X
تبلیغات
خیاط باشی

خیاط باشی

تغییر

چقدر لوس و بیمزه‌ست نوشتن یک همچین پستی که من بالاخره فلان و شما فلان چیز را در فلان جا عوض کنید٬ ولی خوب چاره‌ای نیست. من بعد تشریف ببرید این‌جا.

 

+ نوشته شده در  2008/12/26ساعت 14:57  توسط خیاط باشی 

فایل شماره ده



من یک فایل word داشتم٬ اسمش 1بود. هر چیز که می‌خواستم این‌جا بنویسم اول آن‌جا چپ و راستش می‌کردم پست که می‌شد پاکش می‌کردم. با این حال فایل پر می‌شد٬ یک چیزهایی می‌ماند توی فایل٬ توی دلم٬ که پست نمی‌شد. ظرفیت فایل 1 یک صفحه بود چون من حال نداشتم اسکرول را بالا و پایین ببرم. وقتی نگفته‌ها از مرز یک صفحه می‌گذشت من فایل بعدی را می‌ساختم. 4٬3٬2٬1... خوب؟

حالا این دهمین فایل است. امروز همه فایل‌ها را مرور کردم بلکه یکی را خالی کنم٬ اما نشد. برای همین یک قانون جدید وضع کردم٬ من فایل 11 را نمی‌سازم. خوب؟

من اصلا عاشق این‌طور دل‌کندنم که چنگ بزنم قلبم را با همه رگ و پی‌اش از جا بکنم و حواسم هم نباشد چقدر خون از دست می‌دهم و هی درد بکشم و هیچ‌کس نفهمد٬ نبیند که قلبم هنوز می‌زند و خون می‌چکد از دستم.

 فایل 11 را نمی‌سازم. حداقل حالا حالاها نمی‌سازم. این‌جا دیگر عمرش تمام شده. دلیلی هم نمی‌بینم فلسفه‌ پیچیده‌ای پشتش باشد٬ این‌جا عمرش تمام شده... من خدای این وبلاگم و قصد دارم نفسش را ببرم.  بعید می‌دانم خدا هم برای حذف این‌همه آدم دلیل منطقی داشته‌باشد. همه آزادند هر طور دوست دارند مرگ را تفسیر کنند... برای من راحت‌تر است که بگویم باید می‌مرد٬ لازم بود قبل از دوسالگی بمیرد.

فرق من با خدا این‌است که او برای زنده‌کردن مخلوقش نیاز به معجزه دارد٬ من بی‌معجزه هم می‌توانم برگردم. و این‌که خدا تا حالا برای مرگ کسی از خانواده‌اش عذرخواهی نکرده٬ من یک‌طور بی‌شیله پیله‌ای از این‌که نمی‌نویسم معذرت می‌خواهم.
 
+ نوشته شده در  2008/11/3ساعت 13:30  توسط خیاط باشی  | 

یک تنبل بزرگ

1.وای رویا من مریض شدم٬ تمام آدم‌ها توی ذهنم گم شدند. یا یک اتفاقی افتاده یا من همان خنگی‌ام که بودم. هیچ‌کس باور نمی‌کند٬ این‌بار بدتر از همیشه است٬ حتی از وقتی که فکر می‌کردم دکتر مزیدی و یک‌فتحی و دکتر مجیدی همگی همان یک پزشک‌اند. امروز فهمیدم نازلی با الیزه فرق دارد! توضیح فهمیدنم را تلفنی تعریف می‌کنم. 2.آقای دهن‌گنده (نویسنده سابق) یک حرف‌های مهمی زد٬ مطمئنم اگر این‌جا بنویسم می‌گوید: «من این‌ها رو گفتم؟ یه چیزی بت می‌گما!» ولی این یکی را مطمئنم که گفت٬ گفت من یک تنبل بزرگم! یک تنبل بزرگ!
+ نوشته شده در  2008/11/1ساعت 19:38  توسط خیاط باشی 

نیا

تو نیستی. من تمام درد و غمم را می‌گذارم به حساب نبودن تو. حتی اگر اصرار هم کردم برنگرد که نفهمم بودنت هیچ دردی از من دوا نمی‌کند.

