاريخ شنبه سی ام تیر 1386ساعت 1:16 توسط خیاط باشی  | 

آرزو می کنم وجود نازنینت تا ابد از هر رنج و عذابی مگر به هدف تعالی روحت در امان بماند،لبخندهای زندگی و دوره های رشد و تعالیت را درک کنی و لذت ببری.
و هزاران ریز آرزو ی دیگر ...
+ تاريخ جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 0:51 توسط خیاط باشی 

دیشب فوتبال منتخب آفریقا و جهان رو دیدید؟؟خیلی کار قشنگی بود،پیرمردهای فوتبالیست!!اینقده خوشحال بودن انگار خیلی نیاز داشتند که دوباره بازی کنند،با مو های پریشان و شکمهای پیش آمده!این کلمه خارجکی ِهست تازه مد شده؟ما خیلی کاربردش را بلد نیستیم ولی یه جورایی نوستالژیکمان شد!!یا  شایدم یه کار نوستالژِیستیک بود؟؟ یه وقت فکر نکنید ما خیاطیم از این کلمه های شیک بلد نیستیم!

شعاربازی این بود :نود دقیقه برای ماندلا! لباسهاشون ضد نژاد پرستی بود یعنی لباس مشکی برای منتخب جهان و لباس سفید برای منتخب آفریقا!من هی دروازه بان منتخب جهان رو میدیدم می گفتم آخی!!پیر بودن همشون،ولی وقتی بازی می کردن می فهمیدی فوتبال تو خونشونه! تازه جالب اینکه هی می رفتن بیرون خستگی می گرفتن، برمی گشتن به بازی!

خلاصه اینکه  دیشب به ضربان قلب ما یکی دو تا اضافه شد!!یه چند باری هم به لبخندهای آنها نیشمان باز شد!

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 12:0 توسط خیاط باشی  | 

  • Longman contemporary dictionary
  • تفکر استراتژیک و مدیریت تحول           رالف استیسی
  • پویایی های سیستم                        دکتر محمدرضا حمیدی زاده
  • آموزش خیاطی بدون الگو                   فیروزه ترغازه
  • عادت هشتم                                   استفن کاوی
  •  اسفار اربعه                                     ملاصدرا
  • روان درمانی غم و اندوه                     جی.ویلیام وردن
  • Lowe      The management of technology       
  • سفر روح                                        دکتر مایکل نیوتن         
  • کتاب تاریکی                                    هیوا مسیح
  • حق السکوت                                  ریموند چندلر               فروشی
  • قدرت هوش اجتماعی                       تونی بوزان                 
  • فرهنگ لغات فنی
  • نگاهی به تاریخ علم(اتمسفر،دنباله دارها،خورشید...) ایزاک آسیموف

 

می بینی؟ دست آویز دیگری نیست!!

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 23:54 توسط خیاط باشی  | 

بقیه سفرنامه:

داخل حرمها به لطف ایرانیها هم خنک است هم تمیز،کسانی که دورۀ صدام وجنگ رفته اند می گویند حرمها از زمین تا آسمان فرق کرده،نکتۀ مهم احترامی ست که برای ایرانیها قائلند برعکس اعراب وهابی عربستان که ترسناک و بی ادب هستند خادمین حرم ها به خصوص حرم امام علی در نجف بی نهایت مهربان و با شخصیتند!!حتی از خادمین امام رضا هم مهربانتر...باور می کنید من یک روز صبح تو حرم امام حسین خوابیدم و هیچ کس با چوب پری نزد تو سرم!!حتی شب جمعه که حرم تا صبح باز بود یک پرده کشیدند داخل صحن یک طرف مردها خوابیدند یک طرف زنها، نورافکنها رو هم خاموش کردند ...چه حس امنیت و آرامشی...

آنجا با دختری آشنا شدم که پدرش اهل اصفهان بود ولی ۵۰ سال عراق زندگی کرده بود و صدام این همه سال اجازۀ بازگشت به او نداده بود،حورا کلمات فارسی بلد بود ولی جمله سازی نه،گیر دادم چرا فارسی یاد نگرفتی؟؟ گفت اگر صدام می فهمید ما فارسی بلدیم...نگاهش رفت به آسمان که خدا انتقام ما را از صدام بگیرد!!گفتم هیچوقت ایران نیامدی؟؟وای چهره اش یادم نمی رود معصومیت قلوپ قلوپ از چشمهایش میزد بیرون،گریه اش گرفت:( بین حرفهایش دعا می کرد!از چشمهای حورا مطمئن شدم امام زمانی هست و برای نجات اینها می آید...بگذریم!منِ سیب زمینی، آنشب تا صبح آرام آرام با حورا حرف زدم و دل نداشته ام لرزید...

