خیلی عاشقم امشب
حیف آن چشمهای مشتاق من
حیف آن تو که نیستی...
+
تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:41 توسط خیاط باشی
|
تعلیق یعنی آویزان ماندن خواننده تا انتهای داستان؟؟ پس رحم و مروتتان کجا رفته؟ انسانیت چه میشود؟
+
تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:26 توسط خیاط باشی
|
جلوی آینه ایستاده لباسهایش را میپوشد٬ میپرسد: خیلی آدم گ*هیام٬نه؟ دستهایم را دور بالش حلقه میکنم٬ خنکی ملافههای سفید میرسد به زیر پوستم٬ دلم نمیخواهد حرف بزنم٬ از توی آینه نگاهش میکنم... کتش را میپوشد و کنار تخت مینشیند :نه؟ با صدای گرفته جواب میدهم نه! بلند میشود که برود دستش را میگیرم٬ آرام زمزمه میکنم این گناه نیست٬ کثافتکاری نیست٬ بیچارگیه! ما فقط بیچارهایم...
پ.ن.عنوان از وسط یک پست رویا!
+
تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:25 توسط خیاط باشی
|
این یک حقیقت است که کمی دیر تصمیم به افشای آن گرفتم٬ من در واقع هیچوقت دلگیر نبودم٬ نه آنقدر که به خاطرش وبلاگ بنویسم٬ که اگر بخواهی دلگیر باشی حتماً و همیشه لابهلای زندگیات دلیلی برایش پیدا میکنی...
دلگیری من فرق داشت٬ من آنروز که وبلاگ ساختم خیلی هم خوشحال بودم٬ در واقع من فقط یک لبتاپ خریده بودم با مارک دل٬ هیجانزده بودم از اینکه دوسیر کامپیوتر را روی پایم میگذارم و مینویسم٬ راستش عشق به نوشتن هم از کلیدهای نرم همین لبتاپ جرقه زد... بعد به خاطر این حس خوب تصمیم گرفتم زیادتر بنویسم... همه جریان در یکروز اتفاق افتاد٬ انگار که کفش بخری و تمام روز دلت بخواهد بروی بیرون...جایش مهم نیست٬ هست؟ من دلم میخواست لبتاپم را روی پایم بگذارم و تند تند تایپ کنم٬ اینطور شد که نوشتنم شروع شد... نامم را گذاشتم Dellgir یعنی کسی که لبتاپ Dell گرفته٬ من حتی چک نکردم ببینم دلگیر با یک ال هم ثبت شده یا نه! بعدترها باور کردم که باید از چیزی دلگیر باشم٬ سعی کردم ولی چیز خیلی مهمی پیدا نشد! راستش هنوز برای وارد شدن به وبلاگ حرف اول را با شیفت مینویسم٬ شاید لازم است شما هم بدانید من خوشحالتر از این حرفهایم که با یک دلگیری کوچک وبلاگنویسی را شروع کرده باشم٬ شاید باید زودتر میگفتم تا بقیه هم موقع وارد کردن آدرس حرف اول را با شیفت بنویسید که فراموششان نشود ماجرا در حد خرید یک کفش نوست٬ فقط جور دیگر باید دید...
پ.ن.یک اعتراف دیگر مانده که باشد برای بعد...
+
تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:18 توسط خیاط باشی
|
: خوندی داستان جدیدش رو؟
- نوچ.
: بخون قشنگه.
- عمراْ!
: پس هی سرما بخور!
+
تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:51 توسط خیاط باشی
|
۱. یک راهحل پسندیده برای زودتر خوابیدن پیدا کردم٬ ابتدا یک مقاله انگلیسی تخصصی پیدا کنید و با کمک دیکشنری( ترجیحاً لانگمن) تمام لغات آنرا پیدا کنید٬ سپس جملات مثال دیکشنری را حفظ نموده و با خود تکرار کنید٬ اگر تلفط لغتی را نمیدانید به سیدی رجوع و تلفظ آن کلمه و جملههای مثالش را به خاطر بسپارید٬ چنانچه در حین جستجو به کلمات زیبا و کاربردی جدیدی برخوردید آنکلمه و جملات مربوطش را نیز دنبال کنید... شرط لازم این است که مقاله کار درسی شما نباشد٬ تکلیف کلاس هم نباشد٬ فقط آنرا پیدا کرده باشید...بعد از این مراحل اگر دیوانه نشدید حتماً میخوابید.