+ نوشته شده در  2008/10/30ساعت 13:48  توسط خیاط باشی 

این همانی

اگر سنگ٬ سنگ...
اگر آدمی٬ آدمی‌ است
اگر هرکسی جز خودش نیست
اگر این همه آشکارا بدیهی است
چرا هر شب و روز٬ هر بار
بناچار
هزاران دلیل و سند لازم است٬
که ثابت کند:
                 تو تویی؟
هزاران دلیل و سند که ثابت کند...

قیصرامین‌پور
+ نوشته شده در  2008/10/27ساعت 21:50  توسط خیاط باشی 

ترس

پ.ن.نظرخواهی وبلاگ را بسته‌ام چون بی‌جنبه٬ بی‌ظرفیت و خودخواهم. گاز هم می‌گیرم.    
+ نوشته شده در  2008/10/26ساعت 0:13  توسط خیاط باشی 

بلیط

خانم باوقار دلش می‌خواد برگرده به گذشته٬ به سال‌های دانشگاه٬ یا حتی عقب‌تر. خانم لپ‌قرمز می‌پرسه: «که به یه خواستگارت جواب مثبت بدی مثلاً؟» خانم باوقار فکر می‌کنه٬ می‌گه نه٬ دانشگاه خیلی خوش می‌گذشت٬ دلم می‌خواد برگردم اونجا با دوستهام برم مسافرت. خانم سیصدوشصت درجه هم دوست داره برگرده به شرط این‌که زمان همون‌جا بایسته. خانم لپ قرمز ابروهاش را می‌ده بالا٬ یعنی اصلاً! خانم سیصدوشصت اعتراض می‌کنه چرا دیوونه؟؟ من اگه جای تو بودم حتما برمی‌گشتم...
من قبلاً به خانم باوقار گفتم که هیچ حاضر نیستم برگردم٬ حتی یک ساعت! خانم باوقار بازم می‌پرسه یعنی هیچ اشتباهی نداشتی که بخوای درستش کنی؟ می‌گم نه! اگرم بوده لازم بوده... بعد یه لحظه شک می‌کنم می‌گم چرا چرا! فقط یک اشتباه تازه هست که خیلی دلم می‌خواد درستش کنم٬ خیلی عاجزم کرده...همه می‌پرسن چی؟؟ بعد من می‌پرم پای کامپیوترم٬ خانم باوقار می‌گه در نرو٬ باید بگی! بهش می‌گم آخه مطمئن نیستم٬ شاید این ‌یکی هم لازم بود. با کلافگی می‌پرسه لازم یعنی چی آخه؟؟
لازم یعنی از پشت بوم بیفتی دست و پا و کمرت بشکنه تا دیگه وقت بادبادک هوا کردن سرت به آسمون نباشه٬ که دیگه روی پشت بوم نری٬ شایدم مجبور باشی یه آدم دیگه بشی چون بادبادک بازی بدون پشت‌بوم٬ بدون سربه‌هوایی نمی‌شه...
حالا اگه قرار شد برگردین به گذشته به منم یه بلیط بدین٬ حدود دو ماه و ده روز قبل.
+ نوشته شده در  2008/10/23ساعت 14:27  توسط خیاط باشی  | 

Romantic Story

- به نظرت آخرش چی می‌شه؟

: آخرش همه‌مون می‌میریم٬ بعد اون یارو اسرافیل می‌آد بوق می‌زنه٬ دوباره پا می‌شیم.

 

+ نوشته شده در  2008/10/21ساعت 11:53  توسط خیاط باشی 

لحظه های هوشیاری٬ مستی تو من باشم.

یعنی تو هم همین آهنگ‌ها را گوش می‌کنی و دلت برای من تنگ نمی‌شود؟ خاطره‌ای نمانده از من؟ مانده و زنده نمی‌شود؟ کاش می‌شد توی قلبت که نه٬ چند روزی توی گوش‌ت باشم٬ ببینم این‌همه شعر و آهنگ کجا می‌رود٬ به کجایت برمی‌خورد. یا حداقل توی چشمت بنشینم٬ ببینم اشک‌هایت...

راستی اشک‌هایت یادت هست؟

 

+ نوشته شده در  2008/10/20ساعت 21:49  توسط خیاط باشی