 کربلاست،سیستم برق رسانی در همه جا تقریبا همین است،با این سیم کشی روزی یک ساعت برق داشتن هم عجیب است!!

 آبخوری،هی ناشکری کنید ما بنزین نداریم!!

البته آنقدر که مشکل برق دارند مشکل آب ندارند،یادتان که هست اینجا بین النهرین ،سرزمین حاصلخیز کتاب جغرافی مان است!!

اینهم پرورش گل در بلوار منتهی به حرم حضرت عباس،از بس آفتاب شدید است سقف پارچه ای درست کرده اند:

بقیه عکسها در ادامه مطالب.

پ.ن.۱ببینید من بعد از این سفر بدجور خاطر خواه کشورمان شدم،این وسط اگر مقایسه ای صورت بگیرد،غیرتی میشم،مفهومه؟؟یعنی نیاید بی خبر پایتان را روی هم بیندازید باد در غبغب ،که البته ایران هم اینطوری بوده یا اینطوری هست یا خواهد شد...این خبرها نیست،یعنی جای قیاس نیست ،من هم آدم بحث و جدل نیستم...ببینیدو قضاوت کنید و بخندید و گریه کنید ولی به من نگید چون روزای خوبی رو نمی گذرونم!

۲.دفعۀ بعد از مسجد سهله می نویسم.

۳.هر سؤال خیاطی دارید بپرسید اگر بتونم جواب میدم.


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 15:12 توسط خیاط باشی  | 

عشق اینه که من گوشیم رو عوض کنم ولی گوشی تو هنوز نوکیا باشه بعد من وقتی اس ام اس می زنم از فیس های گوشیم استفاده نکنم چون ممکنه برات نا آشنا باشه و غریبی کنی...

آلزایمر اینه که اگه یکی بعد از ۵ دقیقه جواب اس ام اس من رو بده مجبورم برم تو سنت مسج و ببینم موضوع چی بوده!!

فوتبال ایرانی اینه که به  بازیکنان ما قبل از بازی یک سطل ماست می خورانند و در نیمه دوم این ماست هضم میشه و تازه می فهمن که بازی جدیه و ...

پ.ن.با این اوصاف نوشین جان تو چی گفته بودی که من یه نظری دادم و حالا تو می گی چی؟؟و در مورد الگوی آمادۀ خانمها سوزی و نیلوفر،ندارم!!فکر می کنم لباسهایی از این دست عیب و ایرادهایی حاضر آماده هم داشته باشه،مثلا این که دستت بالا نیاد،طول قدمت باید محدود باشه و...نظرتان دربارۀ خیاطی بدون الگو چیه؟

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 13:45 توسط خیاط باشی  | 

سلام

هنوز درگیرم که همۀ سفر نامه را در یک پست بگذارم یا چند پست!!آقای شلم فرمودند جوگیر نشوم و نزنم تو کار مذهبی،حالا این یک پست را بخوانید اگر موافقید ادامه بدم،در مورد دامن لامبدا و سایر مسائل خیاطی هم فعلا مزون تعطیل است به علت اسباب کشی!!من هم چند وقتی باید با این پروژه سرو کله بزنم بلکه شرش کنده شود.فرض کنید خیاط ۳ ماه تابستان تعطیلات است باید وبلاگش را تعطیل کند؟؟بعدش حناق بگیرد؟؟

 

مسجد کوفه

مسجد کوفه پر است از مقام و دکه و مناسبت!در یک جا آدم توبه کرده،مقام حضرت آدم،جای دیگر محل عبادت ابراهیم خلیل الله بوده است،مقام حضرت ابراهیم،کمی آنطرفتر پیغمبر در را ه معراج به زمین آمدندو نماز خواندند، چون از آسمان دیدند که این قسمت زمین نورش تا عرش می رسد!دکة القضاء محل قضاوت حضرت علی است،وسط مسجد محل به زمین نشستن کشتی نوح است...همۀ این مقامها و مکانها نماز و دعای مخصوص دارند که راهنمای عراقی بلند اعمال را تکرار می کند تا زائرین انجام دهند.خوب من در بعضی مقامها نماز را دودر می کردم ولی آن آقای راهنما میامد دوباره از اول توضیح می داد و تا الله اکبر را نمیگفتی دست بردار نبود!!