2. دچار یک نوع سرماخوردگی خاص شدم که ویروسش شبها فعال میشود٬ حدود ساعت 10 تا 3. خانم روانشناس معتقدند سرماخوردگی ویروسی نیست و یک بیماری عاطفیست٬ پس باید بگویم من از ساعت 10 شب تا 3 صبح به طور عاطفی سرما خوردهام!
3. کتابهای نمایشگاه روی تخت٬ از هر کدام یک داستان٬ وسطشان یک ورق یا مداد٬ نصف شب از صدای افتادنشان از خواب بپری٬ یا از تیزی نوک یک مداد توی کمرت...روزهای خوب و خوشیست٬ یادم باشد.
4.دفعه اول که "نزدیکی" را خواندم به نظرم جالب نیامد! فکر میکنم آن زمان عاشق بودم و از خواندن چنین اعترافاتی احساس عدم امنیت کردم... این جمله را ببینید: « ما خودمان میدانیم چه دوست داریم و گاهی اوقات خطاها و کجرویهایمان آشکار کننده خواستههای ماست.» فوقالعاده نیست؟ یا اینیکی: « آخر من مگر دیوانهام که به چنین چیزهایی حسادت کنم؟ به هر نوع بیهودگی و عیاشی!» به هر نوع! به نظرم ورژن مردانه دفترچه ممنوع است٬ پوستکندهتر...
5. یک وقتی باید از بعضی کامنتگذارها تشکر کرد٬ نه؟ مثل همین آقای پاپتی که پستهای ما را حفظ میکنند٬ بعد وقتی یکجایی مینویسیم مانتو دوختیم بلافاصله کامنت میگذارند هی هی مگه نگفتی مانتو دوختن صرف نمیکنه؟؟؟ بعد من فکر میکنم چقدر ضایع! یعنی اینم گفتم؟ به هر حال خوشحالیم از زحمت حضور و دقت بالای شما.
6. مشکل از ماست که فرصتی برای بد بودن به آدمها نمیدهیم٬ فرصتی برای آن روی شیطانی... خدا ساختهایم و به هیچ قیمتی هم باور نمیکنیم خدای ما اشتباه کند... اینکه بپذیریم هر آدمی در درونش شیطانی دارد بیش از همه باعث آرامش خودمان خواهد بود... پس تو ای خیاطباشی کچل! به شیطان درون انسانها هم احترام بگذار!
+
تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:10 توسط خیاط باشی
|
بچههایم دائم صندوق اسباببازیهایشان را میگردند٬ یکی از آنها را به طرفی میاندازند٬ یکی را بیرون میکشند و آنهایی را نگه میدارند که برایشان جالب است. من همین حالت را در مقابل کتاب٬ موسیقی٬ عکسها و روزنامهها دارم. آیا ما همین کار را با مردم هم میتوانیم بکنیم؟
نزدیکی- حنیف قریشی
+
تاريخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:13 توسط خیاط باشی
|
کلاس تنظیم خانواده گوگلریدر
یک جلسه کلاس تنظیم (رایگان) برای کسانی که تازه با مفاهیم گوگل ریدر٬ فید٬ شرد آیتمز و... آشنا شدهاند٬ محض منفجر نشدن شرد آیتمز ما و هاید نشدن خودشان...ساعت و نحوه ثبت نام متعاقباً اعلام میگردد.
همچنین برای اطلاع وآسایش ساکنان گوگلریدر اسامی شیاران شناخته شده را طی پستی اعلام خواهیم کرد لذا خواهشمندیم کسانی که از محل اختفای این افراد اطلاع دارند با مأمورین ما همکاری نمایند.
باتشکر
خیاط باشی
+
تاريخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:51 توسط خیاط باشی
|
پیشرفت عقلی نیاز به قدری بیحیایی دارد.
نزدیکی- حنیف قریشی
+
تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:23 توسط خیاط باشی
|
خدا جان امروز یک کیلو از خوشمزهترین نعمتهایت را دور ریختم٬ مرا ببخش٬ راستش این یک کیلو نعمت داشت به قیمت تباه شدن پنج شش کیلو از نعمات دیگرت تمام میشد٬ تصمیم گرفتم باقی باقالیها را توی سطل بریزم بلکه هم از نعشگیمان کم شود و هم کمی نبات بماند برای دردهای واجبتر...