مسجد کوفه را از صبح تا ظهر گشتیم...قبر مسلم و هانی بن عروه هم آنجاست،احساس می کنم فرصت خیلی کم بود برای فکر کردن!می گویند این مسجد محل چله نشینی و تفکر خیلی از علما بوده...ظهر نماز جماعت شیعیان داخل مسجد ،کمی عقب تر از محل ضربت خوردن علی(ع)!با شکوه بود!!و من تمام مدت در این فکر بودم که ما از کسانی که آن زمان پشت سر علی نماز می خواندند بهتریم؟؟

عربها  ۵ درصد هم نمی شدند که یا جلوتر از امام جماعت نماز می خواندند یا بین صفها تند تند نمازشان را می خواندندو دست n تا بچه شان را می گرفتند و خلاص!!یک صف جلویت نابود می شد!!این عربها غیبتشان نباشد یکی دو تراشه از ما کمتر دارند.هیجان انگیز بود که تمام نماز جماعت ها با حضور ایرانیان برگزار می شد و جالبتر اینکه نماز جماعت های نجف ،حرم امام علی شکسته بود!!!

پ.ن.۱مادربزرگ امروز به دیدنم آمده بود می گفت حالا کی پسش می دهند؟؟  عراق را می گفت!!!

پ.ن.۲.باتلاقی به نام رئیس

 

+ تاريخ شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 0:30 توسط خیاط باشی  | 

 

با همۀ حرفهای تلخ امشبت ،من گریه نمی کنم، آه هم نمی کشم!آسوده بخواب ،دوست داشتن من با تو فرق دارد...

پ.ن.یک سالی می شود که بیش از نیم ساعت نتوانستم تمرکز کنم،خسته ام خدا،خیلی خسته!

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 21:57 توسط خیاط باشی 

شما هم دفترچۀ قرمز دارید؟این یادداشتهای روز اول ورودم به عراق است از دفترچۀ قرمز:

  • دیشب سایۀ طالع همه زیر پایشان افتاده بود،همه با کنجکاوی طالعشان را می دیدند...حالا که بیشتر فکر می کنم یادم نمی آید نور بود یا سایه!!طالع من از همه عجیبتر بود،بلند و باریک ،نصفش را باید پشت سرم می دیدم،دیرتر از همه فهمیدم چیست!!یک تفنگ!!وقتی گفتم همه خیره نگاهم کردند،نگاهها یشان حالا که بیدار شدم هم یادم نمی رود!!
  • ساعتهاست در گرمای کشنده با بادهای سوزان کویری  در یک برهوت انسان و تکنولوژی و کلا حیات به سمت نجف در حرکتیم،ایست و بازرسی،عبور ماشینهای آمریکایی،تمام شدن گازوئیل...به هر بهانه ای که فکر کنم می ایستیم!با سرعت ۳۰ کیلومتر در ساعت  هر جنبنده ای از ما سبقت می گیرد،کولر نداریم!!هیچ فرقی با سونا ندارد...سونای لواسان وقتی مریم ما را محبوس کرد و درجه را تا آخر...
  • این عراق اصلا شهر و روستا ندارد!!در ایران هر ۱۰ ،۲۰ کیلومتر در جاده دهداری این دهستان خوشامد می گوید،بخشداری آن بخش سفر خوشی را برایت آرزو می کند،اما اینجا ده که هیچ صدها کیلومتر که بروی هم موجود زنده ای نمی بینی!

پ.ن.۱.ببخشید اینها را تو باس نوشتم برای همین پیوسته نیست!اولینش خواب شب قبل از سفر است.

پ.ن.۲.ادامه هم دارد تازه!

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 10:38 توسط خیاط باشی  | 

 

...

پ.ن.۱.دو نوع روز وجود داره،روزهایی که با ترک دیوار هم دعوا می کنی و روزهای آرام،امروز از روزهای نوع اول است!!

پ.ن.۲.مسیری ویژه با پایانی منحصر به فرد! خلاصۀ دعایم این بود...خودم که راضیم گور پدر همۀ افکار پوسیده!

پ.ن.۳.ظاهرن در عراق هم طرح امنیت اجتماعی اجرا می شود،روز اول ورود توی اتوبوس شمس العمارۀ بدون کولر،در دمای بالای ۵۰ درجه ،بازرس عراقی گذرنامه از من می پرسد چادرت کو!!!