+
تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:15 توسط خیاط باشی
|
همهچیخوان٬ کلاً هیچینخوان٬ جاست مذهبی خوان٬ جاست طنزخوان٬ مجلهخوان٬...اینها دستهبندی من است از همانها که دو دقیقه سرانه مطالعه را رقم زدهاند. کتاب خواندن به صبر است٬ باید از خیلی وقتها پیش تمرین کردهباشی که با خواندن 10 صفحه کتابی را زمین نگذاری٬ فرق کتاب و مجله را بدانی٬ به دنبال هپیاند و حوادث و جوک کتاب را ورق نزنی... کتاب خواندن به تربیت ذهن است٬ باید تمرین کنی که به مغزت همه نوع خوراک بدهی٬ نه فقط داستان٬ نه فقط مذهب٬ نه جوک و خنده... که حالا در این سن و سال تعریفت از کتاب رمان نباشد٬ مفاتیح و ادعیه نباشد٬ تاریخ و جغرافی و فلسفه هم دوست داشتهباشی٬ کلاً کتاب دوست داشتهباشی...باید در یک دوره زمانی طولانی موضوعات مورد علاقهات را مشخص کنی٬ هویج پخته که زمانی حالت را بههم میزد شاید الان مطبوع باشد٬ هر سال بلکه هر ماه باید ذائقهات را تست کنی... کتاب خواندن به نظم است٬ باید بدانی که یک کتاب درباره ریاضیات رادوست داری٬ پس آن تاریخی را که با خواندنش کهیر میزنی را باید همزمان با ریاضی بخوانی٬ یا داستان طنز٬ یا زندگینامه...باید این ترکیب کتابها را امتحان کنی تا غذای مورد علاقهات جور شود... باید منظم و به ترتیب بخوانی وگرنه یک کتاب فلسفه 100 صفحهای ماهها کنار تختت خاک میخورد درحالیکه داستانهای طنزت تمام شده٬ حالا باید بقیه غذاها را بینمک بخوری٬ نمیخوری و حس کتابخوانیات از بین میرود٬ ... کتاب خواندن را باید تمرین کنی تا پس نزنی٬ حرفهای که شدی دیگر قانونی وجود ندارد...
پ.ن.۱.برای یک نفر که در همان دوقیقه هم هیچ سهمی نداشته توصیهام این است که از داستانهای کوتاه طنز شروع کن٬ نه از کتابهای شریعتی که صد سال قرار داری بخوانی٬ نه از داستانهای عشقی ایرانی٬ برای کتابخوان شدن از یک جای خوب شروع کن که کتابخوان بمانی٬ بعد به همه قرارهایت میرسی...
پ.ن.۲. طبیعتاً پی نوشت این حرفها میشود: ارادتمند استاد.
پ.ن.۳. عنوان دوم: بعد از نمایشگاه با اینهمه کتاب چه کنیم؟
+
تاريخ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:17 توسط خیاط باشی
|
...
: خوب اشتباه گفتی مردها دامادی میکنن نه عروسی.
- به نظر من که همه عروسی میکنن٬ چون هیجانش بیشتره.
: نه! مردها داماد میشن٬ عروس که نمیشن!
- خوب داماد میشن ولی عروسی میکنن.
: ول کن دیگه! جفتش هیجانش زیاده.
...
+
تاريخ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:47 توسط خیاط باشی
|
تصمیم گرفتم چرخ خیاطی و چرخ ریشهگیری پروانهام؟ را یک جایی توی اتاق کتابخانه جا دهم٬ دوست ندارم بابت سر و صدای چرخها با کسی بحث کنم٬ در ضمن بهتر است همه وسائلم کنارم باشند... در مورد مارک چرخها مطمئن نیستم٬ اگر پولم برسد هر دو را ژانومه میخرم...یک میز بزرگ هم لازم دارم برای برش...
+
تاريخ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:21 توسط خیاط باشی
|
زُلمه!
پ.ن. زل+م+ه٬ به ضم ز٬ فتح ل٬ کسر م و به معنای دلم میخواهد زل بزنم به این صفحه و حرفهایم را نگویم...
+
تاريخ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:53 توسط خیاط باشی
|

رو میکنم به شیوا :« ببخشید شما هستههاش رو کجا میریزید؟» رویا زودتر جواب میده: « من که میندازم پشت همین صندلی» بعد تا میام تعجب کنم شیوا میگه: «منم همینطور!» من؟؟ هسته تنها گوجه سبزی که خوردم رو یک جای مطمئن کنار لپم جاسازی میکنم٬ به پیشنهاد شیوا باقیمونده کلوچهها رو میخورم تا هستهها رو بریزم تو پاکت کلوچه... نتیجه این میشه که اون دونفر هی خرت و خرت گوجه سبز خوردن٬ من دوتا!
خوب الان که فکر میکنم میبینم رویا راست میگه٬ من واقعاً از اوناشم!
پ.ن. بقیه مطالب: رویا٬ شیوا.
+
تاريخ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:50 توسط خیاط باشی
|
مثل آدمهایی که دست یا پایشان قطع شدهاست و تا مدتها پایی که نیست درد میکند٬ دستی که نیست میسوزد... دلتنگی میشود جای خالی یک نفر که نیست.درد دارد٬ سوز دارد و اشک.
+
تاريخ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:21 توسط خیاط باشی
|
نمایشگاه امسال خیلی از پارسال منظمتر است هنوز از آنتن خبری نیست ولی حداقل چیدمان غرفهها تا حدودی بر اساس حروف الفباست.(رویا پاشو بیا٬ خوبه!)
توصیه زمانی:
بهترین ساعت 12 تا 4 است و بهترین راه مترو٬ ایستگاه شهید بهشتی که پیاده شوید راست از توی مصلی سر درمیآورید(رویا ببین چه راحته؟پاشو بیا!)
توصیه خوراکی:
من که غذایم یک نعلبکی گوشت بخارپز است و یک بطری کوچک آب! برای آخر کار هم یک بسته تخمه سوسولی کافیست٬ سیبزمینی دست کسی ندیدم ولی ساندویچ زیاد بود...(رویا من برات غذا میارم٬بیا!)
توصیه آغاز گشتزنی:
بهترین محل برای شروع گشت ناشران داخلی حروف آخر است٬ نشرهای نی٬ ماهی٬ چشمه٬ قطره٬ ثالث و... چون سر همهشان نشر است آن آخرها هستند(غیر از افق)٬ پس از الف شروع نکنید که به تور کتابهای مذهبی میخورید...
توصیه دونفره:
قرار مدارها را قبل از ورود به مصلی بگذارید٬ به محض ورود حساب اساماسها و زنگها با خداست٬ خدا را هم که میشناسید٬ شیرین روابط دونفره را به گند میکشد٬ تا آخر که دستتان به هم برسد استخوانهای هم را خرد کنید. (دو نقطه چشمک به خدا)
توصیه دستشوئی:
به وفور هست٬ تا امروز هم تمیز بود٬ البته دستمال نداشت!
توصیه بچه:
نبرید آقا! اگر مادر هستید پدرش ببرد، اگر پدر هستید مادرش.(رویا تو هم بچت رو بده مامانش، حله؟)
توصیه حمالی:
چرخ هست برای حمل کتاب (رویا میتونیم خودمون هم بشینیم روش٬ خسته نمیشی بیا!)
توصیه اشانتیونی:
نشر قطره نمایشنامههای محمود دولتآبادی را با هر خرید هدیه میدهد. نشر چشمه هم یک آبنبات شیرینعسل میدهد. (رویا ببین!آبنبات!)
بقیه توصیه ها:
نفری ده تومان میگیرم به عنوان راهنما٬ برای کسانی که لیست کتاب دارند ولی فقط دو ساعت وقت دارند بروند نمایشگاه ٬ چنانچه لیستی هم ندارید٬ علاقهمندیهایتان را بگویید 15 تومان میگیرم کتابهای مورد علاقهتان را سرچ میکنم(نشر و قیمت)...این متن را هم که خواندید راهنمایی شدید پس در پست بعدی شماره حسابم را اعلام میکنم نفری 1000 تومان واریز کنید;)
(رویا از تو پول نمیگیرم٬ میای دیگه؟)
پ.ن.۱.ثبت میکنم که هنوز از نمایشگاه رفتن با پدرم لذت میبرم٬ همیشه مزهاش فرق میکند مخصوصاً آن ساعتهایی که گم میشوم...
پ.ن.۲.امسال هیچ دغدغه علمی و دانشگاهی نداشتم و حتی یک کتاب دانشگاهی هم ورق نزدم...فقط داستان و ادبیات! و از این جهت خوش گذشت.
+
تاريخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 19:3 توسط خیاط باشی
|