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 8:32 توسط خیاط باشی  | 

سلام

من برگشتم،از طاقت فرسا ترین سفر عمرم!!بعدا مفصل سفرنامه می نویسم الان پاهایم خیک باد است نمی توانم بنشینم پشت میز!!از اینکه به یادم بودید ممنون،من هم یاد همه تان بودم.

پ.ن.بلاگ رولینگ کو؟؟

+ تاريخ یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 9:8 توسط خیاط باشی  | 

من انسانهای زیادی را دیده ام که دهها بار به همۀ سرزمینهای مقدس زمین سفر کرده اند و هنوز آلودۀ ساده ترین دردها و امراض بشری اند! جوانان و پیرانی را که  هیچ چیز در وجودشان عوض نشد،فکری ،عقیده ای،نیازی حتی!!هی رفتند و آمدند ولی نه کدورتی از قلبشان پاک شد نه ضربانی اضافه شد،نه نوری درخشید!!

نمی دانم من به دنبال چه هستم!به رفتن،نرفتن، بازگشتن حتی بازنگشتنم هم فکر کرده ام...به اینکه چه می خواهم،چه می خواستم ونشد!!...ذهنم خالی ست،قلبم هم! آرزوهایم ناچیز و  دست پایین است! ولی یادم هست همیشه خواستم با همه متفاوت باشم،چه بر سر بانوی پر ادعا آمده که آرزوهایش راز همین دور و برها، ازبین آرزوهای بی محتوا و پیش پا افتاده انتخاب می کند،خدا می داند!شاید سکوت کنم!!هنوز تصمیمم را نگرفتم،التماس کنم یا سکوت؟ فقط امیدوارم وقتی برمی گردم با همۀ پیچیدگی ام لبخند بزنم.

 پ.ن.۱.خوب ما رفتنی شدیم،به سرزمینی مقدس یا نفرین شده!!خودم دیفالت همۀ دوستان وبلاگی را دعا می کنم ولی خوب اگر دوست داشتید چیزی بنویسید (کلید واژه) تا سفارشی یادتان باشم;)اگر تا ۱۵ روز دیگه آپ نکردم کمی نگران شوید و بعد از ۲۰ روز به گمانم زحمت یک فاتحه به گردنتان بیفتد;)

پ.ن.۲.دعا کنید کمی باد کله مان بخوابد،فروتنی پیشه کنیم،خدایی ناکرده حرفی نزنیم بگذارند به حساب کفر گویی و نا شکری و ...وضعمان از این بدتر شود!!

پ.ن.۳.سلامتی همۀ مسافران اسلام،صلوات

+ تاريخ چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 23:14 توسط خیاط باشی  | 

تو برای زنده بازگشتن من نذر می کنی،من برای سلامتی تو. و هر دو گوشۀ ذهنمان مخفیانه در این فکریم که شانس مردن کداممان بیشتر است؟می شود با هم بمیریم آیا؟

پ.ن.دنیا چه بلاهایی که بر سر کله گنده ها نمی آورد!!

+ تاريخ سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 20:11 توسط خیاط باشی 

عرض به خدمتتان دیشب خیلی حالمان خراب بود نتوانستیم پستی داشته باشیم،حتی می خواستیم بگوییم این دامن پایین را روی کاغذ یا دستمال تمرین کنید بعد ببرید، دستمان به کیبورد نرفت!!حالا یه چیز دیگر بگویم تا دهنم باز است، عرض پارچه ها این روزها ۹۰ سانت یک متر است برای همین نگفتم،چون با یک پارچه خاص یا قدیمی که دامن نمی دوزید که عرضش یک و نیم یا نیم متر باشد...

خودم یکبار این دامن را کاملا اشتباه بریدم برای همین می گویم یکبار در مدل کوچک تمرین کنید،برای تمام کلوش هم که گفتم فقط کافی است یکبار دیگر تا بزنید پارچه را،مثل کله قند می شود،۲۲ سانت پایین می آییدو...خط کمر باید یک چهارم دور کمر باشد.

+ تاريخ سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 8:37 توسط خیاط باشی  | 

من قرار است یک دامن نیم کلوش یاد بدهم که اگر خواستید در این فصل تابستانی با مانتو بپوشید:

 هیچ کار ندارد،یک متر پارچه می خرید(اگر پایتان بلند تر از یک متر است ماشااله به قد و بالا تون، بیشتر بخرید) از نوع آهار دار نباشد بهتر است!به عرض  تا می کنید،یک مثلث می شود نه؟گوشه مثلث که یک ضلعش دولا باز یک ضلعش دولا بسته است را در نظر می گیرید،متر را بر میدارید حدود ۲۲سانت (یک سوم دور کمرتان)از هر ضلع پایین می آیید و علامت می زنید با خط به هم وصل می کنید و اندازه می گیرید،اگر نصف دور کمرتان است که هیچ اگر کمی بیشتر کمتر است باید ۲۲ سانت را بالا و پایین ببرید تا اندازه کمر را در بیاورید،مفهوم بود؟؟

حالا روی همان خط کمر برش میزنید،از دو ضلع به اندازۀ قد دامن پایین می آیید و علامت می زنید،این پایین را باید هلالی ببرید پس خطهایی را برای راهنمایی خودتان از کمر به اندازه قد علامت می زنید،مثل نقطه چینهای شکل پایین:

خوب حالا رو خط پایین هلال می برید،تمام است!درز پشت را می دوزید تا ۱۵ سانت مانده به کمر جای زیپ،می شود دور کمر را بیشتر گرفت و بعد چین داد تا اندازه شود. یک نوار از همان پارچه به عرض ۶  طول دور کمر هم میبرید با اجازۀ همفری لایی می چسبانید، اما محکم! تا می زنید و اتو می کنید،و به دامن وصل می کنید...

من شدیدا برای هر دامنی آستر را پیشنهاد می کنم چون  به دامن فرم می دهد و دامن هی به دست و پایتان نمی پیچد!

سوالی در این مورد دارید بپرسید الان چیز دیگری به ذهنم نمی رسد!این عکس تمام کلوش است برای اینکه یه تصویر ذهنی بسازید گذاشتم،ما اینجوری نمی بریم!برای تمام کلوش هم یک تای دیگر می زنیم و یک چهارم دور کمر و...

پ.ن. مثل اینکه مخاطب مد شده،دست بر قضا این پست ما هم مخاطب خاص دارد،تا کور شود هر آنکه نتواند دید!;)

 

 

+ تاريخ یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 22:38 توسط خیاط باشی  | 

 

ظهر جمعه است،همۀ بچه ها و نوه هایم را دعوت کرده ام برای ناهار،زرشک پلو با مرغ برایشان پختم،با همان طعمی که مخصوص خانۀ مادربزرگهاست!!

از ۹و ۱۰ صبح یکی یکی می آیند،بچه ها بازی می کنند ،میوه می خورند ،دور اتاق می دوند و من برایشان پسته مغز می کنم...امیر نوۀ آخرم دستهای پر از شکلاتش را با دیوار تمیز می کند!مادرش جیغ می زند امیـــــــــــر!!می گویم عیب ندارد مادر با یک دستمال نم پاک می شود...پشتیها را انداخته اند بالا بلندی بازی می کنند و من غرق تماشایشان شده ام...

ناهار را که خوردیم می فرستمشان توی حیاط تا بزرگترها چرتی بزنند،هی به بچه ها نق نزنند چشمهایت را ببند،بخواب!!یک ظرف پر از شکلات و شیرینی هم می گذارم کنار حیاط با چند ظرف و کاسۀ کوچک برای خاله بازی دخترها.علی -نوۀ بزرگم- میاید که مادر جان بچه ها می گویند اجازه می دهید...حرفش تمام نشده می گویم برو عزیزم،زیر انداز و سینی کنار حیاط است،قلیان هم گوشۀ زیرزمین،مواظب باشید فقط.شاد و شنگول می دود طرف زیر زمین.

غروب که می شود بچه ها به مادر پدرشان التماس می کنند: نریم،نریم!!سارا به پری پز می دهد من و مینا بیشتر می مانیم تو نیستی بازی می کنیم...دوباره دعوا می شود،سریع می روم یک مشت آدامس خرسی می آورم بینشان تقسیم می کنم،آشتیشان می دهم...شاد می روند.پر از انرژی...

من تنها می شوم. یک هفته انتظار و دوباره جمعه ای دیگر...

پ.ن.تصویری از زندگی آینده ام یا بهتر بگویم برنامه ریزی اخلاقی چهل سالۀ سوم!

+ تاريخ شنبه دوم تیر 1386ساعت 23:13 توسط خیاط باشی  | 

این پست مرا برد اون دور دورها.......

و این یکی خیلی مفید است تا بعضی از لینکها همیشه آن پایین ستون سمت چپ نمانند!

+ تاريخ جمعه یکم تیر 1386ساعت 12:32 توسط خیاط باشی  |